Status             Fa   Ar   Tu   Ku   En   De   Sv   It   Fr   Sp  
Audio   گوش کنيد

بازخوانى کاپيتال

متن پياده شده نوار بازخوانى کاپيتال در انجمن مارکس لندن
فوريه ٢٠٠١



معرفى شيوه ارائه بحث - در باره اهميت و جايگاه کتاب کاپيتال

من فکر کردم اين جلسه را اساسا در سه بخش پيش ببريم، و بين هر بخش يک تنفس طولانى بدهيم، منتهى در خود هر بخش من مجبورم به اين کتابها رجوع کنم و به فارسى نقل قولهائى را از کتاب انگليسى برايتان بگويم. يک چند ثانيه‌اى ممکن است احتياج داشته باشم که نقل قولى را پيدا بکنم يا بعضا حتى يادداشتهائى را مرور کنم براى اينکه وارد پيچ ديگرى در بحث بشويم. ممکن است يک تا دو دقيقه مکث کنيم تا من بقيه بحث را پيدا کنم و بتوانم آنجا اين را ارائه بکنم. و بعد آخر هر يک ساعتى، سؤال و جوابى در رابطه با بحثها خواهيم داشت که اگر لازم شود شرح و بسط بيشترى خواهيم داشت. اين جلسات سه بخش دارند که من فکر ميکنم به اين ترتيب پيش ببريم:

بخش اول راجع به جايگاه کاپيتال و جايگاه اين کتاب در تئورى مارکسيسم و در جنبش کمونيستى ميخواهم صحبت بکنم. نه در مورد اهميت اخلاقى اين کتاب، بلکه درباره جايگاه مضمونى آن در تبيين کمونيسم و تبيين مارکسيسم. و به اين منظور يک مقدارى برميگرديم به کتاب ايدئولوژى آلمانى و ديدگاههاى مارکس راجع به ماترياليسم تاريخى و همچنين راجع به تئورى کمونيسم. به نظر من بحث مهمى در اينجا هست که بعدا راجع به جنبه‌هاى انقلابى مارکسيسم و خصلت انقلابى کتاب کاپيتال بحث خواهيم داشت.

بخش دوم وارد خود کتاب ميشويم. من فکر کردم که در جسه امروز فقط به جلد ١ ميپردازيم و وارد جلد ٢ و ٣ و جلد ٤ که اين آخرى تئورى ارزش اضافى است، نميشويم. در خود جلد اول هم فقط ميرسيم به آخر فرمول عمومى سرمايه، يعنى تا اول بخش انباشت سرمايه. به اين دليل که اين بخش اول قسمت خيلى مهمى از کتاب است، اگر ما اين را بپوشانيم بقيه کتاب را فکر ميکنم هر کسى خودش ميتواند دنبال کند. در جلسات بعدى بازخوانى کاپيتال، ما ميتوانيم دو يا سه جلسه در اين مورد صحبت کنيم و بقيه جلد اول يعنى انباشت سرمايه و انباشت اوليه را بحث ميکنيم و بعد ميرويم جلد دوم را در مورد گردش سرمايه و دپارتمانهاى مختلف توليدى مرور ميکنيم و بعد جلد سوم که راجع به سرمايه‌هاى متعدد و مقوله‌هائى مانند سود و بهره و همينطور تئورى گرايش نزولى نرخ سود و تئورى مارکسيستى بحران است را بحث ميکنيم. امروز بنابراين جلسه را تا اول بحث انباشت سرمايه و خودگسترى سرمايه بحث ميکنيم که در اين کتابى که من دارم و چاپ انتشارات پروگرس شوروى است ميرسد تا صفحه ٥٥٠، که البته به اين معنى هم نيست که ما همه اين ٥٥٠ صفحه را در اينجا ميپوشانيم يا به همه اين صفحات اشاره ميکنيم. به بحثهاى اساسى که در اين صفحات است اشاره ميکنيم و سعى ميکنيم مقوله‌اى جا نيفتد. واضح است اگر رفقائى اينها را خوانده‌اند، ميتوانند راجع به نکاتى که به نظرشان ميرسد اينجا بحث کنيم. در سازماندهى اين بحث يک مشکلى که من داشتم اين بود که هيچ نميدانم که اودينس ما و مخاطبين ما، در باره کتاب کاپيتال چه ميدانند؟ و يا به چه منظورى در اين جلسه شرکت ميکنند؟ آيا اين جلسه قرار است تبيين آن رفقا را با بحثى که من ميکنم در مقابل هم قرار بدهد؟ آيا رفقائى هستند که کاپيتال را قبلا خوانده‌اند و در مورد آن نظر دارند و ميخواهند جوانب ظريف‌ترى از آن بحث شود؟ آيا کسانى‌اند که بار اول است که اسم اين کتاب را ميشنوند؟ يا کسانى هستند که کتاب را نخوانده‌اند و ميخواهند از کسانى که ميدانند، بشنوند که داستان از چه قرار است؟ در نتيجه سؤال اين است که در اين جلسات چکار کنيم که به حال همه کسانى که از زواياى مختلف اينجا آمده‌اند، جلسات مفيدى داشته باشيم... کارى که ما ميکنيم اين است که اين کتاب را ميخوانيم، يعنى من فصل به فصل آنرا براى شما ميگويم که در باره چه هست و اساس آنها چيست، در نتيجه اگر کسى هم نخوانده است آشنا ميشود. ولى در عين حال نکاتى که به طور فورى از لابلاى صفحات کتاب بيرون نميزند، مثل متد مارکس، جايگاه اين بحث با بحثهائى که بعدا ممکن است مطرح شوند، اهميت مقولات و غيره را هم بحث ميکنم. تا اگر کسى که کتاب را خوانده است و به آن جوانب مورد نظر من علاقمند باشد، بتواند مفيد باشد. در مجموع من ميخواهم اين جلسات طورى پيش برود که اگر اين کتاب از پيش کسى را ميترسانده است و سراغ اين کتاب نرفته است، با اين بحثها فکر کند که ميتواند برود بخواند. البته نميدانم به چه زبانى، چون ترجمه فارسى آن، ترجمه اسکندرى، بويژه چاپ آن اصلا خوب نيست، ترجمه آنطور که اول به نظر ميآيد آنقدرها بد نيست. بايد به يک زبان ديگر، انگليسى يا آلمانى يا فرانسوى رفت و اين کتاب را خواند. اين کتاب به زبانهاى انگليسى يا آلمانى و يا فرانسه خيلى سر راست‌تر از ترجمه فارسى آنست. اگر اين جلسات بتواند کارى بکند که کسانى که اين کتاب را نخوانده‌اند را تشويق کند که آنرا بخوانند، به هدف خود نزديک شده است. به علاوه اگر اين جلسات بتواند جايگاه اين کتاب را حتى براى کسانى که آنرا خوانده‌اند، بعنوان يکى از مهمترين اسناد جنبش کمونيستى و يکى از مهمترين اسناد مدون تاريخ بشريت را بشناساند باز جلسات موفقى بوده‌اند. در اين جلسات ما اين کتاب را ميخوانيم، ولى من ميخواهم توجه شما را به يک نکته مهم جلب کنم. ما ميخواهم اين کتاب را بفهميم و آنرا احساس کنيم بيشتر از اينکه آنرا خوانده باشيم، بدانيم کدام مقولات را مطرح ميکند، چرا اين احکام را ميدهد و اين کتاب به چه کارى ميآيد؟ قرار است با اين کتاب چکار کنيم؟ اگر کسى فکر ميکند که از فردا ميتواند برود بازار سهام و سرمايه گذارى کند و پول در بياورد، اشتباه است! اين کتاب در اين مورد هيچ چيز ندارد. ميگويند ديويد ريکاردو که اقتصاددانى قبل از مارکس است در بازار بورس ميليونر شد و گويا اين نشانه اين بوده است که تئوريهايش درست بوده‌اند. اما ريکاردو در ١٦ سالگى ورِ دست پدرش رفت توى بورس تا ٢٧ و ٢٨ سالگى ميليونر شده بود و در چهل سالگى کنار گذاشت و رفت سراغ اقتصاد. يعنى تئورى‌هايش مربوط به بعد از دورانى است که در بازار بورس کار ميکرده است. اين مسأله به تحليل اقتصاد امروز، کمپانيهاى چند مليتى، با بحران آتى سرمايه‌دارى و انباشت سرمايه و اينکه آيا اکنون قرار است در آمريکا رکود باشد يا نه و... از اين کتاب فورا نميشود فهميد.

يک واقعيت را بايد در نظر گرفت: مارکس کتاب سرمايه را در واقع تمام نکرد. شايد اگر تمام ميکرد ما را با واقعيات جارى سرمايه‌دارى نزديک‌تر ميکرد. ولى اين کتاب خاصيتش اين نيست که اقتصاديات را، آنطور که در دانشکده درس ميدهند، مثلا کمپانيها چه طور کار ميکنند و بورس کارکردش چنين و چنان است، ياد کسى بدهد. اين کتاب همانطور که خواهم گفت راجع به جامعه سرمايه‌دارى است. اين که اين پديده سرمايه‌دارى چگونه کار ميکند، بنيادش بر چه استوار است و وجوه مشخصات آن کدام است و چه ارتباطى با همديگر دارند.همانطور که گفتم کتاب کاپيتال شايد مهمترين کتابى است که در تاريخ بشريت نوشته شده است. مدت زيادى پس از سقوط بلوک شرق يک نظر سنجى برگزار شد در مورد اينکه مهمترين کتاب کدام است، بين انجيل و کاپيتال، معلوم شد کاپيتال با درصد خيلى بالاترى کتاب خيلى مهمترى از انجيل است. کاپيتال را نه ميشود راحت گير بياوريد، نه آنرا درس ميدهند و نه به سادگى هم ميشود فهميد، در حالى که انجيل در همه هتلها هست، حتى در مُتلهائى که اطاقهايشان را ساعتى کرايه ميدهند موجود است، ولى براى کاپيتال بايد رفت دانشگاه و استاد مربوطه را گير آورد و چند ساعتى توضيح شنيد که موضوعات آن از چه قرار است. با همه اينها از نظر اهميت آن در تاريخ بشر، خيليها گفتند کاپيتال مهمترين کتابى است که نوشته شده است و بر زندگى انسانها تأثير گذاشته است. ما وقتى قرن بيستم را نگاه ميکنيم، متوجه ميشويم ک تمام کشمکش اين قرن و تمام تجربه ميليونها انسان در مورد اين کتاب است. يا ميبينيم که تصميم دارند به يک نحوى از شر اين کتاب خلاص شوند و يا دارند آنرا در گوشه‌هائى از جهان پياده ميکنند. يک عده سعى ميکنند آنرا ياد بگيرند و عده ديگرى سعى دارند که آن را تحريف کنند. يکى از مهمترين آثار سياسى و علمى تاکنون نوشته شده دنيا است، با "جمهور" افلاطون مقايسه‌اش کنيد، کاپيتال مهمتر است. با کتابهاى آدام اسميت و ريکاردو مقايسه کنيد، عليرغم اينکه در دانشگاه اشاراتى به آنها هست، اما کاپيتال است که ذهنيت بشر قرن بيستم را به خود معطوف کرد.

