Status             Fa   Ar   Tu   Ku   En   De   Sv   It   Fr   Sp  
Audio   گوش کنيد    دستنويس   يادداشتهاى کتبى مربوط به اين جلسه

بحث در سمينار حزب کمونيست ايران درباره سوسياليسم در يک کشور

متن پياده شده از روى نوار


قسمت اول ٥٩ دقیقه

بحث سوسیالیسم در یک کشور بخودى خود یک بحث کاملى نمیتواند باشد، تنها در چهارچوب تجربه شوروى معنى پیدا میکند. براى همین من فکر کردم قبل از اینکه وارد بحث سوسیالیسم در یک کشور به معنى اخص آن بشوم - بعداً هم میگویم منظورم از این مبحث چه هست - کلاً آن چهارچوبى که این مسأله را باید در آن بررسى کرد از نظر خودم بگویم. میخواهم یک مقدار متدولوژى برخورد خودم را به مسأله شوروى توضیح بدهم که رفقا بتوانند با آن برخورد بکنند.

اولاً، بنظر من در مورد شوروى ما به یک نقد سوسیالیستى احتیاج داریم نه به یک نقد دمکراتیک آن طورى که تا به حال وجود داشته. نقد سوسیالیستى را من اینطورى معنى میکنم که اولاً یک نقد ماتریالیستى است. به این معنا که سیر این تجربه را بر مبناى پایه‌هاى مادى توضیح میدهد، یعنى رابطه عنصر ذهنى را در رابطه با شرایط مادى بررسى میکند نه صرفاً در خود. به این معنى که نه صرفاً از شرایط مادى میتواند استنتاج کند که این تجربه چرا به این شکل اتفاق افتاد، و نه صرفاً با بررسى عنصر ذهنى - عنصر فعاله این تحول - بلکه سعى میکند رابطه عنصر فعاله را با شرایط مادى و تأثیر این دو تا را بر یکدیگر بررسى کند.

ثانیاً، نقد سوسیالیستى به این معنى که وقتى نگاه میکند بگوید "تجربه انقلاب اکتبر چرا شکست خورد"، ضعف آن را در همان اهداف سوسیالیستی انقلاب جستجو میکند نه خصوصیاتى که این انقلاب از خودش نشان داد که میتواند تصادفى باشد یا میتواند محورى نباشد. بنظر من پایه اساسى انقلاب سوسیالیستى انقلاب اقتصادى است بنظر من. و اساس یک نقد سوسیالیستى از تجربه روسیه باید این باشد که نشان دهد چطور اهداف اقتصادى سوسیالیسم آنجا پیاده نشد. اگر فاکتورهاى دیگرى توضیح داده میشود باید نشان داده بشود که چطور این به مانعى بر سر تحقق اهداف اقتصادى انقلاب تبدیل شد. اگر مثلاً کسى بخواهد بوروکراسى یا انحرافات ایئولوژیک یا تئوریک را بررسى بکند باید نشان دهد که این چطور مانع تحقق اهداف اقتصادى انقلاب شد. چون اساس مسأله اهداف اقتصادى انقلاب است. اقتصادى به معنى روزمره‌اش نمیگویم به همان معنى که خصلت اجتماعى میدهد به انقلاب سوسیالیستى.

ثالثا، باید شکست را نه بعنوان یک واقعه تصادفى یا بعنوان یک چیزى که وقتى آن را میبینیم پس حتماً وجود داشته، که وقتى یک انحرافى مشاهده میکنیم پس دیگر کار تمام است، بلکه بعنوان یک پروسه بازتولید شونده ببینیم. شکست یک موقعیت باز تولید شونده است. همانطور که موفقیت را باید یک موقعیت بازتولید شونده دید. یعنى انقلاب اکتبر چرا به شرایطى افتاد که جامعه روسیه بصورت یک چیزى غیر از سوسیالیسم شروع کرد به بازتولید کردن، چرا آن مناسبات از نو بازتولید شد؟ من اینجا میخواهم فرق بحثم را با بحث کسانى بگویم که صرفاً با مشاهده اینکه حزب در این یا آن کنفرانس و کنگره مطلبى را صادر میکند و تصویب میکند یا به آن معتقد است که این مطلب کمونیستى نیست، از آن نتیجه ميگیرد که پس انقلاب در این مرحله دیگر کمونیستى نیست از کمونیسم دور شده! بحثى که بنظرمن یک ماتریالیست و یک سوسیالیست باید نشان دهد این است که چطور این انحراف دیگر یک خصلت تصادفى و انتخاب ارادى آدمها نیست بلکه منطق ذهنى و منطق سیاسى و توجیه ایدئولوژیک یک شرایط بازتولید شونده است. این را باید از تجربه روسیه نشان داد وگرنه صِرف ایده‌هاى غلط یا روشهاى غلط عملکرد، اینها بخودى خود هیچ چیزى راجع به تجربه انقلاب روسیه نشان نمیدهد.

جزء دیگر انتقاد سوسیالیستى بنظر من این است که انقلاب روسیه را در چهارچوب تحول اجتماعى روسیه و کلاً جامعه جهانى بررسى میکند، نه بصورت یک خطاى تئوریک یا یک خطاى متدولوژیک یا یک خطاى نظرى و عملى در چهارچوب پروسه انقلاب سوسیالیستى، به همین معنى مجرد و کتابى کلمه. روسیه یک جامعه است و شکست و يا پیروزى انقلاب اکتبر در تحلیل نهايى به معنى تغییراتى در آن جامعه است که به این صورت خودش را نشان میدهد و در این جامعه جاى خودش را پیدا میکند. همان طورى که انقلاب مشروطیت در تکامل جامعه ایران جاى خودش را پیدا میکند، انقلاب اکتبر هم باید جاى خودش را در روسیه در تجربه تکامل جامعه مدنى روسیه بايد پیدا کرده باشد. توضیح اینکه اینها از فلان تئورى مارکس دست کشیدند و لذا فلان رابطه‌شان با طبقه خودشان قطع شد و گسسته شد به خودى خود هنوز نشان نمیدهد که انقلاب اکتبر چه واقعه‌اى در تاریخ روسیه بود. هنوز نشان نمیدهد که این انقلاب چه نقشى داشت در سیر تکاملى جامعه از یک مرحله قبل از این انقلاب به یک مرحله بعدش و این دو مرحله چه ربط و پیوستگى تاریخى با هم دارند. یعنى تحلیل کردن انقلاب اکتبر نه فقط در رابطه با حزب پرولترى و حتى طبقه کارگر، بلکه در رابطه با کل طبقات اجتماعى و کل تکامل تاریخى منافع طبقاتى.

من اینجا یک مثالى میزنم. فرض بکنید سوئیزى میگوید که "در اثر شکست انقلاب اکتبر یک طبقه جدیدى بوجود آمده، بوروکراسى تبدیل به یک طبقه جدیدى شده، طبقه استثمارگر جدیدى بوجود آمده". مندل بدرستى از او میپرسد که این طبقه جدید قبلاً کجا بود؟ قبل از شکست انقلاب روسیه خودش را در چه اَشکالى نمایندگى میکرد؟ به این ترتیب آیا وجود یک طبقه‌اى بعد از انقلاب روسیه که کاملاً جدید است، نقض هر نوع تئورى مبارزه طبقاتى قبل از انقلاب نیست؟ خلق‌الساعه یک طبقه‌اى بوجود آمد؟ بورژواى کجا رفت؟ این را مندل نميپرسد. من ميپرسم بورژوازى چه شد؟ حالا گیریم طبقه کارگر در مقابل یک چیزى شکست خورد، چرا بورژوازى در مقابل آن طبقه جدید شکست خورد؟ دهقان روسیه چطور در مقابل آن طبقه جدید شکست خورد؟ این چه طبقه‌اى است که در ظرف یک سال یا ده سال یا پنج سال بوجود میآید و کارى را میکند که طبقات اجتماعى براى انجام آن مدتها طولش میدهند و انقلابات خونین میکنند، یعنى سرنگونى بورژوازى، اين طبقه جدیدى بورژوازى را سرنگون کرد. میخواهم این را بگویم روسیه قبل از انقلاب اکتبر بورژوازى دارد، پرولتاریا دارد، مناسبات تولیدى دارد، ایئولوژى معیّنى دارد، فرهنگ و اخلاقیاتى دارد، آرمانهاى طبقات اجتماعى بطور مشخص وجود دارند. اینها به صِرف اینکه یک طبقه جدیدى روى کاغذ بوجود بیاوریم از بین نمیروند، آن طبقه جدید رابطه‌اش را چه جورى با این "روسیه داده شده" چگونه پیدا کرد؟ کسى که این موضع را میگیرد باید به این جواب بدهد. به این معنى میخواهم بگویم انقلاب روسیه را در چهارچوب جامعه روسیه باید تحلیل کرد، نه در چهارچوب انقلاب اکتبر و خطاهاى انقلاب اکتبر نه نسبت به مارکسیسم، یا جدايى حزب پرولترى از طبقه کارگر، که اینها تازه جزئى از جامعه را دارند بیان میکند. بورژوازى اینجا دارد چکار میکند؟ و بنظر من در خود بحث بلشویکها اینکه بورژوازى چکار دارد میکند یک مقدار زیادى کمرنگ است.

به هر حال روسیه سال ١٩١٦ به روسیه سال ١٩٣٥ تبدیل شد، این چه جامعه‌اى است؟ سر جمع نتیجه انقلاب اکتبر براى جامعه روسیه به معنى یک عده بشر که با هم تولید و توزیع میکنند و زیست میکنند چه بوده؟ انتقاد سوسیالیستى این را باید بتواند توضیح بدهد. فى‌الواقع یک موضع رد کردن و دور انداختن و پشت کردن به تجربه انقلاب روسیه، بنظر من کافى نیست به صِرف اینکه این دیگر پرولترى نیست، مطابق فلان الگوى انقلاب پرولترى پیش نرفت بنابراین تمام شد دیگر، پرولترى نیست پس بورژوايى است! اینها بنظر من هیچ بحثى را جواب نمیدهد. باید نشان بدهد این چیزى که پرولترى نیست بطور واقعى در تاریخ یک جامعه چه است و چه نقشى به خودش گرفته و در خود این پروسه نیروهاى قبلاً موجود در اجتماع داشتند چکار میکردند؟

و بنظر من در یک نقد سوسیالیستى باید نشان داد که علت علت است و معلول معلول. همان طورى که مارکس میتواند نشان بدهد. علت و معلول یک رابطه خطى نیست، رابطه بین شرایط مادى و عنصر فعال است. آن موقع هر تغییرى پیش بیاید نتیجه کار عنصر فعاله آن تغییر است ولى در یک چهارچوب مادى معیّن. ما باید بتوانیم اینها را توضیح بدهیم که این شرایط مادى چه رابطه‌اى دارد با آن عنصر فعاله و چه جورى آن شرایط مادى توسط نیروهاى ذهنى متفاوتى در جامعه در طول یک دوره ده یا بیست ساله تغییر میکند. اینکه خود خصوصیات عنصر ذهنى را با بعضى دیگر از خصوصیات عنصر ذهنى توضیح بدهیم بنظرم هیچ چیزى را توضیح نمیدهد. این توضیح دادن معلول با معلول است. مثلاً فرض کنید بگويیم که حزب بلشویک "گرایشات ناسیونالیستی" پیدا کرد! میگویم خُب این هم یکى از جلوه‌هاى شکست انقلاب اکتبر است، توضیح آن نمیتواند باشد. من میپرسم چرا حزب بلشویک گرایشات ناسیونالیستى پیدا کرد؟ ممکن است یکى بگوید "رشد بوروکراسی" این علت شکست انقلاب اکتبر است، بجاى طبقه کارگر بوروکراسى قدرت را به دست گرفت و یک بوروکراسى سر کار آمد! این موضع تروتسکیستها است که يک بوروکراسى سر کار آمد و به نیابت از طبقه کارگر دارد اقتصادى را ميچرخاند که در تحلیل نهايى به نفع طبقه کارگر است و غیره. من میپرسم شکل‌گیرى بوروکراسى و قدرت‌گیرى آن یک معلول این پروسه است، خودش جزو تعاریف این شکست است، اگر به وجود نمیآمد ما اصلاً نميگفتیم شکست خورده. اصلاً از اینکه بوروکراسى به وجود آمده فهمیدیم که در ضمن اين شکست خورده. بنابراین توضیح شکست با یکى از بروزات شکست، بنظر من متدولوژى درستى نیست. یا فرض کنید بگویند اینها دمکراسى درون حزبی یا دمکراسی در رابطه با طبقه کارگر را نقض کردند! من میگویم اینهم یکى از جلوه‌هاى شکست انقلاب اکتبر است. من میپرسم چرا نقض کردند؟ چرا طبقه کارگر نتوانست مانع این نقض کردن بشود؟ در صورتى که حزبى که انقلاب کرده حزبى است که به اسم دمکراسى پرولترى انقلاب کرده، چطورى یکى آمد و نقض کرد و کسى متوجه این مسأله نشد؟

به هر حال مجموع بحث من این است که انتقاد سوسیالیستى از انقلاب اکتبر سر جمعش این است که چرا تحول سوسیالیستى در یک جامعه شکل نگرفت؟ کدام نیروهاى فعاله مانع این شدند و این نیروهاى فعاله چه پایه مادى در روسیه پیدا کردند یا داشتند و عنصر ذهنى انقلاب پرولترى کجا از پیشرو بودن و تغییر دهنده بودن خودش دست کشید؟ این بنظر من مهم است. باقى خطاها و اشتباهات و اینکه توى گوش چه کسى زدند یا چه کسى جلوى حرف زدن کدام یک را گرفت یا درِ کدام شورا را زود یا دیر بستند بنظر من همه وقتى معنى پیدا میکند که بفهمیم اینها طى کدام پروسه مادى متکاملى از نظر تاریخى سوار شده، وگرنه از این اتفاقها هر روز میافتد. هیچ حزب سیاسى در عین صمیمیت و صداقت و همه اجازه بدهند آن یکى حرف بزند و هیچکس با کسى مخالف نباشد و پشت سر کسى حرف نزند، به قدرت نمیرسد. طبقه کارگر در اوج اشتباهاتش به قدرت میرسد و لنین خودش بارها اعلام میکند که اشتباه زیاد خواهیم کرد و میگوید این اشتباه است، آن اشتباه است. منتها آن چیزى که یک حزب کارگرى اشتباهکار را از یک حزب بورژوازى جُدا میکند این است که این دارد شرایط مادى را به جهت معیّن و تعیین کننده‌اى تغییر میدهد، حال آنکه آن دارد به جهت دیگرى تغییر میدهد یا چیز قبلى را احیاء میکند. اگر در روسیه انقلاب اقتصادى سوسیالیستى عملى شده بود همه خطاهاى روبسپیرى و غیر روبسپیرى بلشویکها را به آنها ميبخشیديد. واقعيت اين است که این اتفاق نیفتد و آن را باید توضیح داد.

