72
٢) "بيانيه"، انعکاس درکى انحرافى از رابطه دمکراسى و سوسياليسم.
73
براى مشاهده درک نادرست "بيانيه" از رابطه دمکراسى و سوسياليسم براى پرولتارياى انقلابى، بهتر است از توضيح خصلت تحديدگرايانه و خرده بورژوائى مطالبات سياسى پايه اى مطروحه در آن آغاز کنيم:
"فدائيان خلق ميگويند: بايد آزادى فعاليت سياسى براى تمام احزاب، سازمانها، گروهها و جمعيتهاى انقلابى و مترقى که از منافع خلق دفاع ميکنند، تامين گردد.
75
"فدائيان خلق ميگويند: بايد آزادى عقيده و بيان، آزادى قلم و مطبوعات، آزادى تجمع، تظاهرات، راهپيمائى و ميتينگ و حق اعتصاب و سازماندهى شوراها، اتحاديه ها و سنديکاها براى خلق تامين گردد". ( تاکيد از ماست)
76
و حال اين را با بندهاى مربوطه در بخش سياسى مطالبات حداقل بلشويکها در سال ١٩١٧ مقايسه کنيم:
"قانون اساسى جمهورى دمکراتيک روسيه بايد (نکات زير را) تضمين کند:
... ٢) حق راى همگانى، برابر و مستقيم براى تمام شهروندان، اعم از زن و مرد، که به سن بيست سالگى رسيده باشند، در انتخابات مجلس مقننه و ارگانهاى حاکميت محلى...
...
٥) آزادى نامحدود (بدون قيد و شرط Unrestricted) بيان، مطبوعات، تجمع، اعتصاب و تشکل
...
٧) الغاء رده هاى اجتماعى، حقوق برابر براى تمام شهروندان صرفنظر از جنسيت، مرام، نژاد، و مليت"
83
(متن برنامه تجديدنظر شده حزب، کليات آثار لنين، انگليسى، جلد ٢٤، صفحه ٤٧٢-٤٧١، تاکيدها از ماست)
84
صرفنظر از تفاوتهاى موجود در فرمولبندى مطالبات "بيانيه" و "برنامه بلشويکها" (امرى که بخودى خود ابدا ايرادى ندارد)، يک نکته اساسى آنچه را که بلشويکها ميگويند از آنچه فدائيان خلق ميگويند متمايز ميکند. فدائيان خلق خواستار آزاديهاى سياسى پايه اى براى "خلق و نيروهاى مدافع منافع خلق" هستند. و بلشويکها طرفدار آزادى نامحدود عقيده، بيان، تشکل و غيره و حق برخوردارى تمامى شهروندان (اتباع کشور) از اين آزاديها هستند. براى هر کس که مکانيکى نيانديشد و گمان نکند که در فرداى انقلاب دمکراتيک کل جماعت بورژوا به دريا ريخته ميشوند و يا به زندان مى افتند و لذا "شهروندان" به "خلق و نيروهاى مدافع خلق" منحصر خواهند شد، اين مقايسه بين "بيانيه" و "برنامه بلشويکها" سوالات مهمى را برمى انگيزد: چه شده است؟ آيا سهل انگارى از جانب لنين و بلشويکها است؟ آيا آنها که زبده ترين رهبران پرولتاريا در طول تاريخ بوده اند آنقدر از سياست سررشته نداشته اند که بفهمند بورژوازى و ضد انقلاب نيز از اين حقوق بهره مند خواهند شد؟ آيا اين دال بر بى توجهى لنين و بلشويکها نيست که تازه پا را از اين فراتر گذاشته و اعلام کرده اند که "جمهورى دمکراتيک روسيه (يعنى همان حکومت کارگران و دهقانان) اين حقوق را تضمين خواهد کرد"؟ آيا آنها متوجه نبودند که "بهتر است" آزادى را فقط براى "خلق و نيروهاى مدافع خلق" مطالبه کنند تا مورد سوء استفاده بورژوازى ضد انقلابى و جمعيتهاى مختلف آن، باند سياهى ها، کادتها، پروفسورهاى ليبرال و حتى منشويکها که در مقطع ١٩١٧ ديگر آشکارا به بورژوازى پيوسته بودند، و امثالهم قرار نگيرد؟ آيا "بيانيه" "فدائيان خلق چه ميگويند" و فرمولبندى نوظهور آزادى سياسى براى "خلق و نيروهائى که از منافع خلق دفاع ميکنند"، براستى سندى در فراتر رفتن از لنين و بلشويکها و همه برنامه هاى حداقل تاکنونى کمونيستها، در زمينه هوشيارى سياسى و عشق به زحمتکشان و منافع آنان نيست، و نبايد "فدائيان خلق" را، همراه با بخش اعظم جنبش کمونيستى ايران، بابت اين دستآورد جديد برنامه اى و اين تصحيح بجاى بلشويسم مورد تحسين قرارداد؟!