در دوره درس خواندن ما در دانشگاه، مثل موردى که تعدادى از دانشجويان ماشين ميخريدند و بقيه ميگفتند فلانى ماشين دارد، کاپيتال خواندن هم موجب ميشد که احترام آدمها بالاتر باشد و او را عضو باشگاه مخصوصى قلمداد کنند. ميگفتند در ميان رهبران کنفدراسيون دانشجويان در زمان شاه، کسى بوده است که کاپيتال خوانده بود و او را هميشه در کنگره‌هاى کنفدراسيون در رديفهاى اول مينشاندند. در هر حال کسى که جرأت کرده بود که برود کاپيتال را بخواند در ميان کسانى که ادعاى سوسياليست بودن را داشتند در کلاس بالاترى قرار ميگرفت. علت اين حالت ويژه‌اى است که اين کتاب پيدا کرده است، اگر نه من فکر ميکنم که خيلى از مارکسيستها اصلا به سراغ اين کتاب نرفتند. انور خامه‌اى در کتابش نوشته است که وقتى عده‌اى را دستگير کردند، بازجوها سيلى ميزدند به گوش آنها و ميپرسيدند که کجاى کاپيتال نوشته شده است خدا نيست برو آن صفحات را براى من بياور. يعنى فکر ميکنند که کتاب کاپيتال آن کتابى است که همه مبانى مارکسيسم در آن نوشته شده است. در مورد اين کتاب اساطيرى گفته شده است، اما در مجموع تعداد کسانى که اين کتاب را خوانده‌اند، زياد نيست. به نظر من يک مارکسيست نه تنها بايد اين کتاب را بخواند، بلکه بايد سعى بکند که آنرا هم بفهمد براى اينکه بر تمام برداشتش از کمونيسم تأثير دارد.

اهميت تئوريک و پراتيکى جايگاه کاپيتال در مارکسيسم و در جنبش کمونيستى

من در بخش اول بحثم ميخواهم در باره اهميت تئوريک‌تر جايگاه کاپيتال در مارکسيسم و در کمونيسم تأکيد داشته باشم. اجازه بدهيد در دو وجه در اين باره بحث کنيم: اول جايگاه کاپيتال در مارکسيسم به عنوان يک علم، به عنوان يک پيکره انديشه علمى، تحليلى و اثباتى. و دوم وجه نفى‌اى، سلبى، نقدى و پراتيکى انقلابى. ترکيب اين وجوه با همديگر است که مارکسيسم را ميسازد. بدون آن جنبه انتقادى و انقلابى پراتيکى کمونيسم، وجه علمى تئورى مارکسيسم، هم کاملا قابل تدريس و قابل يادگيرى است. اگرجنبه زير و رو کننده و انقلابى آنرا کنار بگذاريد، سر و ته بحثهاى مارکس به عنوان يک متفکر اقتصادى خيلى بيشتر به همديگر مربوطند تا تمام اين بدنه علوم اقتصادى در دانشگاه.

يک بيوگرافى خصوصى‌تر از کارل مارکس تازگيها منتشر شده است (نوشته Francis Wheen) نويسنده خود مارکسيست نيست و ما فکر ميکرديم که بعد از تحولات شوروى ديگر از مارکس حرفى نميزنند. الان اين صاحبان صنايعند که از مارکس ميگويند که او واقعا درست ميگفته است. آن چيزهائى که صاحبان سرمايه در مورد مارکس ميگويند احکام اوست در مورد انباشت سرمايه، در مورد سود، در مورد ربا، در مورد رابطه مزد و اشتغال که ميگويند درست ميگفته است. اگر يک سرمايه‌دار بنشيند و کاپيتال را بخواند، نظام اقتصادى خودش را بهتر ميفهمد. منهاى آن جنبه انقلابى سلبى اين کتاب. اگر ممکن بود که آن جوانب انقلابيش را دور انداخت، اين کتاب به مهمترين کتاب دانشگاهها در قرن بيستم تبديل ميشد. علت اينکه کاپيتال را به دانشگاه نميآورند اين است که وجه سلبى انقلابى و جنبه پراتيکى مارکسيسم کتاب هم با آن وارد ميشود. در نتيجه کاپيتال در دانشگاههاى اروپا و آمريکا جزو کتابها و مراجع استادها و مدرسين نيست. مگر اينکه يک استاد چپ باشد که يکى دو بخش آنرا درس بدهد. وقتى کاپيتال را مثلا در مقايسه با تئورى فيزيوکراتها، اقتصاددانهاى کلاسيک، اسميت و ريکاردو يا حتى نئوکلاسيکها، از مارشال و کينزين‌ها به بعد قرار بدهيد، اين دومى‌ها به نظر خيلى مبتدى ميآيند. اين را به اين خاطر که مارکس رفيق ماست و او را دوست داريم نميگويم، از نظر علمى و بطور ابژکتيو چنين است. ولى جنبه انقلابى انتقادى کاپيتال مانع اين بوده است که به آن صورت که لازم است به دانشگاه راه يابد. از نظر خود مارکس دو جنبه علمى و انتقادى سلبى يک پيکره واحد را تشکيل ميدهند.

کاپيتال از نظر تحليلى يک کتاب جامع است، اما از نظر سياسى يک جايگاه انتقادى و پراتيک انقلابى دارد که از نظر من اين وجه دوم مهمتر است. مختصرى در مورد جنبه علمى آن بحث ميکنم يعنى آن جنبه‌اى که همه ميگويند بايد بخاطر آن کاپيتال را خواند. کاپيتال را بخوانيم ببينيم مارکس راجع به اقتصاد سرمايه‌دارى چه گفته است، کاپيتال را بخوانيم تا بدانيم که متد مارکس در تحليل جامعه چيست. اين جنبه واقعى مارکسيسم است. بله بايد آنرا خواند تا فهميد که مارکس چه گفته است. اين جنبه اثباتى کاپيتال همان چيزى است که ما به آن گفته‌ايم نگرش ماترياليستى به تاريخ، ماترياليسم تاريخى. جهان‌نگرى مارکسيستى، نظريه ماترياليستى تاريخ که اساسا در کتاب "ايدئولوژى آلمانى" بحث شده‌اند. اگر شما وقت داريد که در زندگى‌تان فقط دو صفحه از مارکس را بخوانيد، من پيشنهاد ميکنم پيشگفتار بر نقد اقتصاد سياسى را بخوانيد. به نظر من مهمترين تئورى دو صفحه‌اى کمونيسم اين است. پيشگفتار به نقد اقتصاد سياسى در سال ١٨٥٧ که همراه با کتاب ديگرى: "درافزوده‌اى بر نقد اقتصاد سياسى" منتشر شد که اولين سه فصل کاپيتال که بعدا منتشر شد، در واقع همان کتاب است و کاپيتال امتداد آن است. اجازه بدهيد من ترجمه فى‌البداهه اين دو صفحه را از روى متن انگليسى برايتان بخوانم. مارکس دانشجوى حقوق و فلسفه بوده است و زياد تجربه‌اى در بحث اقتصاد نداشته است.

مارکس ميگويد: "اگر چه حقوق رشته ويژه مطالعه من بود، من حقوق را به عنوان بخشى از فلسفه و تاريخ مينگريستم. در سال ١٨٤٢ و ١٨٤٣ به عنوان اديتور راينيشه زايتونگ اولين بار خودم را در اين موقعيت عذاب‌آور پيدا کردم که مجبور شدم راجع به اقتصاد سياسى حرف بزنم. و اين به خاطر اين بود که مجلس راين راجع به دزدى چوب از جنگل، قوانينى را ميگذراند و بحثهائى بر سر اين مسأله عليه روزنامه راينيشه زايتونگ راه افتاده بود. (مارکس اينجا ميفهمد که بايد برود اقتصاد سياسى بخواند، با بحث حقوق و فلسفه نميشد جواب حمله به روزنامه‌اش را بدهد). اولين کارى که بدست گرفتم که انجام بدهم اين بود که با ترديدهايم در مورد هگل، در مورد فلسفه هگل راجع به حقوق، راجع به قانون، تسويه حساب بکنم، (يعنى اول در مورد نقد فلسفه حق هگل مطالبى نوشته است) که وقتى اين را نوشتم مطلبى اقتصادى از آب در آمد (به نام ‌"دستنوشته‌هاى پاريس" در سال ١٨٤٦ چاپ شد). مطالعاتم، من را به اين نتيجه رساند که نه روابط حقوقى و نه اشکال سياسى را نميشود به اعتبار خودشان فهميد يا بر مبناى توسعه عمومى شعور و ذهن بشر قرارشان داد. برعکس بايد اينها را از شرايط زندگى مادى آدمها، از آن مجموعه‌اى که هگل آنرا جامعه مدنى مينامد، در آورد. که آناتومى و استخوان‌بندى جامعه مدنى را در اقتصاد سياسى آن جامعه جستجو کرد. (اين نتيجه‌اى بود که مارکس گرفته است. بعد از اينکه تاريخ خوانده است و مطالعه کرده است و حقوق خوانده است به اين نتيجه رسيده است که نه مثل اينکه از حقوق نميشود شروع کرد و راجع به حقوق حرف زد، از فلسفه نميتوان شروع کرد و راجع به فلسفه حرف زد، راجع به جامعه نميشود حرف زد بدون اينکه راجع به اقتصاد سياسيش حزب زده باشيد، ريشه همه اينها در اقتصاد سياسى و شرايط مادى آن جامعه است). مطالعه اين بحث را در فرانسه شروع کردم بعد رفتم در بروکسل ادامه دادم (يعنى وقتى پليس او را در فرانسه تحت تعقيب قرار داده است کتابش را با خودش برداشته و برده است بروکسل) و به نتيجه‌اى رسيدم که تبديل شد به چراغ تمام زندگى فکرى من."

نتيجه‌اى که (مارکس) به آن رسيده بود، که به نظر من مهمترين چند پاراگراف کمونيسم است را چنين مينويسد: "انسانها در توليد اجتماعى زندگيشان، در تلاش مادى زيستشان، به طور ناگزير وارد روابطى ميشوند که مستقل از اراده آنهاست. و اين روابط روابط توليدى‌اى هستند که در هر مقطع در هر دوره وجود دارند. (ميگويد انسانها براى زنده بودن و وجود داشتن مستقل از اراده‌شان در هر دوره وارد يک روابط اقتصادى ميشوند). کليت اين روابط اقتصادى توليد، زيربناى اقتصادى جامعه را تشکيل ميدهد، آن مبناى واقعى‌اى که بر مبناى آن روبناى حقوقى سياسى بنا ميشود و تمام اشکال شعور اجتماعى با اين تطبيق پيدا ميکنند. (يعنى ميگويد بشر در هر دوره‌اى وارد يک مناسبات توليدى ميشود مستقل از اراده‌اش، مناسبات حقوق و سياسى جامعه روى اين زيربناى اقتصادى بنا شده است و بعدا همه اشکال درک و شعور ذهنيش، مذهب، شعر، ادبيات، آگاهى، هنر، زيبائى، همه اينها با اين واقعيتى که زير بناى اين مسائل است، تطبيق پيدا ميکنند). شيوه توليد زندگى مادى به کل پروسه زندگى اجتماعى، سياسى و فکرى شکل ميدهد. در مرحله‌اى از توسعه نيروهاى مادى توليد و روابط توليدى، توان توليدى بشر با اين مناسبات اقتصاديش در تضاد قرار ميگيرد. (يعنى در واقع با آن چيزى که به آن ميگويد مناسبات ملکى). يعنى در نقطه‌اى قدرت توليدى بشر با مناسبات ملکى در تضاد قرار ميگيرد و آنجا دوره‌اى است که انقلابات اجتماعى آغاز ميشوند و در اين دوره انقلابات اجتماعى، بشر به تکان در ميآيد و در صدها شکل سياسى، هنرى و حقوقى مبارزه طبقاتى اوج ميگيرد و تبديل ميشود به روابطى که آن روابط ملکى، روابط مالکيتى که مزاحم رشد نيروهاى مولده بوده‌اند را عوض ميکنند و وارد يک شرايد جديد اقتصادى و مرحله جديدى ميشويم که باز بشر اقتصادياتش را بر مبناى يک نيازهائى شکل ميدهد و آن دوره هم مطابق با خودش اشکال سياسى و حقوقى و غيره‌اى خواهد داشت."