بحث دوم من این است که بنظر من انقلاب اکتبر حول وظایف اقتصادى شکست خورد، با این تعریفى که گفتم و تنها با انجام این وظایف میتوانست پیروز بشود. شوراها هر چقدر هم شورا بودند یا دیکتاتورى پرولتاریا به هر معنى و دليلى که ميگوييد دیکتاتورى پرولتاریا بود بدون انجام وظایف اقتصادیش انقلاب سوسیالیستى انقلاب سوسیالیستى نمیشد و پیروز نمیشد. این را انگلس یک جایى صریحاً میگوید (بعداً اشاره میکنم، نقل قول زیاد است ولى من در این بحث مطرح نمیکنم مگر فرصت داشته باشم حین بحث نگاهى به آن بکنم، چون همه‌اش را از نو در کاغذ خودم ننوشتم). نکته‌اى که انگلس مشخصاً میگوید "دیکتاتورى پرولتاریا هر قدر هم موفق شود که بقیه را بکوبد، هر قدر هم از نظر سیاسى سر کار بودنش مسجل شود، بدون این که دست به انقلاب اقتصادى در جامعه بزند نتیجه‌اش مثل کمون پاریس، کشتار است براى طبقه کارگر". این را از تجربه کمون گرفت. و کسى که بگوید این چه ربطى به بحث سوسیالیسم در یک کشور دارد، من میگویم خُب به هر حال این سر نخ آن بحثى است که میگويیم بلشویکها اگر میخواستند چیزى جز بوروکرات، چیزى جز ضد دمکرات، چیزى جز حزب کیش شخصیتى، چیزى جز حزب بورژوايى از آب در بیایند ميبایست انقلاب اقتصادى را به سرانجام میرساندند. و هر کسى که وارد این بحث میشود باید حاضر باشد به این مسأله جواب بدهد. در یک کشور یا چند کشورش را میتواند بحث کند ولى پروسه انقلاب سیاسى کردن یا قدرت سیاسى را بدست گرفتن و منتظر شدن حد نهاييى دارد. باید انقلاب اقتصادى بکنید تا آن قدرت سیاسى اصلاً باقى بماند - به عنوان قدرت سیاسى آن طبقه. حالا ممکن است همان بماند منتها چیز دیگرى از آب در بیاید.

بنظر من علل شکست در وظایف اقتصادى، نا آمادگى عنصر پیشرو در قبال همین وظایف بود و نه علل مادى تاریخاً اجتناب ناپذیرى که روسیه عقب مانده بود و نمیشد مثلا (من این را رد میکنم)، یا اینکه اشتباهات عنصر پیشرو یا عدم تطابق عملکردش با یک تئورى ازپیشى یا اخلاقیات ازپیشى یا اصول ازپیشى! یعنى تمام عدول کردن حزب بلشویک از تئورى مارکسیسم، اصول مارکسیسم و غیره وقتى براى من بعنوان شکست انقلاب اکتبر معنى پیدا میکند که این معادل این شده باشد که انقلاب در وظایف اقتصادى شکست خورد و هنوز تا مدتها در عین اینکه حزب بلشویک اسیر این اشتباهات و این گرایشات غیر اصولى است، امکان انقلاب اقتصادى پرولترى در روسیه هست و همان حزب هم میتواند انجام بدهد و اگر انجام بدهد بنظر من در نتیجه آن خودش را هم تصفیه میکرد. و این کار را نکرد. بنابراین مسأله سر این است که ما از ناآمادگى عنصر پیشرو، ناتوانى عنصر پیشرو در قبال وظایف اقتصادى باید حرف بزنیم، اگر بخواهیم تجربه انقلاب روسیه را بدرستى نقد کنیم. میگویم این محور بحث است وگرنه راجع به همه مسائل باید بحث کنیم و همه آنها جاى خودش را دارد، بوروکراتیسم، دمکراتیسم و غیره. ولى بنظر من محور مسأله توضیح این است که چرا عنصر پیشرو انقلاب پرولترى در انجام وظایف اقتصادى انقلاب پرولترى ناتوان ماند؟ این را اگر کسى برایم توضیح بدهد بقیه‌اش را خودم میتوانم توضیح بدهم که چرا بوروکرات شد، چرا شوراها را بست، چرا تزاریستها سر کار آمدند، چرا بعداً این شد که دیدیم. ولى اینها را هر چه بگوش من بگویند من نميفهمم چرا این حزب در انجام وظایف اقتصاد انقلاب پرولترى ناتوان ماند، در صورتى که هر چقدر هم اشتباه کار و غیر اصولى شده بود در سال ١٩٢٨ هنوز حزبى بود که متعهد به برنامه خودش بود، و بمعنى بافتش حزب طبقه کارگر بود. کارگرها این ابزار را داشتند براى مقابله با بورژوازى.

بنظر من "سوسیالیسم در یک کشور" اسم و تابلوى این پروسه شکست است. یعنى اگر کسى بخواهد بگوید چه جورى میشود به پروسه‌اى که در آن پرولتاریا در انقلاب اقتصادى شکست خورد رجوع کرد، من میگویم از آنجايى که بحث "سوسیالیسم در یک کشور" پا گرفت. این را معنى میکنم، این یک تابلو است بنظر من. "سوسیالیسم در یک کشور" در تاریخ روسیه این نقش را بازى کرد که همزمان بود و آن تز کلى بود که تحت پروسه شکست انقلاب پرولترى از لحاظ اقتصادی داشت انجام میشد. ولى چون تابلوى پروسه است اگر این را بردارید و یک تابلوى انقلاب جهانى هم بغلش بزنید، فرقى در اصل ماجرا نمیدهد. براى اینکه آنهايى هم طرفدار انقلاب جهانى بودند در این شکست سهیم بودند، آنها هم جزئى از این شکست بودند و برنامه اقتصادى این شکست را اتفاقاً کسانى دادند که تزشان این بود که انقلاب جهانى است. یعنى ناسیونالیست‌ترین‌هایش تزهاى بوخارین را داشتند که یک چیز دیگرى میگفتند. آن تزهاى اپوزیسیون متحد که نهایتاً عملى شد در روسیه، تز خطى بود که میگفت "انقلاب جهانى اساس است و سوسیالیسم در یک کشور عملى نیست".

میخواهم بگویم بحث "سوسیالیسم در یک کشور" و دوره سوسیالیسم در یک کشور در روسیه دوره‌اى متناظر با شکست در قبال وظایف اقتصادى است. ولى این اسمش است، مضمونش آن شکست است که باید توضیح داد. بالأخره یک بحث دیگر در چهارچوب عمومى صحبتم این است که در روسیه – که برمیگردد به آن نکته‌اى که بالاتر گفتم راجع به متن اجتماعى انقلاب اکتبر، نه فقط سناریوى کتابى آن بلکه متن اجتماعى که این انقلاب پیدا کرد - این است که در روسیه تا ١٩١٧ و حتى بعدش، دو انقلاب، دو تحول انقلابى ممکن بود؛ یکى تحول بورژوايى و یکى تحول سوسیالیستى. هیچکدام اینها بطور قطعى جایگزین دیگرى نشده بود یا هیچکدامشان قطعى نشده بود یا انقلاب بورژوايى مرحله خود را طى نکرده بود که بگويیم حالا دیگر فقط انقلاب سوسیالیستى ممکن است. روسیه در سال ١٩١٧ میتواند دستخوش یک انقلاب بورژوا دمکراتیک بشود و در سال ١٩١٦ شروع شد که بشود (فوریه‌). درست است که انقلاب بورژوايى در مقایسه با انقلاب پرولترى و از آنجايى که یکى در دستور قرار ميگیرد دیگر یک رفرم است، رو به عقب است وقتى اين یکى مطرح است. ولى در صورت شکستش دیگر آن رفرم نیست، دوباره انقلاب بورژوايى است. یا لااقل اخته شدن انقلاب پرولترى و تبدیل شدنش به یک انقلاب بورژوايى و اهداف یک انقلاب بورژوايى است که وظایف اقتصادى انقلاب بورژوايى را باید انجام بدهد. و بنظر من این اتفاقى است که افتاد.

بنظر من تاریخاً بلشویکها توانستند اهداف سیاسى این دو تا انقلاب را از هم متمایز کنند. یعنى دو نوع دولت و دو نوع طبقه‌اى که سر کار است، در دو رابطه مختلف با توده‌هاى وسیع، این فرق اساسى این دو انقلاب تعریف شده بود و در انقلاب ١٩٠٥ بلشویکها بروشنى میدانند که این انقلاب بورژوا دمکراتیک است به چه معنی و رابطه‌اش با انقلاب سوسیالیستى چه است و چه جورى آن انقلاب روى این انقلاب تأثیر میگذارد. ولى هیچ جا در طول پروسه حیات بلشویکها وظایف اقتصادى این دو انقلاب بطور مشخص از همدیگر تمیز داده نشد. یا لااقل من چیزى از بحثهاى بلشویکها چیزى نفهمیدم که وظایف اقتصادى انقلاب پرولترى چه تفاوتى دارد با وظایف اقتصادى انقلاب بورژوا- دمکراتیک روسیه؟ درست است ملى کردنها را داریم، مصادره کردنها و خلع ید از خلع ید کنندگان را داریم که در انقلاب ١٩٠٥ مطرح نیست، ولى این یک حرف کلى است بنظرم هنوز. به این معنى منظورم نیست به این معنى وظایف اقتصادى تفکیک شده بود. انقلاب سوسیالیستى یک انقلاب سوسیالیستى است و هدفش هم سوسیالیزه کردن تولید است. ولى از لحاظ آن شکل و عملکرد معیّن اقتصادى، برنامه اقتصاديى که حزب بلشویک فکر میکند در دوران انقلاب سوسیالیستى باید انجام شود، از این لحاظ کسى کار نکرده و تا آنجايى که بر میآید آرمان صنعتى کردن جامعه روسیه و یک روسیه مدرن و صنعنى، محور هر دو تا انقلاب است از نظر اقتصادى. و این چیزى است که به همین اعتبار بورژوازى و پرولتاریاى روسیه را هم جهت میکند تا فوریه و بعد از آن در فاصله فوریه تا اکتبر (لااقل از بعد آوریل نه، ولى از سال ١٩٢٨ به بعد) که اینجا پرولتاریا بعنوان یک شکست خورده میرود پشت این خواست. به هر حال میخواهم این را بگویم که اهداف اقتصادى این دو تا انقلاب متمایز نشد و در طول انقلاب اکتبر به بعد، پرولتاریا قادر نشد اینها را آن موقع هم بدرستى تعریف کند. در نتيجه بر سر حول مسائل وظایف اقتصادى شکست خورد و در نتیجه دوباره پرولتاریا رو به تلقى مشترکش با بورژوازى از آرمان صنعتى شدن به توافق رسید و شکست خودش را قبول کرد از نظر اجتماعى. پشت پروسه‌اى بسیج شد که با آن وجه مشترک اعتقادات او با بورژوازى در مورد روسیه بود و آن چیزى که بورژوازى را از پرولتریا در مورد اقتصاد روسیه متمایز میکرد، اتفاق نیفتاد، این روشن نشد.