85
خير، اشکال کار از لنين و بلشويکها و فرمولبنديهاى کلاسيک برنامه حداقل نيست. اين نوآورى جلوه ديگرى از حاکميت پوپوليسم بر جنبش کمونيستى ما است. ما در اين مقاله ميکوشيم تا مختصرا به اين نکته بپردازيم و بحث مفصل و بسيار ضرورى آنرا به آينده نزديک موکول کنيم.
86
در وهله اول چنين بنظر ميرسد که در وراى فرمولبندى آزادى "براى خلق و نيروهاى مدافع منافع خلق" در بيانه، يک نيت خير پرولترى نهفته است: از بورژوازى سلب آزادى کنيم، مگر نه اينست که اين خواست هر کمونيستى است؟ چرا اين خواست هر کمونيست و بيش از همه خواست لنين و بلشويکها بوده و هست. فعاليت سياسى بورژوازى، يعنى فعاليت او در فريب و سرکوب پرولتاريا، يعنى تلاش او در ا بقاء و تحکيم پايه هاى بردگى مزدورى توده هاى وسيع، و مبارزه طبقاتى پرولتاريا اگر سرکوب و سلب آزادى از بورژوازى را هدف خود نداشت مبارزه طبقاتى نام نمى گرفت. اما گره کار کجاست و چرا لنين و بلشويکها چون ديگر کمونيستها در برنامه حداقل خود خواستار آزادى سياسى بدون قيد و شرط و بهره مندى همه شهروندان از آن ميشوند؟ پاسخ سوال در درک لنينى از رابطه دمکراسى و سوسياليسم در استراتژى عمومى پرولتارياى انقلابى نهفته است. لنين و بلشويکها مرز روشنى ميان دمکراسى پرولترى و دمکراسى بورژوائى ترسيم ميکردند. دمکراسى پرولترى روى ديگر ديکتاتورى پرولتاريا است. اين آن دمکراسى اى است که لنين آنرا" دمکراسى براى تهيدستان" مينامد ("کائوتسکى مرتد") و آن را حاصل تکامل دمکراتيسم و بسط حقوق دمکراتيک توده هاى خلق - اکثريت ستمکش جامعه ميداند. اين پروسه تکامل چيزى جز جايگزين شدن اشکال نوين دمکراسى متکى به ديکتاتورى پرولتاريا، برجاى دمکراسى بوژوائى و اشکال مختلف آن نيست.
87
"ولى بر خلاف تصور پروفسورهاى ليبرال و اپورتونيستهاى خرده بورژوا از اين دمکراسى سرمايه دارى که ناگزير محدود بوده و درخفا دست رد را بر سينه تهيدستان ميزند و لذا سراپا سالوسانه و کاذبانه است، تکامل به پيش ديگر بطور ساده، مستقيم و هموار انجام نميگيرد و "دمبدم بسوى دمکراسى روز افزونترى" نميرود. نه، تکامل به پيش يعنى تکامل بسوى کمونيسم از طريق ديکتاتورى پرولتاريا ميگذرد و از طريق ديگرى نميتواند بگذرد. زيرا درهم شکستن مقاومت سرمايه داران استثمارگر از عهده هيچ کس ديگر ساخته نبوده و از هيچ راه ديگرى ممکن نيست.