اين بحث مارکس بود. در نتيجه مارکس ميگويد که اين آگاهى و شعور بشر و ذهنيت بشر نيست که زندگى مادى‌اش را ميسازد، بر مبناى فکر نيست که جامعه سازمان مييابد، بلکه بر مبناى سازمانى است که جامعه حول توليد به خود گرفته است که افکار شکل ميگيرند. شما ممکن است اين حکم را در کل قبول کنيد، ولى متوجه ظرائف اين بحث نباشيد. مارکس ميگويد هر چيزى را که شما به آن فکر ميکنيد، حتى حقيقت، رنگ ويژه تاريخى و دورانى را دارد که ريشه در مناسبات اقتصادى دارند. شما اگر به فيلمهاى فضائى و علمى و تخيلى نگاه کنيد، ميبينيد که فيلم مثلا در سال ٣٠٠٠ جريان دارد، اما آدمها و کاپيتان سفينه‌اى که به کُرات ديگر رفته است پول به کار ميبرند و در فکر "ارزش" چيزها هستند و با ذهنيتهاى امروز با هم مراوده دارند و دارند مبادله ميکنند و تلقياتشان از اخلاقيات، زيبائى و رفاقت و غيره همه همانهائى است که ما امروز داريم! به فکرشان نميرسد که انسانهائى که مناسبات توليدى را عوض کرده‌اند و سفينه ساخته‌اند با سرعت چند برابر سرعت نور و به چند کهکشان ديگر رفته‌اند، داد و ستد و انصاف و عشق و رفاقت به معنى امروزى کلمه ديگر مفهوم خود را از دست داده‌اند. با خودتان فکر کنيد وقتى ميگوئيد "منصفانه" داريد با چه ملاکى ميسنجيد؟ تصورتان را از عدالت از چه ميگيريد؟ ما الان فيلم اسپارتاکوس را که ميبينيم فکر ميکنيم برده‌ها يک سرى از همين پناهنده‌ها بوده‌اند که انقلاب کرده‌اند. تصور نميشد که در عصر خودشان آدمها حتى خودشان را با روميها برابر نميدانسته‌اند. برده‌ها خودشان را پست‌تر محسوب ميکرده‌اند، در آن مقطع اين ذهنيت آنوقت بوده است. عادل‌ترين آدم آن دوره، برده‌دارى را در وجود خودش فرض ميگيرد. ما همه مناسبات پيشين جوامع گذشته را با ذهنيت امروزمان ميسنجيم و رنگ مبادله و سرمايه و کالا و ارزش، ارزش اضافه و فيتيشيسم کالائى و غيره را به آنها ميزنيم. بشرى که سيصد سال قبل از ما زندگى ميکرده است، يا چهارصد سال بعد از ما زندگى بکند، اين مقولات را اصلا به اين شکل درک نميکند، چون زيربناى اقتصادى چيز ديگرى را حکم ميکند. گفتم شما فکر کنيد ببينيد از چه چيزى خوشتان ميآيد، با چه کسى معاشرت ميکنيد، کجا دوست داريد زندگى بکنيد، آدمها را چگونه قضاوت ميکنيد، سؤال چندم مکالمه شما با يک نفر است که طرف چه کاره است، کجا زندگى ميکند؟ چون يکى از فاکتورهاى مهم در اين جامعه است. در هشتصد سال پيش نميتوانستيد بپرسيد که طرف چه کاره است چون از همان اول سلام احوالپرسى اصل و نسبش را ميدانستيد. بحث مارکس از نظر علمى اين است که خود او ميگويد من رفتم تحقيق کردم و ديدم که اقتصاد و نحوه‌اى که انسانها معاششان را تأمين ميکنند، تعيين کننده اين است که آنها چگونه زندگى ميکنند، چه جورى فکر ميکنند از چه چيز خوششان ميآيد و از چه چيز بدشان ميآيد، چگونه قضاوت ميکنند، سيستم حقوقيشان چگونه است و عدالت و شکنجه در سيستمشان به چه معنى است و چه چيزى شکنجه محسوب نميشود. مجازات برايشان يعنى چه؟ عشق چه معنى دارد، انتقام به چه معنائى است؟ همه اينها را وقتى در نظر بگيريد ميبينيد رنگ مناسبات توليدى دوره‌اش را با خود دارند. اين وجوه از آسمان نيامده‌اند، حاصل تکامل فکرى بشر نيستند، حاصل يک تاريخ طولانى بشر در مورد مقولات عشق و عدالت و دوستى نيستند، بلکه حاصل مناسبات اقتصادى است که در هر لحظه و دوره، انسانها بين خودشان برقرار کرده‌اند. کتاب "ايدئولوژى آلمانى" اين بحث را در جزئيات توضيح ميدهد و اگر کسى بخواهد بداند که ديدگاه ماترياليسم تاريخى مارکس چگونه بسط يافته است، اساسا در ايدئولوژى آلمانى بايد دنبالش را بگيرد. مارکس ميگويد اولين فرض جامعه بشرى اين است که آدمها در آن زنده‌اند. نميتوان جامعه بشرى را تصور کرد که آدمها در آن از نظر جسمى زنده نباشند. و بعد مارکس اضافه ميکند که اگر قرار باشد آدمها زنده باشند قاعدتا بايد معاششان را از جائى تأمين کنند. اولين مسأله يک جامعه اين است که اين آدمها از کجا ماتريال لازم را بدست ميآورند و ميخورند؟ چگونه در مقابل طبيعت خود را حفظ ميکنند؟ چه چيزى ميپوشند، کجا ميخوابند و مکانيسم بازسازى انرژى مصرف شده‌شان کدام است؟ مارکس ميگويد انسان قبل از اينکه فکر کند و مذهب داشته باشد يا هنر داشته باشد، بايد زنده باشد و بنابراين شرط وجودى جامعه بشرى، توليد است. او ميگويد آدمها در اوائل از ميوه درختان استفاده ميکردند و يا شکار ميکردند اما بعد وارد توليد ميشوند و تقسيم کار صورت ميدهند، به اين شکل نيست که هر فردى سعى ميکند خودش را زنده نگاه دارد، بلکه يک مکانيسم پيچيده و به تدريج پيچيده‌تر بوجود ميآيد که همه را زنده نگاه ميدارد. نميدانم متوجه شده‌ايد يا نه، وقتى سيل ميآيد همه نگران ميشوند، قبلا به اين صورت نبود اگر سيل ميآمد خانه کس ديگرى را ميبرد و همه به اين صورت فعلى نگران نميشدند. ولى وقتى منبع انرژى و برق کامپيوتر من و شما به مرکزى و کارخانه برق متصل باشد، آنوقت اگر سيل بيايد من و شما نگران ميشويم. قبلا هيچگاه به اندازه‌اى که در خلال اين بيست سى سال اخيرى که ما تلويزيون را نگاه ميکنيم، اين اندازه اخبار برف و باران و سيل باعث پانيک عمومى نميشد. انسان در وهله اول فکر ميکند که تکنولوژى پيشرفت کرده است و خانه‌سازى بهتر شده است و حال که سيل آمده است لابد مقابله با آن على‌القاده راحت‌تر است، اما ميبينيم که عملا چنين نيست. اگر درجه حرارت هوا چند درجه سردتر شود و اگر کشتيهاى بارى و قطارها نتوانند به دليل يخبندان به موقع حرکت کنند، اينطور نيست که گويا هر کس توى خانه خودش يک بز دارد و شيرش را ميدوشد و بعد از پشمش هم پوليور درست ميکند. همان شب ممکن است همه ما از سرما يخ بزنيم. اگر به فرض چند نفرى از انتقال بنزين در فلان منبع توليد بنزين در اسکاتلند جلوگيرى کنند ممکن است در جنوب انگلستان کمبود غذائى بوجود بيايد و مدارس را تعطيل اعلام کنند. حتما يادتان هست که وقتى خبر وارد شدن ويروس "ميلينيوم باس" به بانکها را پخش کردند چه نگرانيهائى پيش آمد و چه پانيکى شد؟ به اين دليل که ممکن بود حقوقها به موقع نرسند، وامها و هزينه‌ها رد و بدل نشوند و خريد و فروش صورت نميگرفت، در نتيجه جامعه راکد ميماند. بنابراين ميخواهم بگويم روشى که ما داريم با آن زندگيمان را تأمين ميکنيم، مداوما دارد پيچيده‌تر و اجتماعى‌تر ميشود. الان ديگر مسأله زنده ماندن آدمها از طريق چيدن ميوه درختان ناممکن شده است. در نتيجه اولين وجه مشخصه يک جامعه بشرى داشتن اقتصاد است، و اينکه بشر چگونه رابطه خود با طبيعت را سازمان داده است. و مارکس خيلى قشنگ اين مسأله را توضيح داده است که هر چه روابط انسانها بين خودش پيچيده‌تر ميشود، رابطه با طبيعت هم پيچيده‌تر ميشود. اگر رفع نيازهاى يک انسان منفرد با چيدن ميوه از درخت تأمين شود، در شرايطى که همان انسان بخواهد چند متر زير زمين برود و کارى انجام دهد، آنوقت نياز به کسان ديگرى خواهد داشت که براى او مته توليد کند، يا براى او بيل مکانيکى و يا هر ابزار ديگر توليد کنند. ديگر يک نفر به تنهائى قادر نيست اورانيوم استخراج کند، يا کشتى بسازد يا سوخت از منابع فسيلى خاورميانه بدست بياورد و غيره. به درجه‌اى که رابطه بشر با طبيعت سخت‌تر ميشود، مناسبات اجتماعى نيز پيچيده‌تر ميشوند، تقسيم کار گسترده‌تر ميشود و آن شکل اقتصادى موجود در زندگى انسانها تعيين کننده‌تر ميشود و سنگينى آن شکل اقتصادى بر انسانها بيشتر حس ميشوند. انسان نميتواند براى تأمين نيازهاى اوليه مثل نان از خانه‌اش خارج شود و مثلا پس از دو روز به خانه‌اش برگردد، در شرايط کنونى نميتوان يک دقيقه هم از اين اقتصاد دور شد. در نتيجه سنگينى اقتصاد و سنگينى توليد را بيشتر حس ميکنيم. با وجود اينکه زندگى فکرى و معنوى ما به مراتب پيچيده‌تر از کسانى است که در هزار سال قبل زندگى ميکرده‌اند و کالاها و محصولاتى که بشر با آنها سر و کار دارد به مراتب بيشتر از قديم است، سنگينى شرايط اقتصادى صد مرتبه قوى‌تر از قديم بر زندگى ما خود را نشان ميدهد.