به هر حال این چهارچوب بحث من است که در این رابطه میخواهم به آن "سوسیالیسم در یک کشور" بپردازم، آن چیزى که از آن ميفهمم. منتها براى اینکه این را بگویم لازم است اول یک مقدار در مورد خود این بحث بگویم که ابهاماتش کجا است. وقتى این روزها از "سوسیالیسم در یک کشور" صحبت میشود، گویا همه میدانند راجع به چه چیزى دارند صحبت میکنند. من نتوانستم به این سادگى بفهمم، که یک عده هستند موافق "سوسیالیسم در یک کشور" و یک عده هم مخالف "سوسیالیسم در یک کشور" هستند و معتقدند "انقلاب جهانى است"! من هنوز نميفهمم که اینها منظورشان بحثهاى سال ١٩٢٤ است؟ موافق آنهایى هستند که آن موقع میگفتند "سوسیالیسم در یک کشور"؟ الآن میگویند "سوسیالیسم در یک کشور" عملى نیست؟ یا وقتى میگویند سوسیالیسم منظورشان کمونیسم است؟ به آن معنى که مارکس در "نقد برنامه گوتا" میگوید، فاز بالایى یا فاز پايینى؟ و اگر انقلاب جهانى را قبول کنیم آیا به این معنى است که انقلاب در یک کشور وظایف اقتصادى ندارد یا دارد؟ و اگر سوسیالیسم در یک کشور را قبول کنیم آیا به معنى این است که از امروز طرفدار استالین و اردوگاه سوسیالیسم هستیم؟ همه این سؤالها در این یک کلمه هست. اگر کسى بخواهد یک خرده در این سوسیالیسم در یک کشور "آری" یا "نه" دقیق شود فورى به او میگویید منظورتان چه است؟ آره یا نه دارم به چه چیزى جواب میدهم؟ و بنظرم کسى که میخواهد به این سؤال جواب بدهد یا اصلاً این تز و یا این جمله را به کار ببرد باید بداند راجع به چه چیزى دارد حرف ميزند. من نمیدانم وقتى رفقا الآن این بحث را ميشنوند یا این فرمولبندى را در ذهنشان دارند کدام اینها مد نظرشان است؟ فکر میکنم باید به همه این وجوهش برخورد کرد و جوابهاى متفاوتش را داد. شاید یک مارکسیستى از این "نه" و "آری" بدست بیاورد، به یکى بگويیم "آری" به یکى دیگر "نه"، به دو تاى دیگرش "آری" بگويیم به یکى دیگرش "نه". و الزاماً از اول راهمان را با انقلاب "سوسیالیسم در یک کشور" اینطور جدا نکنیم که الآن رسیده باشیم به الا و بالله فقط انقلاب جهانى ممکن است اقتصاد فقط در مقیاس جهانى ممکن است و غیره و اینها فرمولبندى‌هایى است که ما امروز ميگیریم.

براى اینکه مثالى بزنم که این بحث به کجا رسیده، این دو تا نکته را میگویم. اولاً طرفدارهاى "سوسیالیسم در یک کشور" مثل اینکه فقط آنهایى هستند که "اردوگاه سوسیالیستى" توى گیومه را قبول دارند. من جایى برخورد نکرده‌ام یا ندیده‌ام کسى بیاید فعالانه از بحث "سوسیالیسم در یک کشور" دفاع کند و در عین حال - از دید خارجى کسى نباشد که طرفدار تجربه روسیه و خط استالین - لااقل طرفدار استالین نباشد. حالا ممکن است تا آلبانى آمده باشد و آنجا توقف کرده باشد. بنابراین ظاهر قضیه این است که طرفدارى از "سوسیالیسم در یک کشور" یعنى طرفدارى از پروسه طرح این مسأله در شوروى، موافقت کردن با نیروهاى آن پروسه و ادامه دادن در دفاع از آنها. حالا ممکن است خروشچف آمده و این دیگر خوشش نمیآید، مائو آمده و ديگر او را ندارد، ولى تا استالین و تا پروسه صنعتى شدن لااقل تا جنگ جهانى دوم یا احتمالاً تا نطق مخفى خروشچف را قبول دارد. این میشود طرفدار "سوسیالیسم در یک کشور" اگر همینطورى کسى جرأت کند بگوید من با این حرف موافقم یعنى این آدم! ولى مخالف "سوسیالیسم در یک کشور" یعنى این آدم که الآن میگویم.

مندل در یک مصاحبه‌اى با "کریتیک کمونیست" به زبان فرانسوى گفته که "سطح نیروهاى مولده در اروپاى غربى اجازه میدهد که سرمایه‌دارى سرنگون شود و روابط تولید سوسیالیستى بلافاصله بوجود بیاید". یک بابایى از مکزیک پیدا شده بنام "استرادا" گفته "این که شد سوسیالیسم در یک کشور یعنى در اروپاى غربى سوسیالیسم ممکن است؟ در صورتى که سوسیالیسم در مقیاس جهانى ممکن است". این که اروپاى غربى به خودى خود سوسیالیسم را برقرار کند، این همان تز "سوسیالیسم در یک کشور" است که خجولانه دارد وارد انترناسیونال چهار میشود.

مندل در پاورقى همین مقاله‌اش در همان نشریه ميگويد "من چنین چیزى نگفتم که سوسیالیسم در اروپا ممکن است، گفته‌ام اى، میشود یک کارهایى کرد ولى قبول دارم که سوسیالیسم در مقیاس جهانى عملى است ولى اینطورى نمیشود که سوسیالیسم در اروپاى غربى و مثلاً سرمایه‌دارى در جهان سوم و یا جاى دیگرى داشته باشیم، این عملى نیست". یعنى این یک مخالف "سوسیالیسم در یک کشور" است که میگوید انقلاب پرولترى و وظایف اقتصادى انقلاب پرولترى به این معنى و روابطه سوسیالیستى در اروپاى غربى را هم قبول ندارد براى اینکه این تمام جهان را در بر نميگیرد. با وجود یک اَشکال تولیدى در یک جاى دیگرى در جهان سوم که سرمایه‌دارى باشد هنوز، کافى است برایش که حرف خودش را پس بگیرد و معذرت بخواهد و تعدیل کند و میگوید "بتوانیم شروع کنیم به این کارها" و غیره، حرفى در این حدود میزند. یعنى مناسبات سوسیالیستى در اروپاى غربى معنایش همان "سوسیالیسم در یک کشور" است، چون احتمالاً اوگاندا از آن افتاده بیرون اوگاندا هم باید بیاید تا بشود سوسیالیسم را از نظر اقتصادى پیاده کرد. یکى از آن شورتر حزب کمونیست انترناسیونال است. میخواهم بگویم کسى که میگوید "انقلاب جهانی" با کى‌ها طرف حساب است یا بطور ابژکتیو خودش را قاطى چه کسانى قرار میدهد.

میگوید: "اگر آنها این نبرد را باختند علتش این بود که متحد اصلى پرولتاریاى روسیه نتوانست وظیفه‌اش را انجام بدهد (منظورش پرولتاریاى جهانى است) قدرت شوراها نیروى مقابله با پیش رفتن سرمایه‌دارى روسیه را نمیتوانست صرفاً از پرولتاریاى روسیه که در جنگ داخلى تلفات داده و تضعیف شده بود بدست آورد، بلکه میبایست آن را از پرولتاریاى بین‌المللى کسب کند. سرنوشت شوراها نه در پتروگراد و روستاهاى روسیه بلکه در برلین رقم زده میشد".

یعنى یک حزب سیاسى آمده و مردم را جمع کرده و گفته برویم آنجا انقلاب کنیم، تا آنجا انقلاب میکنند میگوید نه آقا جان باید برویم آنجا انقلاب کنیم! یعنى دوباره آن جماعت برگردند بروند در برلین انقلاب کنند، یا از قول هم انقلاب کنند، یک کارى بکنند که سرنوشت پرولتاریاى پتروگراد بالأخره در برلین تعیین بشود! که این میگوید نشد.

یا مثلاً اينجا میگوید: "بدیهى است که در رابطه با محتواى اقصادى- اجتماعى دقیقاً بلاواسطه انقلاب روسیه استالینیسم ضد انقلابى نبود، بلکه برعکس خود در قبال سیاست پرولترى انترناسیونالیستى بلشویکها بیان سیاسى محتواى مزبور به شمار میرفت".

یعنى بحثش این است که محتواى انقلاب روسیه اگر میخواست برسد به اقتصاد، همین است که استالین میگفت و نباید میرسید به آنجا. یعنى همین که شما در روسیه شروع کنید مسأله اقتصادى انقلاب روسیه را مطرح کنید معناى آن استالین است و استالین در رابطه با آن انقلاب ضد انقلابى نیست ادامه آن است. چیزى که میتوانست استالين را مثلاً رد کند این است که واقعاً استراتژى انقلاب جهانی بنا باشد ادامه پیدا کند.

این بحث را از این نظر میگویم که دو تا قطب هست که وقتى بحث را خوب روشن کنیم معلوم میشود این دو تا قطب همان موقع است، که دعواهاى درونى حزب بلشویک در آن موقع بین استالین از یک طرف و زینوویف و تروتسکى از طرف دیگر یا در مرحله‌اى دیگر زینوویف آن طرف و تروتسکى بتنهایى در این طرف را امروز آوردند و به آن ظاهر تئوریک دادند. به این معنى که مخالفت "استالینیستهاى" توى گیومه و "ضد استالینیستهاى" توى گیومه امروز دارند صحنه بحث "سوسیالیسم در یک کشور" و "انقلاب جهانی" را تعیین میکنند. تروتسکیستها مشخصاً میگویند فقط "انقلاب جهانی" ممکن است و استالینیستها هم میگویند فقط "سوسیالیسم در یک کشور" معتبر است و این دو تا عملاً هم این صفبندى را امروز دارند، همان نیروها هستند که این بحث را به دست دارند. لنینیسم اگر آن موقع نمایندگى نشد امروز هم در قبال بحث "سوسیالیسم در یک کشور" یا "انقلاب جهانی" نمایندگى نمیشود. هر کسى به این بحث جواب چکى آرى یا نه بدهد (اگر اشتباه نکنم نشریه اکتبر خودمان هم تلویحاً این استنباط را داده بود) که باید گفت "انقلاب جهانی" و هر کسى گفت "سوسیالیسم در یک کشور" را باید کوبید. هر کسى این حرف را میزند بطور عینى در یک قطب‌بندى این دو طرف بحث قرار میگیرد، چیز ثالثى نگفته است. کسى که میگوید انقلاب جهانى، دیدگاهش این است که انقلاب در یک کشور و وظایف اقتصادیش نمیتواند به پیروزى برسد و کسى میگوید "سوسیالیسم در یک کشور" بله! و "انقلاب جهانی" حرفش چرند است! امروز بطور عینى در موضع طرفدارى از اردوگاه سوسیالیسم قرار دارد، به این معنى که امروز به آن میگویند.

بنظر من این درست نیست. هیچکدام از این دو قطب، يک موضع لنینى را راجع به مسائل اقتصادى انقلاب سوسیالیستى نمایندگى نمیکند. و بخصوص این دعواى سیاسى قدیمى داخلى روسیه و کمینترن است که امروز فراکسیونهایش به آن ظاهر تئوریک میدهند و به این شکل بيان میکنند. به این معنى بحث من این است که فرمولبندى "سوسیالیسم در یک کشور" آری یا نه یا "سوسیالیسم دریک کشور" یا "انقلاب جهانی"، یک فرمولبندى تحمیلى آن دوره است از طریق ادامه دهندگان همان خط مشى‌ها به جنبش کمونیستى و این فرمولبندى را اساساً نباید پذیرفت. بنظر من این دو به هم نامرتبط هستند، به این ترتیبى که الآن مرتبتش بکنیم.

در بحث "سوسیالیسم در یک کشور" باید به این نکات پرداخت که اینها را روشن کرد: اولاً خود این سؤال به چه معنى است؟ به این معنى یعنى اینکه در سطح تئوریک آیا بحث سر این است که سوسیالیسم در یک کشور از لحاظ تئوریک ممکن است یا نه؟ بطور کلى در هر کشورى بطور کلى هر سوسیالیسمى؟ مثلاً بحث سر این است که با تئورى مارکسیسم بطور کلى در تناقض است، آیا بحث سر این است؟ به این سؤال باید جواب بدهیم؟ یک سطح بحث در سطح تئوریک است. آیا این یک بحث تجریدى تئوریک است مستقل از شوروى، کلاً داریم از اقتصاد جهانى سرمایه‌دارى، یک اقتصاد جهانى سوسیالیستى را نتیجه میگیریم و میگويیم آلترناتیو آن هم به همان اندازه فقط جهانيش ممکن است، به بحث بايد در این سطح بپردازیم؟ که من در این سطح با آن برخورد میکنم.