اما ديکتاتورى پرولتاريا، يعنى متشکل ساختن پيشاهنگ ستمکشان بصورت طبقه حاکمه براى سرکوب ستمگران نميتواند به طور ساده فقط به بسط دمکراسى منتج گردد. همراه با بسط عظيم دمکراتيسم که براى نخستين بار دمکراتيسم براى توانگران نبوده بلکه دمکراتيسم براى تهىدستان و مردم است، ديکتاتورى پرولتاريا محروميتهائى از لحاظ آزادى براى ستمگران، استثمارگران و سرمايه داران قائل ميشود. آنها را ما بايد سرکوب نمائيم تا بشر از قيد بردگى مزدى رهائى يابد، مقاومت آنها بايد قهرا در هم شکسته شود، بديهى است که هر جا سرکوب و اعمال قهر وجود دارد در آنجا آزادى نيست، دمکراسى نيست...
دمکراسى براى اکثريت عظيم مردم و سرکوب قهرى يعنى مستثنى داشتن استثمارگران مردم از دمکراسى، اين است آن تغيير شکل دمکراسى بهنگام گذار از سرمايه دارى به کمونيسم"
(لنين، دولت و انقلاب)
به اين ترتيب مى بينيم مبارزه براى دمکراسى اى که بيانه "فدائيان خلق چه ميگويند" وعده ميدهد، يعنى مبارزه براى "دمکراسى تهيدستان" (يا همان دمکراسى پرولترى)، چيزى جز کليت مبارزه طبقاتى پرولتاريا براى کسب قدرت سياسى و استقرار ديکتاتورى پرولتاريا نيست. مبارزه اى که در اشکال متنوع و در عرصه هاى گوناگون به پيش رانده ميشود. سرکوب و سلب آزادى از بورژوازى حاصل پيروزى پرولتاريا در مبارزه سياسى، پراتيکى است که براى درهم کوبيدن ماشين دولتى بورژوازى و کسب قدرت سياسى دنبال ميکند. بنابراين روشن است که دمکراسى براى خلق است و سلب آزادى از بورژوازى را خواستن و وعده دادن معنائى جز خواستن و وعده دادن ديکتاتورى، به مثابه ديکتاتورى يک طبقه و فقط يک طبقه ندارد. برنامه حداکثر کمونيستها اينرا بى هيچ پرده پوشى بيان ميکند و ملزومات مادى و عملى آن، بسط مبارزه طبقاتى در اشکال مختلف، انترناسيوناليسم و حزب کمونيست، را برمى شمرد. "دمکراسى براى خلق" را در غياب ديکتاتورى پرولتاريا خواستن و وعده دادن جز پرده پوشى از منافع مستقل يک طبقه و ارتداد کامل در تئورى و برنامه نيست.
92
اما جايگاه دمکراسى بورژوائى براى کمونيستها کدام است:
93
"دمکراسى بورژوائى نسبت به نظام قرون وسطائى مترقى بود و ميبايست از آن استفاده کرد. ولى اکنون ديگر براى طبقه کارگر کافى نيست. اکنون بايد نه به قهقرا بلکه به جلو، به سوى تعويض دمکراسى بورژوائى با دمکراسى پرولترى نگريست، و اگر در کار تدارک انقلاب پرولترى، تعليم و تشکيل ارتش پرولترى در چهارچوب دولت بورژوا-دمکراتيک ممکن (و ضرورى) بود، آنگاه حالا که کار به مرحله "نيروهاى قاطع" رسيده است، محدود نمودن پرولتاريا در اين چهارچوب معنايش خيانت به راه پرولتاريا و ارتداد است" (تاکيد ها از ماست).