نکته ديگرى که مارکس بر آن تأکيد دارد، علاوه بر اين که انسان بايد زندگى کند اين است که او ميگويد انسان بايد خودش را هم بازتوليد کند، توليد مثل کند. در نتيجه رابطه افراد بشر با همديگر، خانوداه و نحوه رابطه‌اى که با يکديگر فعل و انفعال ميکنند، تعيين کننده ميشود، که بعد از خانواده به عشاير و طايفه و ايل و قبايل و طبقه تکامل مييابد. در نتيجه آن چيزى که مارکس ميگويد شيوه توليد، فقط شيوه رابطه فيزيکى بشر با طبيعت و ساختن و توليد محصولات نيست، بلکه تمام شيوه زندگى ماست. اولين نکته بنابراين در تئورى ماترياليسم تاريخى مقوله شيوه توليد، mode of production، است. شيوه توليدى عبارت است از نحوه‌اى که ما توليد اجتماعى را سازمان داده‌ايم و بر مبناى آن شيوه توليد و نحوه توليدى که سازمان داده‌ايم، مناسبات فيمابين آدمها، افکار آدمها و تمام زندگى روبنائى حقوقى سياسى قانونى هنرى انسانها بنا ميشوند. اين را مجموعا شيوه توليد نام گذاشته است. شيوه توليد اساس توضيح هر فنومنى در جامعه بشرى است. ما در چهارچوب کدام شيوه توليد و در رابطه با چه چيزهائى حرف ميزنيم؟ شيوه توليد فئودالى روبناى فکرى ديگرى دارد، معيارهاى ديگرى دارد، اخلاقيات ديگرى دارد، هنر و ادبيات ديگرى دارد، و انسانهاى متفاوتى دارد که ما آنها را درک نميکنيم. در جامعه سوسياليستى انسانها دغدغه‌ها و مشغله‌هاى ديگرى دارند که اگر با اين شيوه توليدى که در آن هستيم در باره آن صحبت کنيم، رنگ خودمان را به آن ميزنيم. اين شيوه توليد يک شيوه زندگى است که مارکس به آن ميگويد mode of life. شيوه توليد اساس درک تاريخ است. با توجه به شيوه توليد است که ميتوان دولت را توضيح داد. بدون ارجاع به اقتصاد نميتوان دولت را توضيح داد. دولت فقط وقتى بوجود ميآيد که بشود يک توليد مازاد بر نيازهاى انسانها را از آنان گرفت. وقتى سطح توليد در حدى است که انسانها فقط فرصت دارند که خود را زنده نگاه دارند، دليلى براى وجود دولت نيست. در نتيجه تمام قوه قهريه دولت وقتى لازم ميشود که يک اضافه محصولى هست که از کسانى ميگيرند و به کسان ديگرى ميدهند. دولت ابزار دست آن کسانى است که اين اضافه محصول را ميگيرد. مقوله استثمار اينجا به دولت ربط پيدا ميکند، اضافه محصول بايد وجود داشته باشد تا دولت باشد. مارکس از از خود بيگانگى صحبت ميکند، از اين واقعيتى که ما فرد هستيم در مقابل جامعه و جامعه با ما روبروست. طورى که حس ميکنيم که ما با يک نيروى قوى بيرون از خودمان روبرو هستيم که بايد برويم معاشمان را از آن بگيريم. مسکن و محل زندگيمان را از آن بگيريم، اجازه حرف زدنمان را از آن بگيريم و عمرمان را از آن بگيريم. پديده‌اى هست به اسم جامعه که به صورت يک نيروى خارجى با ما روبرو ميشود. از دورتر که نگاه ميکنيم ميبينيم که اين نيروى خارجى دست خود ماست. و اساس اين از خود بيگانگى در تئورى مارکس اين است که به چه نحو خود اين شيوه توليد اقتصادى اجتماعى که بشر براى بقاء به وجود آورده است، به نيروئى عليه خود بشر تبديل ميشود. و بدون درک شيوه توليد نميتوان اين خصلت جامعه امروز، از خود بيگانگى انسان را فهميد. اين عظمت نيروى ابژکتيو بيرون را که همه ما را ظاهرا مقهور خودش کرده است، بدون درک سرمايه‌دارى ممکن نيست. در جامعه برده‌دارى اين عظمت را به اين صورت نميبينيم. برده‌دار با چند تا از گزمه‌هايش با شمشير چند قدم آنطرف‌تر ايستاده است، زورش همان است و اگر من بتوانم سريع بدوم از دستش در رفته‌ام. ولى اينجا در جامعه سرمايه‌دارى در تمام گوشه‌هاى زندگيمان اين نيرو هست، در آموزش و پرورش هست، در مناسبات چند نفره ما هست، در خانواده‌مان هست، در مرگ و زندگيمان هست، در همه سطوح يک قوه عظيم را ميبينيم به اسم جامعه و مقولاتى مثل دولت، شرکتها، بازار و قيمتها که زندگى ما را رقم ميزنند و شما بدون درک شيوه توليد نميتوانيد اين را توضيح بدهيد. چرا اين چنين حس ميکنيم؟ چرا متوجه نميشويم داريم چکار ميکنيم؟ معنى زندگى چيست؟ خيلى از ما از خودش ميپرسد معنى زندگى چيست، اصلا چرا به دنيا آمده‌ام؟ مارکس ميگويد شيوه توليد را نگاه کنيد، علت اينکه اينگونه حس ميکنيد را مييابيد. و بعد توضيح ميدهد که چگونه در جامعه سوسياليستى انسان ديگر بر حاصل پروسه کارش حاکم ميشود، جائى که ديگر محصول پروسه کار او به صورت قدرتى بيرون از او و مسلط بر او نشان داده نميشود، اين از خود بيگانگى از بين ميرود و شناخت زنده‌تر و زمينى‌ترى از بشر و نيازهايش و از خود انسان مقدور ميشود. به هر حال ميخواستم بگويم که کاپيتال از نظر علمى وسط مقوله ماترياليسم تاريخى است براى اينکه يکى از اين شيوه‌هاى توليد و مهمترين و عظيم‌ترين آن را توضيح ميدهد. کاپيتال داستان اثباتى توضيح اين شيوه توليد است. در بحث کاپيتال ما ميرسيم به فيتيشيسم کالائى، به طبقات و به بازار که بخش اعظم زندگى ما در آن ميگذرد. ميرسيم به مهارت و جايگاه مهارت در توليد و در وجه اجتماعى من و شما. همه اين مورد را که نگاه ميکنيم، ميبينيم که کاپيتال نه فقط اقتصاد سرمايه‌دارى بلکه دارد زندگى را توضيح ميدهد. آن بنياد شيوه توليد سرمايه‌دارى را توضيح ميدهد که تمام روبناى فکرى سياسى بر آن بنا شده است. اگر کسى بخواهد جنبه اثباتى علمى مارکسيسم را بداند بايد کاپيتال را بخواند. ميشود جزئياتى از اين کتاب را پراکنده از اينجا و آنجا شنيد، ولى وقتى آنرا ميخوانيد ميشود درکش کرد. کمک ميکند که بفهميد چه چيزى برايتان دارد اتفاق ميافتد، چرا بشر به اين سمت ميرود. به نظر ميآيد هيچکس جنگ دوست ندارد، ولى جنگ ميشود، چرا؟ به نظر ميآيد هيچکس از قحطى خوشش نميآيد و همه ميخواهند به قربانيان قحطى کمک کنند، چرا نميتوانند؟ به نظر ميآيد که من و شما دوست داريم همه تحصيلکرده باشند ولى عملى نيست، چرا؟ دوست داريم همه شاغل باشيم پس چرا نميشود؟ چرا يک نيازى را که شما حس ميکنيد نميتوانيد عملى کنيد؟ چه مقاومتهائى را بايد در هم بشکنى تا يک امر ساده‌ات را پيش ببرى؟ براى يک عده زيادى يک امر ساده اين است که فقط زنده بمانند. اين غول عظيمى که به اسم اقتصاد در مقابل ماست را اين کتاب کاپيتال به ما ميشناساند. آنوقت کسى که در مورد مقوله آزادى بيان با شما بحث ميکند، شما از زاويه ديگرى توضيح ميدهيد و آنرا ربط ميدهيد به سرمايه‌دارى و نيازهاى سرمايه. و وقتى از خود او معنى آزادى انسان و ابراز نظراتش را بپرسيد با مقولاتى چون دمکراسى و حق ملل در تعيين سرنوشت پاسخ شما را ميدهد. وقتى شما کاپيتال را خوانده باشيد، به مقولاتى مانند فرهنگ، اختلافات فرهنگى، تبعيض و غيره به شکل ديگرى نگاه خواهيد کرد. براى اينکه وقتى به قضاوتهاى انسانها دقت ميکنيد متوجه ميشويد که آنها از کدام بنياد اين جامعه دفاع ميکند و ارزش علمى و ارزش ايدئولوژيک مواضعش را تشخيص ميدهيد. اين وجه اثباتى کاپيتال است، بنابراين لازم است آن را خواند تا شيوه توليد سرمايه‌دارى را فهميد و درک کرد، براى اينکه بدانيم که مبناى فرهنگ، حقوق، سيستم قضائى جامعه معاصر چه هست، بدانيم که مبناى ايدئولوژى حاکم چه هست. افکار حاکم در اين اقتصاد افکار طبقات حاکم‌اند. چرا اين افکار به ادامه بقاى اين نظام کمک ميکنند؟ جايگاه علمى اثباتى کاپيتال در مارکسيسم به نظر من هنوز حق مطلب را ادا نميکند. من ميخواهم يک نقل قول خيلى جالب‌ترى از همان ايدئولوژى آلمانى را براى شما بخوانم. چرا که يک رگه ديگرى از اين بحث باز ميشود و يک نور ديگرى به کل اين مبحث تابيده ميشود. انگار در مواردى از همه اين مطالبى را که تاکنون گفته‌ايم بايد تجديد نظر کنيم. تزهاى مارکس در باره فوئرباخ اساسا برميگردند به جوانبى که الان ميخواهم بگويم و آنهم جنبه انتقادى سَلبى کمونيسم است. بعدا حتما رميگردم به اينکه چگونه اين جوانب اثباتى علمى بحثهاى مارکس به اين جنبه انتقادى سلبى آنها ربط دارند. مارکس در بحث راجع به فوئرباخ ميگويد:

"واقعيت و براى ماترياليسم پراتيک (زير پراتيک خط تاکيد کشيده است) مسأله انقلاب کردن در جهان موجود است، يا به معنى حمله کردن و آن را که هست تغيير دادن." مارکس هيچ چيزى راجع به اينکه چه چيزى به جاى آن ميگذاريم، نميگويد. ميگويد براى يک ماترياليست پراتيک و براى يک کمونيست مسأله حمله کردن و تغيير آنچه که هست، است، يعنى جهان موجود. از اين نکته روشن‌تر اين پاراگراف است: "کمونيسم براى ما يک مقررات مشخصى نيست که بايد برقرار شوند، ايده‌آلى نيست که واقعيت بايد خود را با آن تطبيق بدهد، ما کمونيسم را به آن جنبش واقعى اطلاق ميکنيم که ميخواهد اوضاع موجود را تغيير بدهد. شرايط اين جنبش از اوضاع موجود، از مبانى جامعه موجود ناشى ميشود".