یکى اینکه از لحاظ تاریخى داریم به چه میگوییم آرى یا نه؟ آیا منظور مباحثات آن موقع است؟ با این بحث ما راجع به مباحثات آن موقع در جامعه روسیه موضعگیرى میکنیم؟ داریم خودمان را در جهت استالین یا تروتسکى یا زینوویف قرار میدهیم؟ به این سؤال باید جواب داد که ما در پلمیک مربوط به "سوسیالیسم در یک کشور" در آن مقطع باید کجا بایستیم؟ که من نظر شخصى خودم را اینجا میگویم. یکى دیگر اینکه بالأخره زیر آن سؤال این سؤال پنهان شده که محتواى اقتصادى انقلاب پرولترى چه است؟ میدانیم که انقلاب پرولتاریا در سطح سیاسیش در یک کشور را همه قبول دارند که پرولتاریا میتواند قدرت را در یک کشور بدست بگیرد. سؤالى که اینجا بنابراین زیر چتر بحث " سوسیالیسم در یک کشور" مطرح میشود این است که محتواى اقتصادى انقلاب پرولترى بالأخره چه است؟ نمیشود گفت سوسیالیسم حالا هر چه هست؟ باید سرمایه‌دارى باشد؟ اگر چیز دیگرى است پس چرا نمیشود گفت سوسیالیستى؟ اگر نمیشود گفت پس چه میشود گفت؟ بالأخره پرولتاریا در یک کشور با اقتصادش باید چکار بکند؟ این اقتصاد چه ربطى به آن انقلاب پرولترى دارد؟ اقتصاد دوران انتظار است؟ چیه؟ این جواب را باید داد. کسى که وارد این بحث میشود از آن طرف باید با یک جوابى بیاید بیرون، باید خط خودش را انتخاب کرده باشد.

بعد چیزى که باید روشن کرد این است که منظور از سوسیالیسم چه است؟ ما داریم راجع به فاز بالايى جامعه کمونیستى حرف میزنیم یا فاز پايینى جامعه کمونیستى، یعنى سوسیالیسم، دوران گذار، دوران دیکتاتورى پرولتاریا؟ که اگر این را هم کسى روشن کند ساده‌تر میشود به آن جواب داد. من فکر میکنم باید در این فرمولبندى آری یا نه، یکى از این آره یا نه هايى که فرق میکند، همین بحث باید بگوید منظور چه سطحى از بحث است. و اینکه آیا تئورى مارکسیستى یا خود مارکس و انگلس و لنین براى هر دو فاز از لحاظ در یک کشور بودن یا نبودنشان یک حکم یکسان داده‌اند؟ یا راجع به این چه گفته‌اند؟ اینها باید روشن بشود. و بالأخره این فرمولبندى آن فرمولبندى است که ما با آن میخواهیم مرزبندیمان را با بقیه انترناسیونال ٤ و رویزیونیستهاى مدرن و غیره و غیره سر شوروى معلوم کنیم؟ که ما هم رفتیم به اردوگاه آنها که طرفدار انقلاب جهانى اند؟ این شده تز هویتى یا تابلوى مرزبندى ما با کسان دیگر؟ این را هم یک نفر روشن کند. چون من استنباطم این است که بخشى از رفقاى ما امروز این را میگویند. ممکن است حرفشان معتبر باشد و حرف من غلط باشد ولى من با این نظر مخالفم. یعنى بنظر من ما نباید پروبلماتیک "سوسیالیسم در یک کشور يا انقلاب جهانى" را بپذیریم و رادیکال بودن و ضد روسى بودن و ضد رویزیونیستى بودن خودمان را در این که "ما معتقد به انقلاب جهانى هستیم" نشان بدهیم. یعنى در موضع اپوزیسیون همان روسیه، همان موضع تئوریزه کنندگان اقتصادى که ما با آن مواجهیم. بنظرم این اشتباه است. به هر حال میخواهم بگویم نباید بحث "سوسیالیسم در یک کشور" را بعنوان یکى از گرهگاههاى هویّتى حزب و یا هویّتى مارکسیسم انقلابى و لنینیسم در رابطه با تجربه شوروى چسبید، این نمیتواند هویّتى به ما بدهد. بنظر من یک بحث تحمیلى به جنبش کمونیستى و همان بار ناسیونالیستى و پاسیفیستى که همان موقع در زمان خودش داشته همچنان دارد. حالا من به تک تک اینها باختصار برخورد میکنم.

اولاً در رابطه با چهارچوب تاریخى مسأله یک مقدار صحبت میکنم، که این بحث اصلاً چه جورى در روسیه مطرح شد. باز هم متأسفانه نمیرسم و یا آمادگى آن را ندارم که نقل قولهاى مفصل يا زیادى را از بحث آن دوره بخوانم (اینجا هست و خط کشى کرده‌ام و اگر بعداً رفقا بخواهند میشود بعضيها را در حین بحث برایشان بخوانم). ولى اولین بارى که بحث تئورى "سوسیالیسم در یک کشور" مطرح میشود (من حالا اینجا در سطح فرم و ظاهرش بحث میکنم و بعد روى محتواى آن بحث میکنم) آنجايى است که جدال علیه تروتسکى بعد از مرگ لنین شروع میشود. در فاصله مرگ لنین تا پایان سال ١٩٢٤ موضوع زدن تروتسکى است و دور کردنش از مسأله قدرت و جانشینى لنین و اینکه چطور این کسى که حالا سواى بعضى مسائلى از قبیل اینکه از قدیم بلشویک نبوده ولى به هر حال بعنوان کسى که از بقیه کمیته مرکزى شناخته شده‌تر و تأثیرى که داشته، طبیعى‌ترین جانشین لنین محسوب میشد، این را چگونه دست به سرش کنند که نتواند بیاید سر کار. حالا ممکن است اهداف خیلى پاکى هم داشتند. مخالف نظراتش بودند. ولى به هر حال آن دوره جدال بر سر دور کردن تروتسکى و بحث "سوسیالیسم در یک کشور" اولین فرمولبندیش علیه تز "انقلاب مداوم" تروتسکى مطرح میشود. و براى این کار تز "انقلاب مداوم" تروتسکى هم تا یک حدى بد خوانده میشود و بد به آن برخورد میکنند. این بحثها هم در کتابهاى یک جلدى ا. اچ. کار هست و هم در کتابهاى دیگرش مال همان دوره. که تز "انقلاب مداوم" تروتسکى این بود که انقلاب دمکراتیک در روسیه فوراً باید به انقلاب پرولترى اعتلاء پیدا بکند. مربوط به خود روسیه بود. به دلیل اینکه کلاً روسها انقلاب خودشان را به انقلاب جهانى مربوط میکردند یک بحث بود، یکى اینکه مداوم بودن انقلاب روسیه قرار بود از چه به چه مداوم باشد؟ تروتسکى گفته بود انقلاب پرولترى از علیه تزاریسم به انقلاب سوسیالیستى باید مداوم رفت هیچ فاصله‌اى را نمیشود نگهداشت، چون نمیتوانیم مطالبات دهقانان را در این چهارچوب بدهیم، چون با ما در میافتند و ما را میزنند بنابراین ما باید تولید را اجتماعى کنیم. این انقلاب مداوم در روسیه بود. به این معنى که قرار نبود انقلاب جهانى بعداً بشود. قرار بود انقلاب دمکراتیک در روسیه و یا هر اتفاقى که در روسیه دارد میافتد بطور بلافصلى به انقلاب سوسیالیستى در روسیه متصل شود و پرولتاریا راهش را ادامه بدهد تا حکومت کارگرى برقرار بکند، خیلى سریع. لنین با این دیدگاه و با این سرعت مخالف بود، از نقطه نظر شرایط عینى روسیه آن موقع، و نیروى واقعى طبقه کارگر و زمینه‌هاى تحول انقلابى- دمکراتیک جامعه روسیه، گفت این عملى نیست.

در بحث "سوسیالیسم در یک کشور" استالین براى اولین بار در رد تز "انقلاب مداوم" از سوسیالیسم در یک کشور حرف میزند. اسم مقاله‌اش هم هست "اکتبر و تئورى انقلاب مداوم رفیق تروتسکی" (٢٠ دسامبر ١٩٢٤). استالین آنجا تز انقلاب مداوم را بعنوان یک تز غیر لنینى رد میکند که لنین هم با آن مخالف بوده و غیره به جایش از سوسیالیسم در یک کشور حرف میزند. بعداً میگویم وقتى استالین میگوید "سوسیالیسم در یک کشور" دقیقاً چه میگوید و اصلا بحث آن موقع در چه چهارچوبى محدود بود. ولى این شروع بحث است و با بحث "سوسیالیسم در یک کشور" فى‌الواقع دوران بد نام کردن تروتسکى و نشان دادن اتوپیک بودنش یا نشان دادن ذهنى‌گرايى بودنش و نشان دادن مخالفتش با لنین، اینها مسائلى بود که این تز در آن مطرح شد. آن وقتى هم که این را مینویسد کسى هم تعمقى روى این مسأله نمیکند. یعنى مقاله استالین را کسى نمیخواند. استالین به آدم تئوریسینى معروف نبود که حرفهایش را بگیرند و بخوانند و ببینند استالین از نظر تئوریک چه گفته. معمولا توسط افراد تئوریک‌تر کمیته مرکزى مثل زینوویف یا بوخارین و تروتسکى تحقیر میشده. کسى تئوریسین بودن استالین را جدى نمیگرفت و آن مقاله‌اش هم تا سه ماه بعدش کسى حرفش را نمیزند. بعداً یک سال بعدش بوخارین تازه میگوید وقتى آدم به مسأله سوسیالیسم در یک کشور فکر میکند میبیند مسأله ساده نیست. در صورتى که استالین یک سال قبل این بحث را از نظر تئوریک مطرح کرده و هیچکسى بطور جدى به آن نميپردازد و اصلاً برخوردى نمیکند. تروتسکى بعدها میگوید "سوسیالیسم در یک کشور" مخالف "انقلاب مداوم" من است بله پيگيرانه مخالف است. یعنى به هر حال این چهارچوب استدلالى را میپذیرد.

تا انقلاب ١٩٠٥ مارکسیستهاى روسیه بحثشان این بود که در روسیه نمیشود انقلاب سوسیالیستى کرد، کشور عقب مانده است و انقلاب بورژوا دمکراتیک میشود کرد، که همه این را میدانیم. منشویکها هم این خط را نمایندگى پیگیر میکردند که لنین میآید و یک خواصى براى آن انقلاب بورژوازى- دمکراتیک میشمرد که این کار سوسیالیسم را تسهیل میکند. از جمله اين که رهبرى آن دست بورژوازى نیست بلکه دست خود پرولتاریا است و وظیفه‌اش زدن ضربات اساسى به پایه‌هاى مالکیت و همینطور بسط وسیع دمکراسى است. ولى تا آن دوره کسى در روسیه بشود سوسیالیسم ساخت و در روسیه انقلاب سوسیالیستى کرد، به دلیل عقب ماندگى روسیه کسى بطور جدى به این نپرداخت. تا خود انقلاب ١٩١٧ هم این خیلى روشن است و بنظر من نمیشود این را انکار کرد که تصور بلشویکها این بود که انقلابشان به انقلاب جهانى دامن میزند و افق انقلاب جهانى را ميدیدند. اینطورى نبود که با هدف انقلاب در روسیه و ساختن سوسیالیسم در روسیه و کمونیسم در روسیه، آنطورى که ما از این به بعد میخواهیم بکنیم. این نقشه را نداشتند (ما هم بيخود میگوییم داریم!) و انقلاب جهانى را میدیدند. شوخى هم نبود چون یک جنگ جهانى وسیعى در جریان بود وقتى که اینها قدرت را بدست گرفتند و آن موقع همه چیز طبیعى بود، که انقلاب شدن در کشورها میشد و شکست میخورد. بعضى وقتها این یا آن کشور قدرت را نگه میداشت. افقشان از بحث انقلاب جهانى را از آن کانال میدیدند که انقلاب روسیه به انقلاب جهانى کمک میکند، پرولتاریاى آلمان انقلاب میکند، پرولتاریاى اروپا انقلاب میکند، امکان ساختن سوسیالیسم به وجود میآید. اگر همان موقع از آنها میپرسیدید در روسیه سالهاى ١٩١٧- ١٩١٨ سوسیالیسم را بسازیم احتمالاً همه آنها میگفتند نمیشود، این باید به انقلاب جهانى کمک کند. منتها بعد از اینکه مسأله تروتسکى با این بحث "سوسیالیسم در یک کشور" شروع میشود پایه این بحث عوض میشود. به این معنى که مشاهده میشود که انقلاب جهانى به این زودیها در کار نیست و این را هر کدام از رهبران حزب بلشویک در اینجا یا آنجا گفته‌اند. تروتسکى گفته، لنین گفته تا زینوویف و استالین گفته‌اند که مثل اینکه از انقلاب جهانى به این زودیها خبرى نیست. بعداً در سالهاى ١٩٢٣- ١٩٢٤ که مسأله "سوسیالیسم در یک کشور" بطور جدى مطرح میشود دوره‌اى است که کمینترن مشاهده میکند که ثبات در سرمایه‌دارى اروپاى غربى به وجود آمده، یعنى یک دوره ثبات به وجود آمده. در مقابلش آن وقت باید بگويد خوب چى؟ مثل خودمان در کردستان. وقتى یک عده گفتند "جمهورى اسلامى تثبیت شد" خُب بعد فورى جواب میدادند ما از فردا چکار باید بکنیم؟ اگر جمهورى اسلامى تثبیت شد ما در کردستان چکار باید بکنیم؟ عین همین بحث در یک مقیاس خیلى وسیعتر و جدى‌ترى براى آنها مطرح میشود که خُب اگر سرمایه‌دارى جهانى حالا یک دوره ثبات دارد (آنها هم مثل ما لغتهاى موقت و نسبتاً را بلد بودند را میگذاشتند پشتش) حالا ما باید چکار بکنیم؟ این مسأله "چکار باید بکنیم" توجهات را میبرد روى بحثى که استالین مطرح کرده ب ود "مسأله ساختمان اقتصادى سوسیالیسم" و مسأله نپ NEP را چکارش بکنیم؟ چون اولین سؤال این میشود که با وضعیت اقتصادى چکار بکنیم؟ بعلاوه اینکه نتیجه عملى نپ یک مقدار شکوفايى اقتصادى بود که یک درجه‌اى حالت اضطرارى اقتصادى را تخفیف میداد و نوعى شکل دادن به یک نوع اقتصاد مطلوبتر را برایشان مطرح میکرد.