رابطه دمکراسى بورژوائى با فراهم آمدن و (و آوردن) زمينه ها و پيش شرطهاى حرکت نهائى پرولتاريا بسوى سوسياليسم، حرکت بسوى "تعويض دمکراسى بورژوائى با دموکراسى پرولترى" را پيش از اين در متون ديگر بتفصيل بحث کرده ايم. نقل قول فوق به روشنى جايگاه دمکراسى هرچه کاملتر بورژوائى بمثابه شرايطى که در آن انقلاب پرولترى بايد تدارک شود، را توضيح ميدهد. دمکراسى بورژوائى، حتى کاملترين نوع آن، آن چيزى نيست که پرولتاريا به آن توهم داشته باشد و به توده ها تحت عنوان شرايط سياسى مطلوب وعده دهد، بلکه:
"ما طرفدار جمهورى دمکراتيک هستيم زيرا در دوران سرمايه دارى اين جمهورى براى پرولتاريا بهترين شکل دولت است، ولى ما حق نداريم اين نکته را فراموش کنيم که در دمکراتيک ترين جمهورى بورژوائى هم نصيب مردم بردگى مزدورى است، وانگهى هر دولتى "نيروى خاص براى سرکوب" طبقه ستمکش است، لذا هيچ دولتى نه آزاد است و نه خلقى".
(لنين دولت و انقلاب)
97
بنابراين بحث روشن است. آن دمکراسى که پرولتاريا به اکثريت ستمکش جامعه وعده ميدهد، يعنى دمکراسى پرولترى يا "دمکراسى براى تهيدستان"، و سرکوب براى بورژوازى، روى ديگر ديکتاتورى پرولتاريا، يعنى روى ديگر کسب قدرت سياسى توسط پرولتاريا بمثابه يک طبقه و فقط يک طبقه است، اين مفهوم روشنى است که برنامه حداکثر کمونيستها بدست ميدهد. و آن دمکراسى که پرولتاريا در دوران سرمايه دارى و براى تدارک انقلاب پرولترى براى آن مى جنگد، يک دمکراسى بورژوائى است که تا آخرين درجه ممکن بسط داده شده باشد جمهورى دمکراتيکى که در عين اينکه "حق نداريم فراموش کنيم" که نميتواند جاى ديکتاتورى پرولتاريا را بگيرد، پيگيرانه براى حصول آن بمثابه ابزار تسهيل کننده مبارزه پرولتاريا براى کسب قدرت سياسى و استقرار ديکتاتورى پرولتاريا، ميجنگيم. تعيين محتواى عملى اين دمکراتيک ترين شکل جمهورى در "دوران سرمايه دارى" وظيفه برنامه حداقل ما است. پس آنجا که لنين و بلشويکها در برنامه حداقل از آزادى سياسى همه "شهروندان" سخن ميگويند به اين وجه مساله نظر دارند. آنها در بخش حداکثر ملزومات تحقق دمکراسى پرولترى را به توده ها ارائه نموده و راه مبارزه براى آن را ترسيم کرده اند، و در برنامه حداقل تنها به ذکر آن مجموعه شرايط دمکراتيکى که در عين اينکه نميتواند دمکراسى پرولترى باشد، بسط يافته ترين شکل دمکراسى را عليرغم خواست بورژوازى به او تحميل ميکند و شرايط را براى بسيج پرولتاريا فراهم ميآورد، مى پردازند. لنين و بلشويکها اين توهم را ندارند و به اين توهم نيز دامن نميزنند که بدون استقرار ديکتاتورى پرولتاريا اعمال "دمکراسى براى خلق و فقط خلق" در يک جمهورى دمکراتيک امکان دارد، و در همان حال پيگيرى خود را در تحقق دمکراتيک ترين رژيم سياسى در دوران سرمايه دارى در مطالبات حداقل منعکس ميکنند.