مختصات و مشخصات اين جنبش از متخصات و مشخصات جامعه موجود ناشى ميشود، کمونيسم براى مارکس چيزى است که ميخواهد اين وضعيت را تغيير بدهد. اين تغيير را شما اخلاقى در نظر نگيريد. در بحث علمى کاپيتال و مارکس رسيديم به آنجائى که براى مثال مالکيت خصوصى مبناى سرمايه‌دارى است، کمونيسم پديده‌اى است که ميخواهد مالکيت خصوصى را تغيير بدهد، رسيديم به اين که تقسيم به طبقات مبناى سرمايه‌دارى است، کمونيسم بنابراين نقدى است که ميخواهد تقسيم جامعه به طبقات را از بين ببرد. رسيديم به از خودبيگانگى بشر، کمونيسم بنابراين چيزى است که ميخواهد از خودبيگانگى بشر را از بين ببرد. مارکس نميگويد بيائيم جنبشى براه بياندازيم که آنها را از بين ببريم، دقت کنيد ميگويد ما به آن جنبش واقعى که براه ميافتد که اينها را از بين ببرد، ميگوئيم کمونيسم. و اين کاملا يک رگه متفاوتى است در فکر کردن راجع به کمونيسم. مارکس ميگويد يک جامعه سرمايه‌دارى بوجود ميآيد و اثباتا مکانيسمهايش را توضيح ميدهد، و بعد اضافه ميکند که در اين جامعه يک جنبش واقعى هست که ميخواهد اين را از بين ببرد. اين جنبش از خود اين جامعه درآمده است، نميخواهد فئوداليسم را از بين ببرد، نميخواهد مذهب را هم از بين ببرد، معلوم است که اگر بخواهند برده‌دارى را راه بياندازند بايد با آن مبارزه کند، ولى اين جنبش بدون اينکه از پيش هيچ نوع ايده‌آلهائى را برايش تعريف کرده باشيد، آن چيزى که هست را نميخواهد. در نتيجه تصوير شما از اينکه چه چيزى بايد تغيير کند، تعيين کننده کمونيسم شماست. به نظر من اين خيلى بحثى کليدى است. اگر شما فکر کنيد که سرمايه‌دارى نظامى است مبتنى بر آنارشى توليد که در آن هرج و مرج برقرار است، که بخشى از چپها سالها اين چنين فکر کرده‌اند، کمونيسم‌تان ميشود نظامى که هرج و مرج و آنارشى را از بين ميبرد و در نتيجه ناچار است که نقشه و برنامه در دستور کارش بگذارد. و اين همان بلوک شوروى است. تبيينى که پشت رويزيونيسم روسى از کاپيتاليسم هست، تبيينى بر اساس مالکيت خصوصى بر مبنائى که مارکس ميگويد نيست. نقشه و برنامه کار مزدى را از بين نميبرد. آنارشى توليد را از بين ميبرد. نقشه را جانشين بازار ميکند و ميگويد اين سوسياليسم است! چرا؟ چون آن چيزى را که نقد کرده است اين است: سرمايه‌دارى آنارشى توليد است و بازار، و ما اينها را نقد کرده‌ايم و به جايشان برنامه و نقشه گذاشته‌ايم! بازار را از بين برده‌ايم و به جايش توزيع مستقيم کالائى گذاشته‌ايم. پس اين سوسياليسم است! مارکس ميگويد کمونيسم ليستى از ايده‌آلها و برنامه‌هاى از پيشى نيست که واقعيت بايد خودش را با آنها تطبيق بدهد. بلکه کمونيسم اعلام چيزهائى که نميخواهيم است. و اگر آن پديده‌اى که هست مشخص است بنابراين به همان درجه آن چيزى که بايد جايش بنشيند، نيز مشخص ميشود. اينطور نيست که اين وضعيتى که هست من از آن ناراضى هستم، ناراحتم و يا به من خوش نميگذرد يا توى اين سيستم زجر ميکشم، پس زجرم را خاتمه بدهيد، ناراحتى‌ام را خاتمه بدهيد... مارکس ميگويد اين سيستم را عوض کنيد. من سيستمى ميخواهم براى مثال که مبتنى بر توليد کالائى نباشد. اگر مارکس ثابت کرد که مالکيت خصوصى و سيستم دستمزد اساس سرمايه‌دارى است، آنوقت کمونيسمى که واقعا به عنوان جنبش کمونيستى براه افتاده است جنبشى است براى لغو مالکيت خصوصى و عليه کار مزدى. ميگويند مالکيت خصوصى و کار مزدى را نگاه ميداريم، ولى سوسياليسم را به اين شکل (نقشه و برنامه) پياده ميکنيم. و سؤال اين است که چرا اين اساس سيستم سرمايه‌دارى را نگاه داشته‌ايد؟ در نتيجه اين جنبه سلبى و پراتيکى و انقلابى انتقادى مارکسيسم، که نه از ايده‌آلهاى خودش که بشر چگونه بايد زندگى کند، بلکه از اين واقعيت جامعه‌اى که الان هست و بايد دگرگون بشود، حرکت ميکند. و اين رگه بسيار مهمى از مارکسيسم است که خيلى جاها فراموش ميشود و اگر همانطور که گفتم اين جنبه سلبى را از تئورى مارکس حذف کنيد، جوانب اثباتى آن قابل تدريس‌اند. خيلى از اقتصاددانهاى قبل و بعد از مارکس برخى از احکامى که در کاپيتال هم آمده است را قبول دارند، مثلا اين که چگونه مزد کارگر به اندازه معاش اوست. وقتى کتاب تئورى ارزش اضافه مارکس را ميخوانيد خود او اذعان دارد که برخى از احکام را اقتصاددانان قبل از خودش نيز گفته‌اند، اما مارکس يک تبيين ديگرى از آنها ارائه ميدهد و ربط ديگرى بين آنها برقرار ميکند. در نتيجه به تبيينى از سرمايه‌دارى ميرسد که به جنبشى ميرسد که ميخواهد اين روابط را عوض کند. اگر شما بطور مثال فکر کنيد که امپرياليسم جوهر منحط سرمايه‌دارى است، در نتيجه يک جنبش ضدامپرياليستى برپا ميکنيد و جنبش ضدامپرياليستى همانطور که شما هم ميدانيد پوپوليستى است و سرمايه‌دارى ملى و مستقل مورد انتقادش نبود. اين جنبش ضدامپرياليستى و پوپوليستى نميخواست سرمايه‌دارى صنعتى و ملى خودى را دگرگون کند. اين جنبشى است براى سلب قدرت از امپرياليسم غرب در ايران. اسم خودش را هم گذاشته بود جنبش کمونيستى و جنبش سوسياليستى که در واقع جنبش پوپوليستى است. اينکه چه چيزى را مبناى عوض کردن قرار داده است، تعيين ميکند که چه چيزى به جاى آن بگذارد. کسى نميآيد جنبشى را راه بياندازد و چيزى را بياورد که ضرورتش را هيچ کس احساس نکرده است. اين جنبشها با خودشان صادقند، کسى دروغ نميگويد. هر کسى آن چيزى را که ميخواهد عوض کند مبناى کار خود ميگيرد. بيخودى زندگيش را در کار سياسى تباه نميکند. جنبشها به اين منظور برپا ميشوند که چيزى را که نميخواهند عوض کنند. و بنابراين تفسير از اينکه چه چيزى بايد عوض شود مطلقا بستگى دارد به اينکه چه تبيينى از سرمايه‌دارى داريد. اينجا ديگر بار علمى سرمايه‌دارى در ميان نيست که شما مثلا ميخواهيد سرمايه‌دارى را بهتر بشناسيد. شما ميخواهيد بدانيد جوهر سرمايه‌دارى چيست، چه پديده‌هائى در اين سرمايه‌دارى فرعى و تصادفى‌اند و چه پديده‌هائى جوهرى و واقعى و اصلى‌اند؟ چه چيزى را بايد عوض کنيد که سرمايه‌دارى را عوض کرده باشيد؟ نميتوان تابلوى مک دونالد را يا پپسى کولا را پائين بکشيد و نگذاريد ديگر سرمايه‌گذارى کنند و بگوئيد سرمايه‌دارى خاتمه يافت، يا بگوئيد تمام سرمايه‌دارها در زندانند و همه چيز را داديم دست سازمان برنامه و وزارت اقتصاد. يک مارکسيست که کاپيتال را خوانده باشد و اين بحث را از مارکس قبول کرده باشد که مشخصات جنبش ما توسط مشخصات جامعه موجود تعيين ميشود، به شما خواهد گفت نميشود با سيستم برنامه‌ريزى و کنترل قيمتها که تازه خودت هم قاچاقى قيمتها را تعيين کرده‌اى و اعداد را طور ديگرى به ما نشان ميدهى، سرمايه‌دارى را از بين ببريد، همانطور که ممکن نشد جامعه روسيه را که سرمايه‌دارى بود، شکلش را عوض کنند و جوهرش را حفظ کنند، نتوانستند و شکست خوردند. سرمايه‌دارى بايد ملزومات مناسب خود را عرضه کند با بازار و رقابت و قيمتش. ميخواهيد بازار و قيمت را از سرمايه‌دارى برداريد و اسم آن پديده باقيمانده و دست و پا بريده را بگذاريد سوسياليسم؟ بعد از هفتاد هشتاد سال واقعيت سيستم سرمايه‌دارى ظاهر ميشود، فقر سر در ميآورد، عقب ماندگى تکنيکى را ميبيند و بعد مضمحل ميشود، چرا؟ چون اساس سيستم، سرمايه‌دارى است. سرمايه‌دارى از انباشت سرمايه از طريق کار مزدى به حيات خودش ادامه ميدهد. اقتصاد کاپيتاليستى يعنى اينکه سرمايه مزد ميدهد و کارگر به خانه‌اش ميرود تا نيروى کارش را اعاده کند و دوباره به کار بگردد تا انباشت سرمايه صورت بگيرد. در نتيجه تعريف و تبيين شما از اينکه به چه پديده‌اى ميگوئيد کاپيتاليسم تعيين کننده تبيين شما از کمونيسم، آن جنبشى که ميخواهد عوض کند، است. براى همين است که من از سؤالاتى که از ما ميشود، که بله ما برنامه‌مان را از مدل اقتصادى نداده‌ايم، برنامه‌مان را براى اقتصاد نداده‌ايم، خوشم نميآيد. خيلى از رفقاى ما فکر ميکنند پاسخ به چنين سؤالاتى جنبش کمونيستى را تکميل ميکند و به تفهيم آن کمک ميکند. در سيستم پارلمانى برنامه‌شان را براى ماليات و درآمدها و غيره ميدهند و انتخاب کنندگان ميروند رأى ميدهند. کمونيسم يک جنبش واقعى است براى تغيير آن چيزى که هست. يا جنبش براى آزادى بردگان به تصميم بردگان مربوط نيست، وقتى برده‌دارى هست، جنبش براى آزادى برده‌ها هست، مستقل از اينکه اين يا آن برده تصميم بگيرد که در آن شرکت کند يا نه. جنبش براى از بين بردن از خود بيگانگى هست، جنبش براى از بين بردن مالکيت خصوصى هست، جنبش براى از بين بردن کار مزدى در جامعه‌اى که کار مزدى مبناى بدبختى است مجبور است بوجود بيايد. بدون تئورى اين جنبش يک جنبش پراکنده و ناپيدائى است، ولى اين جنبش هست. مارکس ميگويد اين جنبشى که ميخواهد آن پديده را عوض کند بستگى به اين دارد که چه ماتريالى در دسترس دارد. در نتيجه ما بايد به جائى برسيم که وقتى مالکيت جمعى را برقرار ميکنيم واقعا توانسته باشيم اين کار را انجام بدهيم، نه اينکه از همين حالا مالکيتهاى تعاونى ايجاد ميکنيم و جمع اين مالکيتهاى تعاونى را مالکيت جمعى بناميم. ممکن است جنبش ما ده سال ديگر به قدرت برسد و ببيند که در چه اشکالى پيش ميرود. اگر لنين که در اوائل انقلاب ميگفت الکتريفيکاسيون به اضافه شورا يعنى سوسياليسم، اينترنت هم ميدانست، خوب اينترنت را هم اضافه ميکرد. چون با توجه به اينترنت هر کس ميتواند بگويد چه چيزى کم دارد، سايز کفشش چه اندازه است، به چه چيزهائى حساسيت دارد و غيره. اگر همه اينها بروند توى يک داتا بيس و کارخانه توليد کننده بداند اگر نيازها را طبق برآوردها بسازند، مصرف کننده‌اش وجود دارد. در دوره لنين تازه به خانه‌ها برق کشيده بودند و لنين از اين تکنيکهاى امروزى چيزى نميدانست. ما اگر مدلى ارائه بدهيم بر مبناى کامپيوتر پنتيوم ٢، با مودم ٣٨ و ٨ دهم، دو سال ديگر بايد اين برنامه را عوض کنيم براى اينکه يک مدل ديگرى از کامپيوتر را در دسترس داريم. چيزى که محک برنامه است اين است که آيا آن هدفى را که ما داريم در خود مستتر دارد يا نه، چون اگر شما هنوز داريد مزد ميدهيد حکم محکوميت نظامتان را داده‌ايد. کاپيتال در مورد نظام سرمايه‌دارى سيستم مزدى را نقد ميکند و اين سيستم است که بايد نفى بشود تا کمونيستى شده باشد نه اينکه چه بايد پياده بشود. اين جنبه سلبى کمونيسم، جنبه انتقادى کمونيسم که پديده‌اى را ميشکافد و آنرا پاره ميکند و چيز ديگرى جاى آن ميگذارد، يک بار ديگر کاپيتال را براى ما مطرح ميکند. کاپيتال را بايد ياد گرفت تا بفهميم که سرمايه‌دارى چگونه کار ميکند و کمونيسم چگونه کمونيسم ميشود. سعادتى که ما بيست سال پيش داشتيم اين بود که با کاپيتال آمديم و اگر يک بار آنرا خوانده باشيد ديگر شوروى و چين را قبول نميکنيد. اگر شما قبول کنيد اين نظام آنطور که در اين کتاب توضيح داده شده است، اين توليد کالائى و اين مالکيت خصوصى نفى شود، آنوقت نگاه ميکنيد به چين و ميگوئيد اين که کاپيتاليسم است! درست است که شما آدم خوبى هستيد، ولى چين کاپيتاليسم را پيش ميبرد. درنتيجه به نظر من، وجه تعيين کننده کاپيتال اين است که کمونيسم را توضيح ميدهد بدون اينکه يک کلمه هم از کمونيسم حرف بزند. همانطور که گفتم اين دو وجه اثباتى و سلبى کاپيتال باهم‌اند. بدون درک علمى اثباتى و اينتلکچوال و نظرى از کاپيتاليسم، کمونيسم يک تئورى است که فقط شعار ميدهد. و در نتيجه زجرهاى خودش را ميشمارد. ظلم هست، کارگرها فقيرند، ولى مدام دارند يک چيزهائى را به عنوان درد به ما تحويل ميدهند. که بله کارگرها فقيرند بروند اتحاديه تشکيل بدهند تا پولدار بشوند! و اگر شما جايگاه مزد را در جايگاه زندگى اين پديده کاپيتاليسم توضيح ندهى حتى نميتوانى اعتراضت را درست انجام بدهى. جنبه علمى کاپيتال که اين سيستم چگونه کار ميکند، براى جنبش اصلاحات مهم است، براى درک از مارکسيسم بطور کلى مهم است ولى جنبه سلبى آن که کاپيتاليسم چگونه کار ميکند و دست گذاشتن روى جوهر سرمايه براى راه انداختن يک جنبش کمونيستى مهم است، براى ايجاد يک قطب عقيدتى در جهان مهم است، براى اين مهم است که شما مارکسيستى باشيد که سازش نميکند.