به هر حال اینجا است که برمیگردند به "سوسیالیسم در یک کشور" فکر میکنند و همه نقل قولهاى لنین را علیه همدیگر بالأخره پیدا میکنند. چون نقل قول از لنین هست که میگوید غیرممکن است و نقل قول هم هست که میگوید ممکن است. بستگى به این داشته که از چه صحبت میکرده. با همان ملاحظاتى که من گفتم: آیا راجع به جامعه کمونیستى حرف میزده؟ آیا راجع به سوسیالیسم به آن معنى محدود کلمه حرف میزده؟ آیا راجع به شروع پروسه حرف میزده یا از فرجام نهايى. و غیره؟ ولى در این شکى نیست که هیچکدام اینها انتظار نداشتند، یا لااقل آنقدر از مرحله پرت نبودند که فکر کنند از نظر اقتصادى بى وظیفه اند. و بارها همه‌شان در حاشیه بحثهاى دیگرى در مورد وظایف اقتصادیشان صحبت کرده بودند. لنین هم صحبت کرده بود. در بعضى از اینها لنین گفته ممکن است و بعضى جاها گفت ممکن نیست. مثلاً نامه براى کارگر آمریکايى مینویسد میگوید شما باید به کمک ما بیايید. انقلاب روسیه بدون انقلاب جهانى به جايى نمیرسد. کمک شما به اتحاد بین‌المللى ضرورى است. و آنجايى که دارد با یکى میگوید برو گندم خودت را بکار یا مثلاً تولید را بالا ببرید که جواب معیشت را بدهیم میگوید ما وظیفه داریم یک اقتصاد درست را سازمان بدهیم، ما وظیفه داریم یک اقتصاد برتر از سرمایه‌دارى را سازمان دهیم و غیره. میتوانیم سازمان بدهیم. درست است که منابع ما کم است ولى بالأخره ما باید بتوانیم این کار را بکنیم. میخواهم بگویم که در دیدگاه لنین این نقل قول براى دو طرف کم نیست. در عین اینکه بنظر من روشن است که لنین منتظر انقلاب جهانى است. منتظر نه به این معنى که دستش را زیر چانه‌اش گذاشته، به این معنى که این را راه محتمل و نجاتبخش انقلاب روسیه میداند، ولى روشن است که به وظایف اقتصادى خودشان در بحثهایى توجه میکند. ثبات سرمایه‌دارى اروپاى غربى باعث میشود که این بحثها مطرح شود. یعنى بروند دنبال اینکه باید چکار کرد. باید رفت روى سرنوشت نپ، آینده اقتصاد روسیه و وظایف اقتصادى انقلاب پرولترى در روسیه خَم بشوند. از اینجا است که بتدريج تز "سوسیالیسم در یک کشور" بعنوان این که انقلاب کردیم که سوسیالیسم را بسازیم مطرح میشود و جایگیر میشود.

منتها من اینجا یک اشاره‌اى به همان بحثم میکنم که در "بسوى سوسیالیسم" این دفعه آمده و در سمینار "دولت در دوره‌هاى انقلابی" هم گفتم که بنظر من دو فاز در دیکتاتورى پرولتاریا را باید تفکیک کرد، تشخیص داد از هم. یکى فاز بطور مشخص انقلابى، به معنى دوره انقلابى کلمه، وقتى که بحران انقلابى در جامعه وجود دارد و دیگرى فاز ثبات یافته‌تر دوره گذار است که در آن اَشکال اقتصادى- اجتماعى- فرهنگى به وجود میآید که جامعه را دارد به جلو میبرد، بدون اینکه خطر شکست انقلاب به معنى نظامى- سیاسى کلمه بطور جدى مطرح باشد. بنظر من لنین خودش به این توجه دارد و وقتى این بار من بحثهایش را راجع به دیکتاتورى پرولتاریا میخواندم نقل قولهاى متعددى هست از لنین. بیش از پنج شش تا در مورد این که ما این دو مرحله را جلوى چشممان خودمان داشتیم. اولى را طى کردیم و الآن در دومى هستیم یا هنوز اولى را طى میکنیم یا وظیفه ما بعد از طى مرحله اول چه است و غیره. در خود "بسوى سوسیالیسم" من دو سه تا نمونه از آن نقل قولها را آوردم. یکى این است که به مجرد اين که و به درجه‌اى که ما بتوانیم خطر اعاده رژیم قبلى را از سرمان برطرف کنیم و مقاومت بورژوازى را در هم بشکنیم وظیفه ساختن یک اقتصاد برتر از سرمایه‌دارى روى دوش ما است. باید این را بعدش انجام بدهیم. در بحثهاى دیگرش شروع میکند و میگوید بله، الآن است و در سال ١٩١٨ حتى میگوید ما آنها را شکست دادیم و الآن است. خُب البته بعداً باز هم به آنها حمله میشود و جنگ داخلى بالا میگیرد و عملاً دو سه سال بعدش هم هنوز درگیر جنگ و مبارزه نظامى هستند. ولى در آن دوره کوتاهى که صلح شده، قبل از اینکه جنگ داخلى بالا بگیرد، لنین این تصور را دارد که فاز دوم ساختن یک اقتصاد برتر از سرمایه‌دارى شروع شده.

به هر حال این را میخواهم بگویم که در صحبتهاى تک تکشان این بود. یعنى بدون وظیفه اقتصادى شدن انقلاب سوسیالیستى در یک کشور، اخیر است فکر ميکنم. یا تبدیل شدن وظیفه اقتصادى به شیوه دولتى کردن اقتصاد یا سرمایه‌دارى انحصارى دولتی اخیر است. من در بحثهاى آن موقع بلشویکها این استنباط را نمیگیرم که اینها وظیفه خودشان را حفظ سرمایه‌دارى میدیدند تا ببینیم که انقلاب جهانى بشود، یا وظيفه‌شان را بهبود و اصلاح سرمایه‌دارى میدیدند. نه، برعکس، همه آنها در مورد اقتصاد و مناسبات اقتصادى متفاوتى با سرمایه‌دارى حرف زده‌اند. بحثهاى آنها حول"سوسیالیسم در یک کشور" میرود سر دو مسأله: یکى ساختمان سوسیالیسم و دیگرى فرجام نهايى یا پیروزى نهايى. این دو تا را تفکیک میکنند. که من فکر میکنم اینجا دارند باز به دو فاز بلحاظ اقتصادی اشاره میکنند. همانطور که مارکس در "نقد برنامه گوتا" از فاز پايینى و فاز بالايى صحبت میکند. فى‌الواقع دارند میگویند دومى ممکن نیست اولیش ممکن است. یعنى این را موافق و مخالف قبول دارند. و در بحثى که باز راجع به این خواندم ندیدم که زینوویف یا تروتسکى یا کسى دیگر مخالف این باشد که شروع این پروسه ممکن است، مخالف این باشد که آغاز ساختمان اقتصاد سوسیالیستى و پايه‌گذاريش ممکن است. کسى مخالف این نبود، همه مخالف فرجام نهايى آن بودند. میگفتند عاقبتش چه میشود؟ به این معنى بحثشان در این چهارچوب محدود بود. اینکه مضمون آن به دولتى کردن و سرمایه‌دارى انحصارى دولتى انجامید چیز تازه‌ترى است نسبت به این مسأله، که البته در این نشریه حزب کمونیست بین‌الملل هست که این استنباط را میدهد که مضمون اقتصادیات دوره دیکتاتورى پرولتاریا، سرمایه‌دارى انحصارى دولتى است.

در آن بحث دو تا فاز گفتم که بنظر من در اولین فاز هر چیزى ممکن است مبناى اقتصادى جامعه باشد. همانى که از بورژوازى تحویل گرفتید همان هم قاعدتاً مبناى اقتصادى شما است که احیاناً میتوانید تغییراتى در آن بدهید، یا ممکن است دگرگونش کنید. ولى در فاز اول دیکتاتورى پرولتاریا ممکن است سرمایه‌دارى انحصارى دولتى مضمون و مناسبات اقتصادى باشد. ولى در فاز دوم دیکتاتورى پرولتاریا، لااقل بلشویکها چنین اعتقادى نداشتند. چه استالین، چه زینوویف، چه تروتسکى و چه بوخارین هیچکدام این اعتقاد را نداشتند که مضمون اقتصادى دوره گذار، چیزى متفاوت از سرمایه‌دارى و برتر از سرمایه‌دارى است. گفتم که مخالفینشان هم با اینها این بحث را نداشتند. مسأله واقعى این است که مخالفینشان همان موقع تشخیص دادند که پشت بحث "سوسیالیسم در یک کشور" چیزهاى دیگرى هست، غیر از اینکه شروع میکنیم و فرجامش معلوم نیست. استالین تا روز آخرش هم میگوید "فرجام نهائيش در این دوره معیّن" و یا "فرجام نهائیش هم به انقلاب جهانى مرتبط است". فرمولبندى خودش را تصحیح میکند. بعدها است که میآید و میگوید کمونیستى هم میشود و همه چیز هم میشود در این کشور. ولى این فاز هنوز آن فاز نیست. این پلميک پلمیکى است که استالین هنوز خیلى با اعتدال حرفش را میزند، و مخالف و موافق فى‌الواقع دست همدیگر را میخوانند که بحث حاد میشود. وگرنه خود فرمولبندى اینها با هم هیچ تفاوتى ندارد. بحث یکى تأکیدى است روى آن وجهى که ديگرى میگوید "البته آنطور است" بحث دیگرى مقدمه "البته" است. این میگوید شروعش ممکن است، فرجامش به انقلاب جهانى بستگى دارد. ديگرى میگوید شروعش ممکن است فرجامش به انقلاب جهانى بستگى دارد! من آن چیزى که فهمیدم، تفاوتشان دقیقاً همين است. منتها دست همدیگر را خوانده‌اند و میدانند داستان چيست، یعنى بحثهایى که علیه همدیگر میکنند بحثهاى واقعى است. داستان سر این است که در آن دوره‌اى که مخالفین "سوسیالیسم در یک کشور" بحثشان را فرموله میکنند (یعنى تروتسکى و زینوویف)، "سوسیالیسم در یک کشور" پوششى براى بحث سیاست دهقانى است نه بحث صنعتى شدن. یعنى این که دارد میگوید "نه، سوسیالیسم در یک کشور نه"، چه چيز را ميبيند؟ گسستن اتحاد از پرولتاریاى جهانى و وحدت با دهقان داخلى را دارد ميبیند. یعنى یکى از آن ارکان دیکتاتورى پرولتاریا که صحبتش بود، آوانس به دهقانها، ادامه نپ، بگذارید دهقانانان خودشان را پولدار بکنند و فشار روى طبقه کارگر... و میگوید من اين را قبول ندارم. ميگويد من این "سوسیالیسم در یک کشور" را میگذارم توى گیومه و میگویم این را دیگر قبول ندارم. این بحث را با این محتواى واقعى مادیش قبول ندارم.

اگر فرمولش را میگذاشتند که فقط قرار بود بر رویش توافق کنند که بارها سر این فرمول توافق کردند و قطعنامه‌هاى اتفاق آراء دارند سر اینکه سوسیالیسم شروعش ممکن است آخرش معلوم نیست، یا کدام تکه‌اش به انقلاب جهانى مربوط میشود، یا همه ما باید بدانیم که این را میشود ساخت. ولى پشتش بحثهایشان را میکردند بر سر معناى واقعى این کلمه. معنى واقعى این کلمه گفتم یکى در مرحله اولش - که تروتسکى و زینوویف در اپوزیسیون این تز هستند در آن مقطع، نه بوخارین. بوخارین هیچوقت نمیآید در اپوزیسیون این تز ولى میرود در اپوزیسیون طرفدارهاى این تز قرار میگیرد - در این مرحله بحث سر دعواى کارگرى- دهقانى در روسیه است و اتحاد با دهقانان. یک مضمونش ادامه سیاست دهقانى با آوانس به دهقانان نپ است. یک مضمون دیگرش پروسه صنعتى شدن است و اینکه روسیه با چه شیوه‌اى باید صنعتى شود، و یک مضمون دیگرش قدرتگیرى چه کسى در کمیته مرکزی است. یعنى این تز دارد نشان میدهد که چه کسى دارد به قدرت نزدیک میشود و تحت چه پروسه‌اى؟ به این معنى مخالفین "سوسیالیسم در یک کشور" بحث را قطبى میکنند، بدون اینکه از نظر محتوایى بحث بطور واقعى در آن مقطع در روسیه قطبى باشد. طبعاً ماهیّت لنینى آن را تا آن حدى که برایشان صَرف میکند بیرون میکشند و افشاء میکنند. یعنى هم زینوویف و هم تروتسکى میگویند این ناسیونالیسم است، این کوته‌نظرى ناسیونالیستى است. و وقتى به بحث خودش نگاه میکنيد یا قطعنامه‌اى که خودش تصویب کرده و به اقتصادیاتى که خودش پیشتهاد میکند، فرقى با آن کوته‌نظرى ناسیونالیستى ندارد بجز اینکه صنعتگرایانه است نه کشاورزى‌گرایانه بر خلاف سیاست بوخارین. منتها بحث به صورت "انقلاب جهانی" یا "سوسیالیسم در یک کشور" عرضه میشود.