98
اما بيانيه چه ميگويد؟ اينجا نيز به وضوح شيوه پوپوليستى معدل گيرى از دو جزء حداکثر و حداقل برنامه، معدل گيرى از دو انقلاب و دو پيکار همزمان دمکرا تيک و سوسياليستى پرولتاريا را بروشنى ميبينيم. مطالبات سياسى بيانيه از دمکراسى براى خلق سخن ميگويد بى آنکه از ديکتاتورى پرولتاريا، که اين دمکراسى بايد به آن متکى گردد، حرفى بميان آورد. بيانيه، همانطور که در مطالبات اقتصادى و رفاهى چنين کرده بود، اينجا نيز دو جزء برنامه م . ل را با يکديگر مخلوط ميکند. مطالبات حداقل ما، رئوس دمکراسى پرولترى را عرضه نميکند، زيرا اين منوط به استقرار ديکتاتورى پرولتاريا است که بايد در بخش حد اکثر برنامه اعلام شود، بلکه رئوس کاملترين شکل دمکراسى بورژوائى را بيان ميدارد. عدم درک اين مساله مهلک ترين نقطه ضعف جنبش کمونيستى اى است که وظيفه عاجل خود را رهبرى يک انقلاب دمکراتيک پيروزمند قرار داده است.
99
اما چرا پوپوليسم تا اين حد به خلط کردن اين دو جزء متمايز برنامه کمونيستى گرايش دارد؟ دليل روشن است. پوپوليسم آرمان سوسياليسم را از مبارزه طبقاتى يک طبقه معين، يعنى پرولتاريا، جدا ميکند و تحقق آنرا از جنبشى ماوراء طبقاتى انتظار دارد. سوسياليسم خلقى از تعارضات درون "جبهه خلق" ميهراسد و بخصوص از منافع مستقل پرولتاريا و هدف او براى استقرار ديکتاتورى يگانه خويش پرده پوشى ميکند. اين مبارزه امروز در پشت پرده جنبش انقلابى-دمکراتيک، و فردا در جلو صحنه بسط مى يابد و خواهد يافت، و درز گرفتن اين مبارزه، امروز و فردا هر دو، تمام خواست و هنر پوپوليسم است[٢]. پرولتارياى انقلابى دقيقا اين دو وجه مبارزه خود را در تئورى، برنامه و تشکيلات خود متمايز ميکند؛ تئورى انقلاب سوسياليستى و انقلاب دمکراتيک و ارتباط اين دو، تفکيک برنامه حداکثر و حداقل، و تفکيک حزب طبقاتى از جبهه دمکراتيک انقلابى، بازتاب اين آگاهى پرولتارياى سوسياليست از منافع مستقل و وظايف دوگانه و همزمان خويش است. از اين رو پرولتارياى سوسياليست اعلام ميکند که در عين مبارزه براى سوسياليسم، ديکتاتورى پرولتاريا و دمکراسى پرولترى، براى دمکراسى بورژوائى در کامل ترين شکل آن نيز بمثابه يک عامل تسهيل کننده مبارزه طبقاتى، ميجنگد؛ در عين مبارزه براى برنامه حداکثر، براى تحقق برنامه حداقل نيز مبارزه ميکند و در عين متشکل شدن در حزب طبقاتى مستقل خود، در جبهه نيروهاى انقلابى-دمکراتيک نيز فعالانه شرکت ميکند و ميکوشد تا رهبرى آنرا بدست گيرد. بنا بر اين براى پرولتارياى انقلابى هيچ پرده پوشى از خصلت بورژوا-دمکراتيک مطالبات مرحله اى و حداقلش لزومى ندارد. زيرا او ضديت خود را با کليت جامعه بورژوا در برنامه حداکثر اعلام کرده است و بعلاوه ضديت خود را با خيانت ليبراليسم به امر دمکراسى بورژوازى، از طريق تبيين و ارائه جامع ترين مطالبات دمکراتيک در برنامه حداقل خود که بخصوص در عصر امپرياليسم بورژوازى ياراى تحمل آنرا ندارد، و مبارزه انقلابى و پيگير بر سر اين مطالبات، آشکار نموده است.