ميگويند کاپيتال انجيل کارگران شده است، به نظر من ميبايست اسمش را ميگذاشتند انجيل مبارزه با رويزيونيسم. و به يک معنى انجيل کمونيسم کارگرى است، به نظر من کاپيتال انجيل کمونيسم کارگرى است بخاطر اينکه کمونيسم کارگرى چيزى جز اين نيست که آن وضعيت واقعى، آنچيزى را که هست، ميخواهد از بين ببرد، نه اينکه در کاپيتال ايده‌آلهاى شبه سوسياليستى را ديده است که بايد مسلط شوند، بلکه به معنى دگرگون کردن آن نظم اجتماعى است که برقرار شده است. اگر تصور شود نيروئى که نظام کاپيتاليستى را برميچيند تا به جاى آن نظام برده‌دارى را بياورد، از نظر علمى کار بى مصرفى است. مطمئنا اگر شما آخرين شيوه مالکيت را لغو کنيد، آنوقت ميرسيد به شيوه مالکيت جمعى، يا اگر کار مزدى را لغو کنيد مردم بجاى آن به سيستم ارباب و رعيتى روى نميآورند. به هر حال ميخواهم بگويم محور موجوديت کمونيسم به عنوان يک جنبش انتقادى پراتيکى سياسى، برميگردد به کاپيتال، چون مشخص کرده است که چه چيزى بايد نفى بشود. شما اگر کتاب کاپيتال را بخوانيد، متوجه ميشويد که نظام سرمايه‌دارى را مارکس سيستمى که يک عده پولدار خون مردم را در شيشه کرده‌اند تعريف نکرده است، ممکن است خيلى هم پولدار نباشند و خون مردم را هم در شيشه نکرده باشند. ولى شما استثمار، دولت سرکوبگر و از خود بيگانگى انسان، و تبعيض را ميبينيد که ايدئولوژى طبقات حاکم دارند آنها را تئوريزه ميکنند.

خلاصه حرف من اين است که کاپيتال فشرده‌اى است از دو تبيين از مارکسييسم که در وجود مارکسيسم در واقع يکى است: جنبه تئورى، علمى و اثباتى تئورى مارکس، ماترياليسم تاريخى و درک شيوه‌هاى توليدى و درک شيوه توليد سرمايه‌دارى به عنوان بررسى پديده‌اى که موجود است و ميخواهيم از آن شناخت داشته باشيم. که کاپيتال محور اين درک و شناخت است، و دوم کاپيتال مرکز جنبشى است به اسم جنبش کمونيستى است به مثابه يک جنبش انتقادى که ميخواهد جهان را دگرگون کند. کاپيتال مرکز اين جنبش هم هست. اينطور نيست که گويا کاپيتال راجع به اولى است ولى هجدهم برومر يا نوشته‌هاى سياسى مارکس يا مانيفست راجع به دومى است. کاپيتال راجع به دومى است، اين کتاب به شما ميگويد چه نوع کمونيستى هستيد؟ به چه شيوه‌اى جنبش کمونيستى را برپا ميکنيد و چه پديده‌اى را جنبش کمونيستى به حساب ميآوريد و چه چيزى را جنبش کمونيستى نميدانيد؟ بدون اين که از پيش نسخه‌هائى داشته باشيد که گويا حکيمى ميآيد و ميگويد دوره‌ها به اين يا آن شکل بوجود آمده‌اند و بر طبق اين نسخه کمونيسم نيز شکل ميگيرد. کمونيسم مدل نيست! چون کمونيسم از دل سرمايه‌دارى زائيده ميشود و در نتيجه مشخصات سرمايه‌دارى، مشخصات سوسياليسم را تعيين ميکنند. و آنوقت است که بايد کاپيتال را بدست گرفت چون پرچم جنبش سلبى اين حرکت است.

کاپيتال، نقد اقتصاد سياسى

کاپيتال بعلاوه يک تئورى نقد اقتصاد سياسى و نقد تئوريهاى قبلى اقتصادى است که مطرح شده بودند. چرا؟ براى اينکه اقتصاد سياسى و شخصيتهاى مختلف و رگه‌هاى مختلف آن، مجموعا سرمايه‌دارى را بررسى ميکردند براى اينکه نشان بدهند مکانيسم آن چيست، چگونه سود بدست ميآيد و چگونه ازلى و ابدى است و چگونه ثروت انباشته ميشود و چگونه اين سيستم ميتواند به کار خود ادامه بدهد. کاپيتال نقد اينهاست، نقد اقتصاد سياسى است. جالب اين است که مارکس خود، اسم کل فعاليت و مطالعات اقتصاديش را، نقد اقتصاد سياسى گذاشته است. هيچ جا نگفته است که من دارم اقتصاد سياسى مينويسم، ميگويد نقد اقتصاد سياسى. نقد اقتصاد سياسى، نقد فيزيوکراتها، ريکاردو و آدام اسميت و نقد کل اقتصاددانان وسيع طبقه سرمايه‌دار است که هدفشان توجه دادن به جامعه بورژوائى براى ثروتمندتر کردن آن است. اينها به طبقه بورژوا ميگويند منشاء سود کجاست؟ روشهاى درست رشد اقتصادى چگونه است و غيره که همين الان هم در دانشگاهها همينها را درس ميدهند. بنابراين کاپيتال نقد اقتصاد سياسى هم هست. در جلد اول کاپيتال مارکس توضيح ميدهد که از سال ١٩٥٤ تا ١٩٦٢ اقتصاد را مطالعه کرده است و نوشته است. درافزوده‌اى بر نقد اقتصاد سياسى در اين دوره همراه با پيشگفتارى که به آن اشاره کردم نوشته شده است که مارکس در آن ميگويد کاپيتال در واقع ادامه همان بحث است. و حتى در پيش‌نويسهاى اول کاپيتال همان اسم نقد اقتصاد سياسى را دارد. در واقع مارکس در کتاب تئوريهاى ارزش اضافه وارد نقد تئورى‌پردازان اقتصاد سياسى ميشود. در اين کتاب که در سه جلد منتشر شده است بطور مشخص از آدمهاى مختلف حرف ميزند، از ريکاردو و مالتوس و بقيه. مارکس هر کس را که تشخيص داده است نظرات مهمى دارد مطالعه کرده است و نقد کرده است. در اين سه جلد تئوريهاى ارزش اضافه به نقد نظرات ديگرى که در باره تئورى ارزش اضافه موضع و بحث متفاوتى دارند ميپردازد. در نتيجه يک بخش کاپيتال مربوط ميشود به نقد تئوريهاى اقتصاددانان بورژوا.