به هر حال در طول سال ١٩٢٤ اين تروتسکى است که دارد میخورد از این خط. یعنى بعد از اینکه تکلیف تروتسکى معلوم میشود زینوویف و استالین و کامنف را میبرند در مثلث قدرتى که تازه خودش بخشى از دفتر سیاسى بوده و استالین نفر سوم این مثلث محسوب میشده. اول زینوویف است بعد کامنف بطور طبیعى در حزب و بعد استالین، یا استالین مساوى یا دو به دو در رابطه با زینوویف. ولى در این شک نیست که زینوویف جلو است. و در این مقطع است که استالین مانوور میکند و با کمک جریان راست زینوویف را میزند. زینوویف هم با اتکاء کمیته لنینگراد نظراتش را عوض میکند و چپ میشود و در مقابلش میایستد. تا سال ١٩٢٦ زینوویف هم شکست میخورد و از همان تاریخ کمابیش بوخارین مطرح میشود و بوخارین این دفعه به کمک چپها شکست میخورد تا وقتى استالین دقیقاً سانتر را تثبیت میکند.

آن چیزى که در این رابطه میخواهم بگویم این است که در اختلافات زینوویف با خط استالین در سال ١٩٢٥ که بحث "سوسیالیسم در یک کشور" و ماهیت نپ - اینکه چه هست، سرمایه‌دارى است یا سوسیالیسم است - مطرح میشود اختلافاتى است که بنظر من تا آنجا که زینوویف نماینده‌اش هست زینوویف نماینده منافع شخصى خودش است. لنینگراد نماینده خط صنعتى شدن و کارگرى کردن حزب و سیاست کارگرى را در مقابل نپ گذاشتن و غیره است و زینوویف خودش را با آن اپوزیسیون واقعى در حزب، از آنجایى که در عین حال پایگاه همیشگى زینوویف در کمیته لنینگراد بوده، منطبق میکند و در ظرف سه هفته، آنطورى که فاکت و اسنادش هست نظرش را در مورد دهقانان عوض میکند. خود زینوویف کسى بوده که سه هفته قبلش میگوید "رو به روستاها بکنیم". بوخارین هم همان دوره به دهقانان میگوید "خودتان را ثروتمند بکنید". و با هم رو به روستاها کردند. ولى در ظرف سه هفته است که زینوویف، کامنف، کروپسکایا و سوکولنیکف یک بیانیه چهار نفره میدهند علیه اولاً بوروکراتیسم در داخل تشکیلات و ثانیاً آوانس به دهقانان و سرکوب شدن مطالبات کارگرى. در این دوره است که زینوویف بحث "انقلاب جهانی" میکند و از منافع پرولتاریا حرف میزند. ولى فى‌الواقع کمیته تشکیلات لنینگراد است که چون از قدیم خودش را هسته اصلى حزب بلشویک میدانست و بطور عینى بخش پرولترى این حزب بود منافع اخص کارگرى را در آن مقطع (حالا ممکن است محدودنگرانه ميدیده که وارد این بحث نمیشوم) مطرح میکند و از سیاست صنعتى و صنعتگرایى در مقابل سیاست ارضى دفاع میکند. در این دوره "سوسیالیسم در یک کشور" بنظر گروه بوخارین میآید که خط آنها است، ادامه نپ است. سوسیالیسم در یک کشورى که استالین مطرح میکند چیزى جز ادامه نپ نیست و اصلاً با کمک این تز باید رفت سراغ زینوویف و مخالفین چپ و کمیته لنینگراد را رام کرد و سر جایش نشاند.

سال بعدش که زینوویف در کمیته لنینگراد مجاب میشود و کوتاه میآید، بحث برعکس میشود یعنى در همان کنگره چهارده انتهاى سال ١٩٢٥ - که به آن میگویند "کنگره صنعنى شدن" - در عین اینکه "رو به دهقانان" را تصویب میکرد، در عین اینکه زینوویف و لنینگرادیستها را شکست دادند، خاصیتش این بود که اسم خودش را گذاشت "کنگره صنعتى شدن" و با سیاست صنعتى شدن آمد که بعد از آن است که این سیاست با سیاست حاکم بر کمیته مرکزى، که تئوریسین آن بوخارین بود، در تناقض قرار میگیرد و جناح راست عمده میشود و بحث بر سر صنعتى شدن شروع میشود که این دوره نادم شدن طرفداران تروتسکى و برگشتن آنها به صفوف حزب و مطرح شدن مطالبات اقتصادى تروتسکیستها است. و حتى یک مقدارى از خود تروتسکى اینجا و آنجا دفاع میشود در مقابل خط بوخارین؛ "که بیچاره تروتسکى آنطورى میگفت و شما دارید اینطورى میگویید". در این رابطه است که محتواى اقتصادى "سوسیالیسم در یک کشور" عوض میشود ولى بحث سوسیالیسم در یک کشور میشود "صنعتى شدن در یک کشور". قبلش بود "اتحاد با دهقانان در یک کشور". کمک ماتریال محلى که لنین گفته آوانس دادن به دهقان و شرکت دادن آنان در قدرت و اجازه دادن آنها به انباشت کردن (روشهاى نپى). قدرت را در این کشور نگهمیداریم و اقتصاد را رشد میدهیم. تا حدى که بوخارین و استالین میگویند این نپ گامى در جهت سوسیالیسم و مضموناً سوسیالیستى و در مسیر سوسیالیسم است، زینوویف و آن چهار نفر میگویند نه! "سرمایه‌دارى انحصارى دولتى است و باید از این فراتر رفت". سال بعدش این طرفداران نپ و بویژه بوخارین و رایکوف هستند که مورد حمله قرار میگیرند و "سوسیالیسم در یک کشور" را در مقابل خودشان پیدا میکنند. او نمیرود در موضع انقلاب جهانى، ولى واقعیتش این است که "سوسیالیسم در یک کشور" از آن مقطع معنى واقعى صنعتى و از همان مقطع معنى واقعى ملى پیدا میکند. به معنى این که مملکت خودمان را با نیروى خودمان میسازیم و رایکوف بعنوان نخست وزیر مشخصاً این فرمولبندى را میدهد که بحث "سوسیالیسم در یک کشور" یعنى اینکه ما با نیروى خودمان مملکت خودمان را میسازیم. حالا انقلاب جهانى میخواهد بشود میخواهد نشود. نیروى خودمان و مملکت خودمان را روسهاى مهاجر و نمایندگان فکرى بورژوازى بزرگ روسیه (ملى شدن انقلاب اکتبر یعنى به همان معنى ملى - مصادره شدنش و در عین حال به معنى ملى شدنش - لغت انگلیسى آن)، میگویند انقلاب اکتبر هم دیگر ملى شد. آن چیزى که بوجود آمده دیگر دولت روسیه است کما اینکه دولت تزار هم هر خوش و ناخوشى از آن داشتیم دولت روسیه بود. و میهن مهم است و از آن مقطعى که بورژوازى در عملکرد حزب بلشویک بعد از شکست بوخارین و یکسره شدن قدرت و ساق شدنشان روى برنامه‌ریزى و اهداف اقتصادى- صنعتى خودشان نقش آرمان قدیمى خودش را ميبیند که کشور روسیه دارد صنعتى میشود و خود دولت روسیه دارد میگوید من دولت روسیه هستم، میخواهد جایى انقلاب بشود یا انقلاب نشود، من مملکت خودم را با نیروى خودم آباد میکنم، و به خودش میگوید طبقه کارگرم. آنجا است که بورژوازى این قضیه را پیدا میکند.

یک فرقى که بین این دو وجه "سوسیالیسم در یک کشور" هست بنظر من کل پروسه‌اى است که در عین حال طبقات اصلى جامعه دارند موضع میگیرند. اگر دقت بکنیم دوره‌اى که این روبناى نپ و توجیه نپ بنظر میآید این خرده بورژوازى است که دارد در"سوسیالیسم در یک کشور" ذینفع میشود و بورژوازى بزرگ هنوز سرش بى کلاه است. یعنى تا آنجایى که فرقى بشود بین بوخارین با استالین گذاشت براى اینکه این ظاهراً چپ آن قرار گرفته، بوخارین یک راه حل خرده بورژوایى به اقتصاد روسیه را پیشنهاد میکرد که اساسش آوانس به خرده بورژوازى روستایى و بازار کوچک بود و سرمایه‌دارى انحصارى دولتى که (حالا به اسم سوسیالیسم) بتواند از مازاد محصولش استفاده کند و انباشت بکند. در صورتى که سیاستى که عملاً انجام شد، وقتى در نظر بگیریم که دیکتاتورى پرولتاریا دیگر مسخ شده و جاى خودش را به چیز دیگرى داده بود، سیاست اقتصادى بورژوازى روسیه بود نه خرده بورژوازى در روسیه. یعنى فرق مضمون اقتصادى "سوسیالیسم در یک کشور" در سال ١٩٢٥ و ١٩٢٦ این است که بجاى اینکه یک سلسله اهداف و اقدامات سیاسى به نفع خرده بورژوازى را بیان بکند، آن آرمان قدیمى بورژوازى بزرگ روسیه را نمایندگى میکند. که پرولتاریا هم به این معنا با آن شریک بود. کشور روسیه بايد یک کشور صنعتى بزرگ و آباد و خودکفا شود که بتواند روى پاى خودش بایستد و روى پاى خودش بجنگد. بورژوازى روسیه بدش نمیآمد که قدرت امپریالیستى صنعتى از روسیه بوجود بیاید سعى خودش راهم کرده بود. الآن باید پایه صنعتى آن بوجود میآمد. آن روس مهاجر و بورژواى روسیه در استالین دست کشیدن از هدف دامن زدن به "انقلاب جهانی"، سر را توى لاک خود کردن، مملکت را چسبیدن، حزب را تبدیل کردن به حزبى که مردم روسیه و دولت روسیه را نمایندگى میکند، کارى که بورژوازى باید میکرد را به اسم او کردن، یعنى دهقان را چلاندن و بعنوان نیروى کار روانه‌اش کردن و صنعتى کردن روسیه را دارد انجام میدهد. از این مقطع آگاهانه میآید پشتش. نه فقط خود بورژوازى روسیه، دول انگلیس و غیره هم میآیند پشتش. در تمام دعواهاى تروتسکى، زینوویف، استالین، دولت انگلیس طرفدار پیروزى استالین است. وقتى استالین پیروز میشود میگویند خیلى خوب شد.

قسمت دوم ٥٨:٢٦ دقیقه

به این معنى که روسیه شد یک کشور مثل بقیه کشورها نگران صنعت خودش، اقتصادیات خودش، بدون هدف دامن زدن و شلوغ کردن در چهارچوب جهانى و مملکت خودش را میخواهد بسازد و براى ساختن مملکتش دارد به همان عواطف و احساساتى متوسل میشود که در هر کشورى میشود، یعنى میهن پرستى روسى و غیره. که فاکت بسیار زیادى در مورد چرخش میهن پرستانه تحت عنوان "سوسیالیسم در یک کشور" بشدت زیاد است. یعنى سخنرانى‌هاى استالین، رایکف، بوخارین و حتى کامنف در یک مقطعى. اینها به اندازه کافى نشان میدهد که حزب بلشویک تحویلدار اقتصاد روسیه شد در آن مقطع و چیز دیگرى بوجود آمده بود من این را بعداً با توضیح دوره گذار میگویم که چرا چیز دیگرى است. الآن فرض میگیرم که این را بعداً میگویم.