100
اما براى پوپوليسم، ديکتاتورى پرولتاريا و تداوم مبارزه طبقاتى در درون خلق يک کابوس است. لاجرم بايد برنامه حداکثر پرولترى درز گرفته شود. از سوسياليسم و ديکتاتورى پرولتاريا سخنى به ميان نيايد، و همه اينها بى آنکه پوچى "راديکاليسم" اين ديدگاه خرده بورژوائى و پيوند آن با دمکراتيسم ناپيگير خرده بورژوائى برملا شود. چاره چيست؟ "برنامه حداکثر را درز بگيريم، اما برنامه حداقل را ضد کاپيتاليستى کنيم"، "سرمايه دارى را در يک انقلاب دمکراتيک، با اتکاء به خلق على العموم، نابود سازيم". از اين روست که بيانيه، که در بخش اقتصادى بدون ذکر سوسياليسم و در پناه دولت انقلابى سرمايه داران را تار و مار کرده بود، بيکارى و فقر و گرانى را از ميان برده بود و حاکميت کارگران را بر کارخانه ها تامين نموده بود، اينک در عرصه سياسى، بدون نياز به ديکتاتورى پرولتاريا، يعنى بدون نياز به تبديل پرولتاريا به طبقه حاکم، با اتکاء بر يک دولت انقلابى خلق، دمکراسى براى خلق و فقط خلق (بيانى ديگر براى دمکراسى پرولترى) را در جامعه جارى ميسازد! و اين، تمکين خودبخودى بيانيه به پوپوليسم حاکم بر جنبش کمونيستى را به اوج ميرساند.
101
اما سطحى گرائى و محتواى خرده بورژوائى اين نوع راديکاليسم به همينجا ختم نميشود. طرح دمکراسى "براى خلق و نيروهاى مدافع منافع خلق" بصورت يک مطالبه ناظر برحقوق و آزاديهاى افراد و احزاب و دستجات سياسى، به اين معنى است که اين خواست، مانند هر مطالبه حداقل ديگر، در همه حال، مادام که ديکتاتورى پرولتاريا مستقر و تثبيت نشده است بايد بتواند طرح شده و مبناى بسيج توده اى قرار گيرد. يعنى نه تنها دولت انقلابى به تحقق آن همت ميگمارد، بلکه اين خواست ميتواند و بايد در مقابل هر دولت بورژوا نيز قرار داده شود[٣]. به اين ترتيب اولا، اگر از يک دولت بورژوائى، مثلا همين رژيم جمهورى اسلامى، اين خواست را مطالبه کنيم، چه کرده ايم؟ يا از او خواسته ايم که تعريف ما را از "انقلابى" و "ضد انقلابى" و "خلق و ضد خلق" بپذيرد، که اين روياى پوچ و توهم زائى است که گرچه تا پيش از قيام بسيار رايج بود، امروز ديگر بايد بى پايگى آن روشن شده باشد. از اين گذشته، آيا اين خواست معنائى بيشتر از لايحه مجلس اسلامى که اکنون در جريان تصويب است و عينا توسط حزب توده و اکثريت تبليغ ميشود، دارد؟ لايحه نيز عينا خواهان آزادى فعاليت سياسى "فقط براى نيروهاى هوادار مستضعفين" است. و اين با تعبير رژيم، يعنى باز شدن دست بورژوازى در سرکوب کمونيستها و دمکراسى انقلابى. اينجا اهميت اينکه ما آزادى کامل فعاليت سياسى براى شهر وندان را بخواهيم روشن ميشود، اين فرمولبندى امکان هرگونه تعبير و تحريف توسط بورژوازى، و اعمال هر گونه تضييقات عوام فريبانه بر عليه اردوگاه واقعى انقلاب را از او سلب ميکند. از سوى ديگر، آيا کمونيستها آزادى را دقيقا براى آموزش واقعى و عملى توده ها و شناساندن دوستان و دشمنان واقعيشان به آنها نميخواهند؟ آيا در پرتو همين مبارزه براى آزادى و سرنگونى هر نوع استبداد نيست که کمونيستها، با حرکت از ذهنيت موجود بورژوا-دمکراتيک توده هاى کارگر و زحمتکش ضرورت فراتر رفتن از جامعه بورژوائى و دمکراسى بورژوائى را به آنان نشان داده و آنان را به تسويه حساب با کل اين نظام و نيروهاى هوادار آن فرا ميخوانند. و اگر اين توده ها (لااقل بخش قابل ملاحظه اى از آنها) بايد در دل مبارزه براى آزادى (از عقيده و بيان گرفته تا حق اعتصاب و غيره) آموزش يابند تا به ضرورت ديکتاتورى پرولتاريا و سرکوب قهرآميز بورژوازى و احزاب او توسط آن متقاعد شوند و به جنبش کمونيستى بمثابه ابزار سياسى-تشکيلاتى خود روى آورند، چگونه بايد بدوا حقانيت کمونيستها را بدانند تا سپس براى آزادى فعاليت آنها قيام کنند؟! اين، آگاهى را قبل از آگاهى خواستن است. يکبار ديگر به جزوه "اکونوميسم امپرياليستى و کاريکاتورى از مارکسيسم" رجوع کنيد. آيا لنين خواهان آن نيست که در پرتو بسط همين مبارزه براى کاملترين شکل حقوق بورژوا-دمکراتيک به توده هاى کارگر نشان دهيم که مشکل اساسى نه دمکراسى بوژوائى و يا استبداد، بلکه خود سرمايه دارى است (به مثال لنين درمورد خواست طلاق رجوع کنيد).