اگر سه جلد تئورى ارزش اضافه را مجموعا يک جلد به حساب بياوريم، کاپيتال در واقع چهار جلد است. در صفحات اول تئورى ارزش اضافه نوشته است جلد چهارم. اين کتابها، يعنى جلد چهارم کاپيتال در قرن بيست منتشر شده‌اند. در صفحه ١٤ جلد اول تئورى ارزش اضافه مارکس طرحى براى کارهاى خود در اين مورد داشته است، قرار بوده است به شش موضوع بپردازد که عملا به سه تاى آنها پرداخته است. فصل اول قرار بوده است به سرمايه بپردازد، فصل دوم به زمين و مالکيت بر زمين، و فصل سوم به کارمزدى، يعنى به سه عنصر زمان خود يعنى زمينداران و سرمايه‌داران و کارگران. سه فصل بعدى دولت و تجارت خارجى و بازار جهانى بوده‌اند. در واقع از اين مجموعه بحثها، مارکس به سه مقوله کارگران و سرمايه‌داران و زمينداران پرداخته است و به مبحث دولت در لابلاى آثار ديگر اشاراتى کرده است، اگر نه ما الان با ماتريال غنى‌ترى روبرو بوديم. راجع به تجارت خارجى و بازار جهانى تقريبا از مارکس، مگر نکاتى در برخى آثار ديگرش، مطلبى نداريم اگر نه اکنون ما به منبع غنى‌ترى در اين موارد در دسترس داشتيم. بنابراين، اين سه جلد کاپيتال باضافه تئورى ارزش اضافه يک مجموعه است. در سال ١٩٥٩ از دست نوشته‌هاى مارکس مجموعا ٧ مورد يافتند که در کتابى به اسم ‌"گروندريسه" چاپ و منتشرشده است. ابتدا در همان سال به زبان آلمانى منتشر شد. اين کتاب گروندريسه خيلى جالب است چرا که نحوه پرداخت فکر مارکس در اين کتاب هست. قبلا روسها در سال ١٩٣٩ بخشهائى از اين کتاب را يافته و چاپ کرده بودند، اما مجموعه کاملتر آن در همان سال ٥٩ منتشر شد. قبل از کاپيتال، مارکس چند مقاله کوچک مانند "کار مزدى و سرمايه" و "مزد، بها، سود" را نوشته است اما اساس فعاليت او در مورد اقتصاد سياسى در کاپيتال و تئوريهاى ارزش اضافه آمده‌اند. من توضيح خواهم داد که هر کدام از اين کتابها به چه موضوعاتى ميپردازند و بعد وارد خود کتاب کاپيتال ميشوم.

ساختمان کتاب کاپيتال، متد مارکس در تحليل و نقد سرمايه‌دارى

کتاب اول، که امروز مورد بحث ماست، سومايه را بطور کلى، و به شکل نمونه‌وار و در کليت اجتماعى آن تعريف ميکند، وارد سرمايه‌هاى مختلف نميشود و حتى وارد بخشهاى مختلف توليدى نميشود. راجع به جوهر سومايه بحث ميکند، از يک سرى مشاهدات پايه‌اى شروع ميکند تا بگويد که سرمايه چى هست، و ارزش و ارزش اضافه چه هستند و کل سرمايه چگونه کار ميکند و منشا ارزش چيست و انباشت سرمايه را توضيح ميدهد و بعد در بخش آخر به انباشت اوليه و چگونگى سير تاريخى شکل‌گيرى سرمايه ميپردازد. تا اينجا از سرمايه يک توصيف کلى ارائه ميدهد و راجع به سرمايه‌هاى معيّن در بازار حرفى نميزند. از کليت سرمايه در يک طرف و کار در طرف ديگر بحث ميکند.

در جلد دوم بحث مارکس يک درجه مشخص‌تر ميشود و راجع به گردش سرمايه در بازار حرف ميزند، از مراحل چرخش سرمايه و چگونگى تبديل سرمايه از پول به سرمايه کالائى بحث ميکند. چگونه سرمايه از شکل پول به کالا و سپس به کالاى ديگرى شکل عوض ميکند و دوباره در بازار به پول تبديل ميشود و کلا اين سيکل را دنبال ميکند. همينطور تقسيم سرمايه به چند بخش و اينکه چگونه سرمايه به بخشهاى توليد سرمايه صنعتى و کالاهاى مصرفى سرايت ميکند و تقسيم ميشود. يعنى چگونه سرمايه به توليد وسايل توليد و توليد کالا تقسيم ميشود، دو بخش کاملا مختلف که کارکردهاى مختلفى دارند. بخشى که کل معاش طبقه کارگر را توليد ميکند و بخشى که وسائل توليد را توليد ميکند. و چگونه اينها سطح اشتغال و توليد را تعيين ميکنند. در شاخه توليد کالائى سرمايه، مارکس کالاهاى مصرفى را از کالاهاى لوکس جدا ميکند. و او توضيح ميدهد که چگونه سرمايه بايد بين اين بخشهاى مختلف تقسيم بشود و چه رابطه‌اى ضرورى بين اين سه بخش توليد کالا، توليد وسائل معيشت کارگران و توليد کالاهاى لوکس بايد برقرارباشد. مارکس ميگويد که سرمايه بايد بتواند به نسبت معينى بين اين بخشها تقسيم شود تا بتواند به کار خود ادامه بدهد. اگر همه سرمايه‌ها بروند روى توليد وسائل مصرف و غذا و مسکن و غيره چه مشکلى پيش خواهد آمد و يا برعکس چرا لازم است که وسايل توليد هم توليد بشوند تا سرمايه بتواند انباشت کند. و در اينجاست که مارکس کل سرمايه را و رابطه بين بخشهاى آن را تقسيم ميکند.

جلد سوم ديگر بحث سرمايه‌هاى متعدد است که سرمايه به بازار ميرود و در نتيجه رقابت را توضيح ميدهد. بحث سرمايه‌هاى متعدد و رقابت بين سرمايه است. در بخش قبلى وقتى از ارزش اضافه حرف ميزند، ارزش اضافه‌اى را که کل طبقه سرمايه‌دار به چنگ آورده است مورد بحث قرار ميدهد، در جلد سوم راجع به تقسيم اين ارزش اضافه بين بخشهاى مختلف سرمايه بحث ميکند و توضيح ميدهد که به چه نسبتى کل استثمار طبقه کارگر بين اين بخشهاى مختلف سرمايه تقسيم ميشوند و به چه اشکالى درميآيند، چه کسانى به شکل سود، بهره و اجاره اين ارزش اضافه را بين خود تقسيم ميکنند. مکانيسمهاى رقابت و براى اولين بار مقوله سود مطرح ميشود و اينجاست که ميرسيم به تئورى مارکس راجع به گرايش نزولى نرخ سود که هر چه سرمايه گسترش مييابد اين نرخ سود پائين ميآيد و سرمايه مجبور ميشود کارهائى بکند که سود را دوباره بالا ببرد. بحران سرمايه‌دارى را به عنوان يک مکانيسم ابقاء نرخ سود و تب و لرزى که سرمايه ميکند تا اين ناخوشى را از خود دور کند، توضيح ميدهد.

جلد چهارم، يعنى در واقع سه جلد "تئورى ارزش اضافه" همين موضوع را بحث ميکند. يک بحث مهم اين جلد، بحث کار مولد و کار غير مولد است، که اگر فرصت شد بايد به آن هم بپردازيم.

بررسى کالا، متد مارکس در کشف رازهاى توليد سرمايه‌دارى

من امروز همانطور که گفتم، در مجموع در باره جلد يک صحبت ميکنم تا متوجه بشويم که در واقع سرمايه چى هست. از کالا شروع ميکنيم تا برسيم به آنجائى که بدانيم اساسا سرمايه چى هست. البته مدام به اين مقولات برميگرديم، يعنى به بحث ارزش و ارزش اضافه در بحثهاى بعدى رجوع خواهيم کرد.

نکته‌اى که در اينجا ميخواهم بر آن تأکيد کنم اين است که ما از اين پس بايد معنى برخى مقولات را بدانيم، مثلا اگر ميگوئيم ارزش يا ارزش مبادله بايد شما بدانيد که چه مفهومى دارند. همينطور مقولاتى مانند مصرف، کار اجتماعا لازم و کار مجرد، پروسه کار، گردش و اينکه کالا چيست. طورى که اگر کسى از شما براى مثال بپرسد ارزش اضافى چيست بتوانيد توضيح بدهيد.

تا اينجا يک جمعبندى از بحثهاى تاکنونى ما اين است که ما از جنبه‌هاى علمى کاپيتال ، درک از توليد و شيوه‌هاى توليدى و ماترياليسم تاريخى بطور کلى حرف زديم. و نيز از جنبه انقلابى کاپيتال که بعنوان يک شيوه نقد کمونيستى و در جنبش کمونيستى ميخواهد اين وضع کنونى را دگرگون کند. و گفتيم که اين دو جنبه کاپيتال با هم‌اند و دو فصل و بخش مجزا نيستند، بنابراين بايد بطور درهم تنيده با يکديگر در نظر گرفته شوند. در جنبه‌اى از کاپيتال چگونگى پيدايش سرمايه‌دارى و کارکرد و مکانيسمهاى آن و در جنبه ديگر ريشه‌هاى پيدايش ارزش اضافه و کارمزدى و انباشت و غيره و اينکه به اين ترتيب چرا بايد اين مناسبات را تغيير داد بحث شده است. بعد از مدتى تنفس وارد سؤال و جواب راجع به اين قسمت بحث ميشويم و پس از آن خواندن بخش اول کاپيتال را شروع ميکنيم.

در اين بحث همانطور که تأکيد کردم هدف اين است که برخى مقولات پايه‌اى را بشکافيم و تکليف آنها را روشن کنيم، اما قبل از آن به نظر من لازم است در مورد متد مارکس قدرى حرف بزنيم. يعنى علاوه بر بررسى آنچه را که مارکس در کاپيتال گفته است ما به متدى که بر اين کتاب حاکم است نيز بايد بپردازيم.

ما ميخواهيم مقولاتى مانند کالا، ارزش، ارزش مصرف، مبادله، کار، کار مجرد، کار اجتماعا لازم، قيمت و پول و غيره را تعريف کنيم. بعضى از اين مقولات قابل مشاهده‌اند مثل پول که ما ميبينيم، اما هيچکدام از ما ارزش مبادله، ارزش و کار مجرد را به تنهائى در جائى نميبينيم، وجود خارجى ندارند که ما بتوانيم با حواسمان آنها را حس کنيم و ببينيم. اين مقولات پشت مقولات ديگرى که قابل مشاهده‌اند، پنهانند. و روشى که مارکس با آنها اين مقولات را ميشناسد و آنها را باز ميکند، جالب است. اما ممکن است مارکس به اين متهم شود که او از مقولاتى حرف زده است که بطور واقعى وجود ندارند، کما اينکه چند سال بعد طرفدارهاى اقتصاد نئوکلاسيک و يا حتى چند سال قبل طرفدارهاى نئو ريکاردوها به مارکس چنين گفتند. و گفتند که براى مثال قيمت را عرضه و تقاضا تعيين ميکند و تمام اقتصاد دانشگاه هم به همين شکل قيمت را توضيح ميدهد. و ادعا ميکنند که قرار نيست و لازم نيست که پشت قيمت، براى مثال ارزش پنهان شده باشد. اما مارکس سعى ميکند از پشت ظواهر مقولات اقتصادى جوهر و ماهيت پنهان آنها را بشناسد و بشکافد. مارکس اين پوسته‌ها را ميشکافد و وارد درون مقولات ميشود، و سؤال اين است آيا اين نتيجه‌گيريها و احکامى که او استخراج ميکنند، خيالى و اختيارى و غير واقعى‌اند؟ مارکس نشان ميدهد که بررسيهايش از آن مقولات، برعکس مادى‌اند و اين اولين نکته در متد مارکس است. براى مثال او وقتى کالا را بررسى ميکند به مقوله ارزش ميرسد و نشان ميدهد که ارزشى که به مقوله کالا آويزان شده است و ما ظاهرا آن را نميبينيم، يک واقعيت مادى است. يا در مورد گرايش نزولى نرخ سود به مارکس هم اين برچسب را ميزنند که اين حکم از فرضيات خود اوست و ميگويند که در جهان واقعى سود تنزل نکرده است و قيمتها هم بالا رفته‌اند و بنابراين گرايشى که خود را نشان ندهد، واقعى نيست. ميخواهم بگويم متد و روشى در تحقيق و بررسى مارکس را به اينجا ميرساند که از پس ظواهر قابل مشاهده پديده‌ها و مقولات به مقولات ديگرى ميرسد که ظاهرا وجود ندارند. بنابراين درک و تشخيص اين متد مارکس که چگونه از بررسى مقوله مشخص A به مقوله B که ظاهرا وجود خارجى ندارد ميرسد، مهم است. اين متد را خود مارکس متد تجريد و انتزاع کردن از مشخصاتى براى رفتن به پشت آن پديده مينامد. هر مقوله مشخص مثل قيمت، حاصل و محل تلاقى هزاران مؤلّفه است که در يک نقطه معين به آن مقوله شکل معيّن ميدهد. انسان هم همينطور است، اما هر انسان معيّنى تمام مقوله انسان را تعريف نميکند، چگونه ميتوان مقوله انسان را وقتى که هر انسان مشخصى با اسم و رسم معين قابل رؤيت است را تعريف کرد؟ آيا ميتوانيم قيافه نفر بعدى را مجسم کنيم؟ اينجاست که انتزاع از يک پديده مشخص براى رفتن به خصائل عام‌ترى از اين پديده، جايگاه پيدا ميکند. در نتيجه براى مثال وقتى ميخواهيم از انسان معيّنى به اسم جواد به تعريف عام انسان برسيم بايد از مشخصات ويژه جواد، از قد و وزن و محل تولد و محل سکونت و سليقه‌هاى فردى و غيره صرفنظر کنيم، انتزاع کنيم. به همين منظور براى تعريف عام از انسان از يک سرى حقايق مربوط به يک انسان معين صرفنظر ميکنيد، کنار ميگذاريد و پشت اين ظواهر ميرويد. مارکس از کالا به مقولات ديگرى ميرسد، سؤال اين است که آيا اين انتزاع‌ها، اين تجريدها و اين ابستراکشن‌ها (abstraction) واقعى‌اند يا نه؟ ممکن است بگويند اين همه انسانهاى مشخص مخلوق خداوندند، اين هم يک انتزاع است، يا اين که همه انسانها فلان رنگى هستند، اين هم انتزاع است. اين تعابير هم ميتوانند يک تجريد باشند، سؤال اين است که تجريد واقعى چيست؟ به اين معنى بحث واقعى‌تر در مورد تجريد، يعنى اينکه يک پديده مشخص را ترک ميکنيد و دورتر از آن قرار ميگيريد تا در پشت آن قانونمنديهاى واقعى‌اش را بشناسيد، خود يک مسأله مهم است. کاپيتال در واقع کاربست اين است که چه متدى براى اين تجريد واقعى به کار برده ميشود. و در جواب به سعيد گفتم که اتفاقا مارکس رَوَندى را که دنبال ميکند، يک روند ديالکتيکى است.