یک تفاوت دیگرى را هم باید بگویم. آنهایى که "سوسیالیسم در یک کشور" یا همان فرجام نهایى و غیره را ممکن نمیدانستند بحثشان سر چه بود؟ این است که در قبل از کنفرانس چهارده، بحثى میشود در کمیته مرکزى حزب بلشویک سر "سوسیالیسم در یک کشور". هر دو طرف با این فرمولبندى میآیند که شروعش ممکن است، آغاز این پروسه وظیفه ما است، ماتریالش هم هست، فرجام نهایى آن بستگى دارد به انقلاب جهانى. بحثشان اصلاً سر این نیست - و وقتى خودشان بعداً به کنگره گزارش میدهند که ما چه میگفتیم و اختلاف در کمیته مرکزى و دفتر سیاسى چه بود - توضیح میدهند که بحث سر این نبود که این حرف را کسى قبول دارد. بحث سر این بود که چرا نهایتاً ممکن نیست. و دو تا دیدگاه وجود داشت؛ دیدگاه استالین- بوخارین که بحث حمله خطر خارجى را میکرد و میگفت تا وقتى انقلاب جهانى نشده که آن تهدید جهانى سرمایه‌دارى از سر ما رفع شود و ما مداوماً زیر تهدید اعاده قدرت بورژوازى هستيم و خطر بین‌المللى هست فرجام دادن پروسه ساختمان سوسیالیسم عملى نیست. و در مقابلش بحث زینوویف- کامنف این بود که میگفتند تکنولوژى عقب مانده روسیه، عقب‌ماندگى اقتصادى روسيه عاملى است که سوسیالیسم در این کشور عملى نیست. به هر حال میخواهم اینجا گفته باشم از این نظر که مضمون بحث مخالفان هم یکى نبوده. یا به آن نحوى که میگفتند عملى نیست، يک بحث نداشتند. الآن بنظر میآید بحث زینوویف- کامنف جا افتاده دیگر، عقب ماندگى اقتصادی را ملاک میگیرند. در صورتى که خود آن کسانى که آن موقع اذعان میکردند که ممکن است نتوانیم بسازیم، یعنى استالین و بوخارین، خودشان هم میگفتند بخاطر جهان خارج قبول داریم ممکن است نشود ساخت. من اینجا نقل قول از لنین و استالین و غیره نکردم براى اینکه در بحث وقفه پيش ميآمد. بعداً اگر لازم باشد رفقا میتوانند اینها را نگاه کنند یا اینکه مطالب کتاب را نگاه کنند.

یک نکته دیگر اینکه زینوویف در جنگ قدرتش، در دوره‌اى که طرفدار انقلاب جهانى میشود و دست از سیاست دهقانى میکشد و به چپ میچرخد و با لنینگرادیها میشود، در عین حال رئیس کمینترن است و این ظاهر را به خودش میگیرد که بعنوان نماینده کمینترن و منافع انقلاب جهانى دارد حزب ناسیونالیست روسى را محکوم میکند و میگوید که این حرفها چه است و... این ناسیونالیسم است. ولى آدم در آن بحث یک مقدار رنگى از محکم کردن پاى خودش در کمینترن و آوردن احزاب دیگر پشت سرش در مخالفت علیه خط مشى استالین را ميبیند. بنظر من نباید خیلى ارزش زیادى بار تئورى زینوویف کرد. براى اینکه آدمى است که نظرش را دو روز یکبار عوض میکند و در عین حال آگاه است به مسأله قدرت سیاسى. استالین هم همینطور، با این تفاوت که تفکرش یک مقدار سیستماتیک است. زینوویف تفکر سیستماتیک ندارد. یا بوخارین خطش معلوم است، تروتسکى خطش معلوم است. زینوویف به این ترتیب لزوماً حرف تئوریک خاصى نمیزند. که البته کتاب دارد روى مسأله "سوسیالیسم در یک کشور" که همان کتابش هم سرش را به باد داد.

یک بحث دیگر هم در همین رابطه، سر مضمون اقتصادى نپ بود که مخالفین "سوسیالیسم در یک کشور" در عین حال میگفتند که این سرمایه‌دارى انحصارى دولتى است. و بوخارین آنجا یک بحث میکند که سرمایه‌دارى انحصارى دولتى با دیکتاتورى پرولتاریا تناقض دارد، نمیتواند چنین چیزى وجود داشته باشد. منتها از اینجا این نتیجه را میگیرد که "چون ما دیکتاتورى پرولتاریا هستیم پس این هم سرمایه‌دارى انحصارى دولتى نیست". به این دلیل که با این در تناقض است. علت این بحث هم این است که مسیر جامعه روسیه را تعیین کنند. آن که میگوید نپ سرمایه‌دارى انحصارى دولتى است فى‌الواقع به یک زبان دیگرى دارد میگوید ساختمان سوسیالیسم ممکن نیست ما باید در حالت عقب نشینى بمانیم، وضعیت ما عقب نشینى است. به هر حال یک مقدار زیادى تحریف بحثهاى دیگر هم درش هست.

من در این تکه از بحث میخواستم بگویم چهارچوب عمومى بحث آن دوره چه بود. اما واقعیت بحث این بود که در سال ١٩٢٣ تا ١٩٢٨ روسیه وارد مرحله‌اى شد که در آن وظایف اقتصادى انقلاب اهمیت پیدا کرد. اعم از اینکه اینها از نظر وظایف سیاسى انقلاب در چه اَشکالى به موفقیت رسیده باشند، بنظر من حزب بلشویک بمثابه یک حزب کارگرى پا به دوره دوم گذاشت. اعم از اینکه دیکتاتورى پرولتاریا ساختارش را بوجود آورده باشد یا نه. اعم از اینکه در این روشهایش راهش را اصولى طى کرده باشد یا نه. بنظر من حزب بلشویک در سال ١٩٢٤ یک حزب پرولتاریاى انقلابى روسیه است. هر چقدر هم تلفات داده باشد، هر چه هم به سرش آمده باشد، هر چند نفر هم پشت سر استالین حرف زده باشد که تا آن موقع هم هنوز بنظر من حزب بلشویک از حزب ما دمکراتیک‌تر است، در آن رابطه حزب بلشویک به هر حال بعنوان حزب پرولتاریاى آگاه به نظر میرسد در سال ١٩٢٤.

اگر لنین را هم فرض کنیم در تصویر بگذاریم - که لنین هم یک سال قبلش مرده بود و در اين یک سال هم فکر نمیکنم حزب را کن‌فيکون میکرد - باز با حزبى کمابیش به همین صورت به وظایف اقتصادی میرسید. آنوقت من بحثم این است که وظایف اقتصادى باید آنجا سوسیالیستى تعریف میشد. ولى به عبارت دیگر بحثم این است که نه فقط "سوسیالیسم در یک کشور" ممکن است بلکه حیاتى است. بدون آن دیکتاتورى پرولتاریا در یک کشور ممکن نیست. براى اینکه دقیقاً سرمایه‌دارى با دیکتاتورى پرولتاریا در شرایط غیر انقلابى در تضاد است و آن کسى که میخواهد این تضاد را حل کند یکى از این دو را باید تغییر بدهد. سوسیالیسم را بعداً میگویم به معنى فاز پایینى جامعه سوسیالیستى با همان مشخصاتى که مارکس و انگلس و لنین برایش میشمارند ممکن بود. منتها فرمولبندى "سوسیالیسم در یک کشور" این را نمیخواهد بگوید. نگفته است وظایف اقتصادى دیکتاتورى پرولتاریا در روسیه، که بعدش هم وظایف سیاسى و وظایف بین‌المللى آن را تعریف کند. گفته کار من سوسیالیسم در یک کشور است و بنا به تعریف و آگاهانه تأکید در آن دوره روى یک کشور است نه روى سوسیالیسم. ا. اچ. کار هم توضیح میدهد میگوید هر کسى آن موقع بحث کرده، بحثش روى سوسیالیسم نیست، این بحث را همه قبول دارند، در یک کشورش بحث است. فى‌الواقع آن چیزى که مورد بحث واقعى و مضمونى آن دوره سوسیالیسم است، در یک کشورش نمیتواند مورد بحث باشد. بالأخره یک چیزى را میسازید، آن سوسیالیسم است یا نه؟ این را اول تعیینش بکنیم بعد آن چیزى که میسازیم، حالا در یک کشور یا در چند کشور را میشود بحث کرد. واقعیت این بود که آنهایى که میگفتند در یک کشور بطور عینى داشتند دست از انقلاب جهانى، چه در افق خودشان اول و بعد چه در اهداف خودشان ميشستند. و انقلاب جهانى و بالأخره هر عنصر فعالانه انقلاب جهانى را میکردند مستخدم ساختمان سوسیالیسم در یک کشور. به این معنى بحث من این است که بطور قطع باید مدافعان "سوسیالیسم در یک کشور" در روسیه ١٩٢٤ را بعنوان نمایندگان یک خط بورژوایى و ناسیونالیسم بورژوایى که تا آن مقطع زیر پرچم اینها قایم میشود و میآید توى حزب رد کرد.. حالا خود اینها چقدر توهّم داشتند یا نه بحث دیگرى است. بنظر من بسادگى نمیشود گفت بوخارین یک روز صبح از خواب بیدار شد و دیگر نماینده بورژوازى است یا استالین به همین ترتیب.

مسأله واقعى این است که اینها آن روش و آن فرمولاسیونهایى را برگزیدند و آن اقدامات اقتصاديى را در دستور دیکتاتورى پرولتاریا گذاشتند که تفاوتى با آرمان بورژوازیى روسیه ندارد و در نتیجه بورژوازى از این واقعه حمایت میکند. و در عین حال در طى پروسه‌اى این کار را کردند که همراه با آن اَشکال دیکتاتورى پرولتاریا را بشدت تضعیف کردند و واقعاً آن ماتریال موجود، بازتولید شدن خودش را شروع کرد. یعنى بوروکراسى در روسیه خودش را به "سوسیالیسم در یک کشور" متکى کرد و بازتولید شد. از اینجا من به این میگویم بوروکراسى. از اینجا من به این میگویم یک قشر مخالف طبقه کارگر که بازتوليد ميشود و منافع مستقلى دارد. ولى طبقه کارگر خطاکار بنظر من تا قبل از ١٩٢٥- ١٩٢٦ وجود دارد که رفتار بوروکراتیک، سرکوبگر و غیره هم دارد. ولى آنجایى که اقتصاد صنعتى روسیه قرار میشود از نو تجدید سازمان داده شود و این نیروى مادى که براى این تجدید سازمان تعریف میشود، یعنى نیرویى که بورژوازى هم سر همین کار میگذارد و اهدافى که این اقتصاد باید تعیین کند اهدافى است که بورژوازى هم همین را میخواهد، توجیهات ایدئولوژیکى و سیاسى که باید به آن داد همان است که بورژوازى به آن میدهد، ما از اینجا با خود بورژوازى طرفیم. اعم از اینکه بطور مشخص آن کاپیتالیست یا بورژواى خصوصى در روسیه در چه وضعیتى قرار داشته باشند. که واقعیتش این است که در بیرون روسیه به نفع این رژیم فعالیت کردند، کمکش کردند، رفع تشنج کردند. از بورژواهاى مهاجر روسى هم دیگر کسى موافق حمله به روسیه استالینی نبود. شش سال قیل و قال کردند و تمام شد. بوروکراسى خودشان را و نفوذ خودشان و معنویات خودشان را آنجا دیدند. این مسائل را در آخر بحثم بیشر توضیح میدهم.

منظور من این است که در مقطعى که وظایف اقتصادى انقلاب پرولترى مطرح شد حزب پیشرو حرفى نداشت جز دو حرف ممکن است و ممکن نیست . آن کسى که میگفت ممکن است و باید ساخت راجع به مضمون این سوسیالیسم بحثى نمیکرد. فرض میکرد آن کارى که دارد میکند اعم از اینکه نپ باشد یا هر چه باشد اسمش سوسیالیسم است. بحثش سر این بود که در یک کشور بکنم کافى است؟ اجازه میدهید از انقلاب جهانى دست بکشم؟ اجازه میدهيد منتظر نباشیم؟ اجازه میدهید برنامه‌ریزى را شروع کنیم؟ اجازه میدهید پروسه صنعتى شدن را شروع کنیم؟ یا نه هر سال باید یک قطعنامه بدهیم که انقلاب جهانى باید بشود؟ خوب بیاییم شروع کنیم دیگر! این پروسه را شروع کرد. منتها این یک خط اقتصادى بورژوایى را، صنعتى شدن کلاسیک بورژوایى را مطرح کرد و با نیروهاى کلاسیک بورژوایى براى صنعتى کردن بورژوایى جامعه حرکت کرد. بوروکراسى بعنوان مدیر ظاهر میشود و طبقه کارگر بعنوان کارگر ظاهر میشود و مزد بگیر در این پروسه و بخشاً بیکار که در عین حال رقابت را روى آن میگذارد. و دهقان بعنوان خلع ید شونده و به شهر فرارى توصیف میشود. بورژوازى ده بعنوان کسى که مازاد محصولش را میگیرد که از آن طرف بعنوان وسایل معیشت به کارگر شهرى بدهد و آن هم به همان نحو ظاهر میشود. به اين معنى، خصوصیات پروسه صنعتى شدن روسیه از نظر محتوایى هیچ فرقى با خصوصیت پروسه صنعتى شدن انگلستان یا ژاپن و ایران ندارد. با این تفاوت که بیشتر شبیه ژاپن و ایران است، مثل انگلستان نیست. یک دولت از بالا دارد این کار را میکند. آگاهانه و طبق برنامه دارد خلع ید میکند. کارى که در انگلستان بطور خودبخودى و طبیعى با انقلاب صنعتى اتفاق افتاد و با کندن حصارهاى زمین. در ژاپن هم سلسله "نیجی" این کار را کرد. در ترکیه هم آتاترک این کار را کرد، در روسیه هم خط مشى استالین این کار را کرد. يک تفاوت ديگر اين که اینها را به نام سوسیالیسم کرد. قدرت بسیج، جایگاه معیّنى میدهد به طبقه کارگر در این پروسه.