102
ثانيا "مطالبه" منحصرکردن آزادى و دمکراسى به "خلق و نيروهاى مدافع منافع خلق"، آنجا که وظيفه قانونى تحقق آن برعهده "دولت انقلابى" قرار داده ميشود، سطحى گرائى خود را در مقايسه با درک لنينى از مبارزه براى سرکوب سياسى بورژوازى در ديکتاتورى پرولتاريا، آشکار ميسازد، لنين ميگويد:
103
"همان گونه که متذکر شدم محروم ساختن بورژوازى از حقوق انتخاباتى علامت حتمى و ضرورى ديکتاتورى پرولتاريا نيست. در روسيه هم بلشويکها، که مدتها قبل از اکتبر شعار يک چنين ديکتاتورى را به ميان کشيده بودند، از پيش راجع به محروم نمودن استثمارگران از حقوق انتخاباتى سخنى نميگفتند. اين جزء ترکيبى ديکتاتورى "طبق نقشه حزب" معينى پديد نيامده، بلکه بخودى خود در جريان مبارزه بوجود آمده است. کائوتسکى مورخ البته متوجه اين امرنشده است. او نفهميده است که بورژوازى در همان دوران تسلط منشويکها (سازشکاران با بورژوازى) در شوراها، خود خويشتن را از شوراها دور ساخت. شوراها را تحريم نمود، خود را در نقطه مقابل آنها قرار داد و عليه آنها به دسيسه پرداخت. شوراها بدون هيچگونه قانون اساسى پديد آمدند و بيش از يکسال (از بهار سال ١٩١٧ تا تابستان ١٩١٨) بدون هيچگونه قانون اساسى زندگى ميکردند. خشم بورژوازى نسبت به سازمان مستقل و همه توان ستمکشان، مبارزه، و آنهم بى پرده ترين، آزمندانه ترين و پليدترين مبارزه بورژوازى عليه شوراها، سرانجام شرکت آشکار بورژوازى (از کادتها گرفته تا اس آرهاى راست، از مليوکف گرفته تا کرنسکى) در غائله کورنيلف همه اينها موجبات طرد رسمى بورژوازى را از شوراها فراهم ساخت".
(انقلاب پرولترى و کائو تسکى مرتد، تاکيدها از لنين است).
104
بعبارت ديگر لنين بروشنى از پروسه سلب آزادى سياسى از بورژوازى بمثابه يک پروسه سياسى-پراتيک سخن ميگويد که نظامنامه و آئين نامه از پيشى ندارد. اين مبارزه طبقاتى پرولتاريا، و اشکال جديدى که اين مبارزه بدست ميدهد، است که سرکوب بورژوازى و سلب آزادى فعاليت سياسى او را تسهيل ميکند. دمکراسى پرولترى اى که لنين از آن سخن ميگويد، دمکراسى اى که فقط براى خلق است، دمکراسى اى مبتنى بر اين اشکال مشخصى است که پرولتاريا توانسته است در قالب آن دمکراسى را بسط دهد، و آنرا بر آنچنان پايه هائى استوار سازد که بورژوازى خود، بنا بر ماهيت خود، بيرون آن قرار گيرد و در صحنه مبارزه سياسى آنرا تحريم کند:
105
"پرولتارياى روسيه، بلافاصله، چند ساعتى پس از کسب قدرت دولتى، انحلال ماشين دولتى قديمى را اعلام کرد (ماشينى که، براى قرنهاى متمادى حتى در دمکرات ترين جمهوريها، در خدمت منافع طبقاتى بورژوازى بوده است، همانطور که مارکس نشان داده است)؛ و "همه قدرت را به شوراها" منتقل کرد، فقط زحمتکشان و استثمارشوندگان توانستند به شوراها راه يابند، همه استثمار گران، از هر قبيل بيرون از شوراها ماندند".
(لنين، انتخابات مجلس موسسان و ديکتاتورى پرولتاريا)
107
اما بيانيه چه ميگويد و چه ميخواهد. بيانيه که حسن نيت "فدائيان خلق" و "دولت انقلابى" را بجاى مبارزه طبقاتى واقعى پرولتاريا نشانيده است، بجاى آنکه سلب آزادى از بورژوازى را به اين مبارزه طبقاتى و اشکال متنوع آن مرتبط کند، يکسره آنرا به "کميته ضربت دولت انقلابى" ميسپارد تا در احزاب و نيروهاى بورژوائى را ببندد و فعاليت سياسى ضد خلق را، بنا بر قانون، مانع شود. بيانيه به مبارزه طبقاتى و اشکال و شيوه هاى مختلفى که در آن دمکراسى براى خلق بسط مييابد و عرصه فعاليت بر بورژوازى تنگ ميشود، اشکالى که در ديکتاتورى پرولتاريا (و در مورد شوروى با اتکاء بر شکل مشخص دمکراسى شورائى) به کاملترين وجه پديدار ميشوند، کارى ندارد، چرا که اساسا به مساله قدرت سياسى لاقيد است. لنين ميگويد قدرت به شوراها منتقل شد و بورژوازى بيرون شوراها و دشمن آنها باقى ماند و لذا از او سلب قدرت و آزادى شد. و بيانيه خواستار گذراندن قانونى مبنى بر ممانعت از فعاليت احزاب بورژوازى است[٤]. کمى دقيق شويم. تصور بيانيه از محدود کردن دمکراسى به خلق از طريق اعطاى آزادى فعاليتهاى سياسى حزبى به نيروهاى خلقى، چيزى جز غيرقانونى اعلام کردن احزاب و دستجات بورژوائى و سرکوب آکسيونهاى سياسى بورژوائى نميتواند باشد. اما مگر احزاب مدافع منافع هر طبقه از اعضاء همان طبقه و با کارت شناسائى برحسب مکان توليدى شان تشکيل ميشوند؟ آيا انجمنهاى فالانژيست، پان اسلاميست، پان ايرانيست، سلطنت طلب و غيره کارگرى و قطعا مدافع منافع بورژوازى، نميتواند وجود داشته باشد يا ندارد؟ آيا "دولت انقلابى" در اينها را خواهد بست؟ آيا اپورتونيسم و فراکسيونهاى اپورتونيستى درون جريانات کارگرى و کمونيستى مدافعين بورژوازى نيستند، آيا قانون احزاب "دولت انقلابى" اينجا هم حکميت خواهد کرد؟ سلب آزادى فعاليت از بورژوازى و "ضد خلق" بسيار خوب، اما بورژوازى فردا چگونه فعاليت خواهد کرد؟ حزب جمهورى اسلامى، نهضت آزادى، جبهه ملى، خلق مسلمان و... اينها تشکلهاى امروزى بورژوازى و ضد انقلابند، فردا اينها رسما بى آبرو خواهند بود، و توده ها خود خواستار محاکه سرانشان خواند گشت، اما بورژوازى تشکلهاى جديدى خواه |