خط دیگرى که میگوید "نمیشود" بنظر من نماینده بورژوازى نیست نماینده عجز پرولتاریا است. بنظرم این خط دارد "پرولتاریاى مأیوسی" که شکست خودش را میبیند نمایندگى میکند. من میگویم اینها (تروتسکى- زینوویف) دارند گرایشات بورژوایى پرولتاریا را نمایندگى میکنند در آن مقطع. من اینها را به انقلاب پرولترى نزدیکتر ميبینم، شخصاً. فکر میکنم کسانى که از نظر سیاسى در آن دوره مخالف سوسیالیسم در یک کشور (فقط به معنى تئوریک جدى بوده، اگر فرض کنیم منظورشان جدى بوده) موضع گرفتند - حالا ممکن است تروتسکیها، اپوزیسیون متحد و غیره دقیقاً در این چهارچوب نگنجد - کسانى که انقلاب جهانى را تذکر دادند، کسانى که انقلاب جهانى را توجه دادند و به ناسیونالیسم و کوته نظرى ناسیونالیستى این پروسه حمله کردند بنظر من نماینده پرولتاریا بودند به این معنى که نماینده گرایشات و توهمات بورژوایى پرولتاریا، نماینده بیچارگى و بى آلترناتیوى پرولتاریا بودند. بنظر من فرق لنین با جناح چپ حزب خودش همیشه این بوده که لنین نماینده آلترناتیو داشتن چپ بود، در صورتى که چپ نماینده بى آلترناتیوى چپ بود. چه در صلح برست، چه در اتحادیه‌ها، چه در شوراها و چه در تشکلهاى دیگر، چپى خودش را چپ تر از لنین ميبیند آن چپى است که دیگر کارى به واقعیت ندارد. مستقل از اینکه واقعیت را عملى میشود کرد، کارى با آن میشود کرد یا نه، چپ‌تر از لنین است به این معنى: "انقلاب جهانى باید پیروز شود"!

بنظر من خط مشى لنینى در آن مقطع میگفت انقلاب جهانى پیروز نشده. ميبینیم که ممکن است ثبات بوجود آمده باشد. ما باید وظایف اقتصادى انقلاب پرولترى را انجام بدهیم. براى اینکه عقلمان میرسد، انقلاب کردیم که وظایف اقتصادیش را انجام دهیم. در ثانى میدانیم که بدون انجام وظایف اقتصادى انقلاب از بین میرود. همین را مارکس و انگلس در مورد کمون گفتند. نمیتوانیم همینطورى بنشینیم در مسند قدرت، طبقه کارگر خودش را به عنوان مزدبگیر استخدام بکند، منتها آنجایى که مزد بگیر است واقعاً خودش است، آنجایى که خودش خودش را استخدام کرده یک مشت دفاتر و ادارات باشد! خوب معلوم است که این سرمایه‌دارى است دیگر. دولت پرولترى مدام بنشیند بالاى سر این سرمایه‌دارى و هر روز طبقه کارگر در دو نقش متناقض کارفرما و کارگر ظاهر شود و از یک طرف به خودش مزد بدهد و به اندازه بازتولید معیشت خودش بدهد و براى اضافه مزدش هم به خودش اعتراض کند، این سیستم عاقبتش مسخ شدن دیکتاتورى پرولتاریا و تثبیت شدن و تسريع شدن این رابطه است، حالا هر چیز دیگر به کنار.

به هر حال بحث این است که لنینیسم در آن مقطع بنظر من آلترناتیو اقتصادى پرولترى میگذاشت. یعنى به حرفهاى لنینى عمل میکرد. (روى خود حرفهاى لنینى من ابهام دارم که بعداً ابهام خودم را میگویم) یعنى به هر حال میرفت توى جریان سازماندهى اقتصاد برتر از سرمایه‌دارى و اقتصاد برتر از سرمایه‌دارى را بنظر من باید بگوییم ساختمان سوسیالیسم، یا باید بگوییم اقتصاد پرولترى- انقلابى. یک چیزى باید به آن بگوییم. ولى حتماً نمیتوانیم بگوییم ساختمان سوسیالیسم در یک کشور . چون کسى این سؤال را از ما نکرده آخر. چون آنوقت باید بگوییم همانطور که ما طرفدار دیکتاتورى پرولتاریا در یک کشوریم! کسى چنين سؤالى نکرده. ولى این دید را دارد که حتماً آن موقع بگویید یک کشور ، بخاطر این است که در یک مقطع معیّن تاریخى دارد حرف میزند و دقیقاً علیه انقلاب جهانى و علیه جناح چپ دارد حرف میزند و جناح چپ آن جناحى است که میخواهد انقلاب جهانى شود، میفهمد این جریان دارد ناسیونالیسم را میآورد، میفهمد به این ترتیب بوروکراتها و بادمجان دور قاب چینها دارند قدرت میگیرند، میفهمد طبقه کارگر زیر منگنه اقتصادى دارد له میشود، عوضش تا دیروز داشتند به دهقان آوانس میدادند و قرار است از فردا باید به بوروکرات آوانس بدهند، میفهمند این قضیه پر از خون و عرق است و نباید اینطورى بشود. بجاى اینکه بگوید چه بکنم، و بتواند بگوید چه بکنم نه اینکه میتواند بماند یا نه. بجاى اینکه این آمادگى اجتماعى- تاریخى را داشته باشد که بگوید چه بکنم، مجبور است آنوقت حواله بدهد به انقلاب آلمان و انقلاب جهانى که دیگر هر کسى میبیند در راه نیست و دیگر مردم و طبقه کارگر روسیه این خط را نمیخرند و پشت آن نمیروند. بطور عینى وقتى که پرولتاریا و بورژوازى در یک دوراهى قرار بگیرند که یکى از آنها آلترناتیو داشته باشد، همیشه آنکه آلترناتیو داشته باشد قضیه را میگیرد. در این مقطع، بنظر من، آن خط و مشيى آلترناتیو واقعى را داشت که مرز خودش را با انقلابیگرى اقتصادى بورژوازى در روسیه تفکیک نکرده بود. آن هم که میخواست تفکیک کند - که آن هم نکرده بود - آلترناتیو اقتصادى هم نداشت.

ولى بنظر من غُر زدنش به پروسه "سوسیالیسم در یک کشور"، محترم است و نشان دهنده مشاهده به حاکمیت رسیدن بورژوایی است طى این پروسه. و همه‌شان میگویند. خيليها ميگويند این پروسه عاقبتش احیاء سرمایه‌دارى است و این را از موضع انقلابى میگویند. منتها منظور من این است که در آن بخش اول مسأله "سوسیالیسم در یک کشور"، من میگویم باید علیه تز "سوسیالیسم در یک کشور"، علیه فراکسیونى که این تز را مطرح کرد، علیه اهدافى که از این تز دنبال شد، علیه پراتیکى که روى این تز سوار شد، ایستاد. علیه آنهایى هم که میگفتند انقلاب جهانى، بنظر من باید ایستاد. علیه زینوویف باید ایستاد براى اینکه هیچ منظورش این نبوده. اما علیه کمیته لنینگراد نمیشود بسادگى ایستاد. چون اتفاقاً طرف در آن مقطع میگوید وضعیت اقتصادى پرولترى شما کجاست؟ و بنظرم بحث "انقلاب جهانی" در آن مقطع از طرف آن پرولتاریا باید اینطورى جواب میدادیم که اتفاقاً انقلاب پرولترى جهانى با پرولتاریاى حاضر آماده‌تر بهتر پیش میرود. دیوانه نیستیم که یک عده آدم گرسنه در یک کشور در منگنه، قرار است یک خدمتى به انقلاب جهانى بکنند، که یک عده آدمى که خودشان را بهتر سازمان داده‌اند، امور اقتصادى خود را بهتر اداره میکنند، اقتصاد برتر از سرمایه‌دارى را دارند، نمیتوانند بکنند. یا چون دارند اصلاً این کار را میکنند آن کار را نمیتوانند بکنند. این بنظر من دیگر شوخى است. واقعیتش این است آنهایى که میخواستند این کار را بکنند نمیخواستند این یکى کار را هم بکنند. این یک جنبه واقعى- تاریخى این مسأله است. ولى از لحاظ تئوریک دیگر این چرند است بنظر من، که اگر پرولتاریا در کشور خودش دست به کار ساختن یک اقتصاد برتر شد بنابراین دیگر باید از انقلاب جهانى دست کشیده باشد! بنظرم برعکسش است. اگر کسى میخواهد به انقلاب جهانى بطور واقعى خدمت کند، نمیتواند خودش را درگیر این بکند که هر روز برود به کارگر خودش مزد بدهد و به دهقان آوانس بدهد و هزار و یک کار بکند که آخرش براى کمک کردن به انقلاب جهانى فقط الفاظ برایش بماند. بنظر من واقعیتش این است که باید وظایف انقلاب پرولترى انجام میشد.

لنین به این مسأله به اَشکال دیگرى پرداخته و اشاره کرده، به مضمون اقتصادى این دوره . منتها بنظر من لنین در موارد زیادى ناقص و به اشتباه مضمون اقتصادى را مطرح کرده. بنظر من بخاطر این است که در آن مقطعى که لنين حرفهاى اقتصادى را زده، بینش سیاسى یا جمعبندى سیاسى سال ١٩٢٣ را نداشت از توى رختخواب. بنظر من لنین سال ١٩٢٣ اگر از لحاظ اقتصادى حرف بزند خیلى از فرمولبندى قبلى خودش را اصلاح میکند. چرا؟ براى اینکه بنظر من لنین در سال ١٩٢٣ است که متوجه انحطاط ساختارهاى دمکراتیک حکومت میشود و میفهمد که این قضیه از این طرف به یک جاى دیگر دارد میرسد. حتى به خود حزب دقت میکند، به شوراها دقت میکند، به کنترل کارگرى دقت میکند، به نقش کارگرها و دهقانان در فعالیت روزمره دیکتاتورى پرولتاریا دقت میکند و ميبیند آن نیست. بحثهایش در مورد اقتصاد مال یک فاز قبلتر است که دولت را میدید و میفهمید این دولت پرولترى است و با استحکام میتوانست بگوید خُب رأى خودتان، همه رأى خودتان را تابع رأى یک نفر بکنید. فرضش این بود که این دولت از این لحاظ اِشکالى برایش پیش نمیآورد برایش. و بنظر من فرض این بود که در یک دوره اضطرارى است. ولى بحث من این است که اگر لنین و یا لنینیسم بطور کلى در بحثهاى سال ١٩٢٣ تا ١٩٢٨ نمایندگى میشد جواب انقلاب جهانى‌ها را با این میداد که این حرف شما کافى نیست و بنابراین اتهامى که راست به شما میزند به معنى پاسیفیست، منفى‌باف و خسته از انقلاب کمونیستى به شما میچسبد. این اتهامها خیلى زودتر از این حرفها به این شاخه زده شده. یعنى عین همان بحثهاى آن موقع است که میگویم دارد تکرار میشود. طرفداران "سوسیالیسم در یک کشور" اتهام ناسیونالیسم میخوردند، آن طرفیها اتهام نهيلیسم و منفى‌بافى و بى‌سیاستى میخوردند. که هر دوى آنها همان اتهامهایى که میخوردند بنظر من، بودند. یعنى دقیقاً اتهامات درست به هم میزدند، در صورتى که تئوریشان فرق زیادى با هم نداشت. خطشان واقعاً این بود. از روى مضمون بحثهایشان بحث میکردند.

بنظر من لنینیسم در آن مقطع مرزش را با "سوسیالیسم در یک کشور" اینطورى مشخص میکرد که، اقتصاد برتر از سرمایه‌دارى را سازمان میداد – گفتم این را پایینتر توضیح میدهم، فرق دارد با آن چیزى که شد و فرق دارد با فقط آن چیزهایى که لنین میگوید یا بعضى از وجوه در بحث لنین کمرنگ‌تر از بعضى وجوه دیگرش است – و آلترناتیو اقتصاديى میداد که آلترناتیو اقتصادى مشترک این دو تا جناح موجود را میکوبید. چون آنها آلترناتیو اقتصادیشان بالأخره مشترک شد. آن بحثى که پیاده شد و باعث شد آدمهایى مثل پرووژينسکى و دیگران (هواداران تروتسکى) کوتاه بیایند و از تبعید بگویند که ما را دوباره به حزب قبول کنید، اين بود که دیدند برنامه اقتصادیشان را استالین دارد پیاده میکند. از لحاظ اقتصادى یک اتفاق افتاد در روسیه - سیاست دهقانى و گروه بوخارین شکست خوردند - بنظر من لنینیسم باید در مقابل این اتفاق اقتصاد پرولترى را آن طورى که باید سازمان میداد.

بنابراین موضع من روى یکى از آن جنبه‌ها گفتم که من به "سوسیالیسم در یک کشور" میگویم نه!