برگردم به کتاب کاپيتال. مارکس با کالا شروع ميکند، جمله اول جلد اول کاپيتال اين است:

"ثروت در جوامعى که در آنها شيوه توليد سرمايه‌دارى مستقر شده است، خود را به صورت يک انباشت وسيع از کالاها نشان ميدهد که واحد اين پديده يک کالاى معين است، بنابراين تحقيق ما بايد از مطالعه و بررسى يک کالاى معين شروع شود."

مارکس از يک مشاهده شروع ميکند و واحد جامعه سرمايه‌دارى را کالا ميبيند و آنرا بررسى ميکند. براى مارکس اينطورى نيست که با بررسى کالا، او خواسته است بحثش فهميده شود، همانطور که بررسى يک سلول در يک ارگانيسم زنده ممکن است چيزى در مورد مجموع سلولهائى که ارگانيسم را ميسازند به شما نگويد. بررسى کالا براى مارکس هم چنين است او نخواسته است بگويد براى درک بحث او از بررسى کالا بايد شروع کرد. مارکس نحوه ارائه بحثش را با بررسى کالا طرح کرده است، روش و متد اوست در تحليل و نقد مناسبات سرمايه‌دارى و توليد کالائى گسترش يافته. خود مارکس در همين کتاب ميگويد شناخت و بررسى يک پديده با متد عرضه آن شناخت، تفاوت دارد، متد تحقيق در باره آن پديده با پيدايش تاريخى همان پديده تفاوت دارد. شما براى بررسى کالا نميتوانيد از جائى شروع کنيد که کالائى در ميان نبود و تاريخ را دنبال کنيد و بعد بگوئيد آنرا فهميدم. مارکس ميگويد پيدايش تاريخى يک پديده با دوره‌اى که من با محصول نهائى روبرو هستم، متفاوت است. و بنابراين بايد انتزاع کنم و اين پديده مشخص را کنار بگذارم تا بدانم که جوهر آن و اساس آن چيست. اگر تاريخا اين پديده کالا را دنبال کنم به جائى نميرسم. از طرف ديگر از اين جمله مارکس در جلد اول کاپيتال که نقل کردم، به اين خاطر نيست که خود او سرمايه‌دارى را شناخته است. مارکس وقتى کتاب کاپيتال را مينوشته است، قبل از آن تئورى ارزش اضافى ريکاردو را خوانده بود و ميدانست چه ميگويد، تمام بشريت زمان مارکس گفته‌اند که ارزش محصول کار است، تئورى ارزش بر حسب کار را مارکس اختراع نکرده است، ميدانسته است و در باره آن خوانده بود. او کالا را به عنوان يک دريچه انتخاب ميکند تا خواننده را از آن دريچه سريعتر و مؤثرتر با مفاهيم پايه‌اى‌تر در مورد سرمايه‌دارى آشنا کند. به يک معنى از ميان تمامى داده‌هاى سرمايه‌دارى، مارکس از دريچه کالا وارد ميشود. خواسته است جوهر سرمايه را نشان دهد، از ساده‌ترين مشاهده، از کوچکترين و وسيعترين مشاهده يعنى کالا تصميم ميگيرد که خواننده را وارد ماهيت و جوهر جامعه سرمايه‌دارى و توليد سرمايه‌دارى کند. در "اسطوره بورژوازى ملى مترقى" اين مسأله را براى چپ آن دوران ما به نوع ديگرى توضيح داديم. من از پروسه کار شروع کرده‌ام که در کتاب کاپيتال در بخش شش و هفت به آن پرداخته شده است. من در کتاب اسطوره از اينجا شروع کردم که در جامعه سرمايه‌دارى چگونگى توليد محصول و توزيع تعيين کننده شيوه توليد است. يا توليد ميتوانست توليد طبيعى باشد يا اينکه شيوه توليد محصول از طريق خريد و فروش نيروى کار در بازار جريان مييابد. مارکس هم ميتوانست از همينجا شروع کند. اما مارکس از بررسى يک پديده و با پيش فرضهاى کاملا بدون پيشينه شروع ميکند، برخلاف ما که با مقولاتى مثل ارزش و ارزش مصرف و غيره آشنا شده بوديم. بنابراين مارکس وقتى اولين مشاهده عمومى جامعه سرمايه‌دارى را ميبيند آنها را در شکل کالا ميبيند، هر چه که بشريت دارد شکل کالا به خود گرفته است، در نتيجه ميآيد اين کالا را زير ذره‌بين قرار ميدهد تا ببيند چيست؟ ممکن بود مارکس اينطورى فکر کند که با بررسى کالا به جائى نميرسد، اما او تئورى ارزش را در دوره خود و از زبان اقتصاددانان سياسى خوانده است، بنابراين ميخواهد با بررسى کالا جوهر واقعى آنرا بشکافد. و کاپيتال از اين نظر جالب است که اول با شخصيتهاى سرمايه‌دارى آشنايتان ميکند و از طريق ديالوگ با اين شخصيت يعنى کالا با بقيه شخصيتهاى آن آشنا ميشويد. مارکس از طريق شناخت کالا، پرسوناژهاى مهمتر جامعه کاپيتاليستى را با شما آشنا ميکند. و در مورد تک تک آن پرسوناژها اظهار نظر ميکند و رابطه تک تک آنها را ميشکافد. و بحث امروز ما در اين مورد است.

ارزش مصرف، ارزش مبادله

گفتم که مارکس از کالا شروع ميکند و ميپرسد کالا چيست؟ او بين کالا و محصول و شيئ تفاوت قايل ميشود. هر شيئى کالا نبوده است، الان هم نيست. هوا در شرايط فعلى و يا زمين اربابى در چند سال پيش کالا نبودند. مارکس ميگويد کالا بايد چند خاصيت داشته باشد. يعنى هم به درد يک کارى ميخورد، يعنى ارزش مصرف دارد و هم ارزش مبادله دارد. يعنى چيزى که خاصيت مبادله کردن دارد و ميتوان در رابطه بده و بستانى قرار بگيرد، آن کالاست. شما اگر زمين را در دوره اربابى و فئودالى در نظر بگيريد اينطورى نيست که ميتوانيد آنرا مثلا در مقابل کامپيوتر مبادله کنيد، پرنس ويلز و يا فلان صاحب قلعه با همه آدمهاى فقير و وابسته به زمين و مزرعه با آن تداعى ميشوند. کالا آن چيزى است که ارزش مبادله دارد و ميشود آنرا گرفت و داد. بين ارزش مصرف (use value) و ارزش مبادله (change value) تفاوت وجود دارد، ارزش مصرف خاصيت يک چيز است و ارزش مبادله توانائى آن براى مبادله با چيز ديگرى است. فرض کنيد از زير زمين منزلتان يک قليان را پيدا ميکنيد و ميخواهيد آنرا دور بياندازيد، اگر همسايه شما بگويد نه نه اين کار را نکن ميارزد، او دارد در مورد ارزش مبادله آن در قديم حرف ميزند و اگر هم بگويد به درد ميخورد منظورش ارزش مصرف آنست. اگر چيزى را نگه داشته‌ايد براى اينکه بدرد ميخورد، اين ارزش مصرفش براى شما مهم است و اگر آنرا نگهداشته‌اى که ميارزد، در اين صورت به خود قليان و ارزش مصرف آن کارى ندارى و ارزش مبادله آن برايتان مهم است و بنابراين اين يک کالاست چون ارزش مبادله دارد. اين دو خاصيت اولين دو شخصيتهائى هستند که مارکس در کالا مطرح ميکند. جالب اين است که مارکس ميگويد شما نميتوانيد يک کالا را هم مصرف کنيد و هم مبادله کنيد، يا آنرا مصرف ميکنيد، يا مبادله، هر دو با هم نميشود! نميتوان در آن واحد يک چيز را داد و هم آن را داشت و نگهداشت. و جالب اين است که در ميان تمامى کالاها ما به کالائى ميرسيم که وقتى داريم آنرا مصرف ميکنيم، داريم آنرا هم مبادله ميکنيم. و سنتز اين دو خصوصيت ارزش مصرف و ارزش مبادله است که اين کالاى معين را چنان خاصيتى ميدهد که وقتى آنرا مصرف ميکنيد، ميتوانيد مبادله کنيد. ولى در مورد تمامى بقيه کالاها اين دو خاصيت، مانعةالجمع‌اند. اما اين دو ويژگى شرط لازم يکديگر هستند نميشود کالائى ارزش مصرف نداشته باشد ولى آنرا مبادله کرد. به درد هيچ کسى نخورد، ولى مبادله بشود، نميشود! بعد ميرسيم به اينکه مارکس بعدا چگونه اين وجوه را باز ميکند. در هر حال کالا بايد داراى دو خاصيت ارزش مصرف و ارزش مبادله باشد. در جامعه سرمايه‌دارى محصولات هر دو اين خصوصيات را دارند اما در جامعه فئودالى ما فقط ارزش مصرف را داريم. در حاشيه جامعه فئودالى مازاد محصول مبادله ميشود، اما کِشت گندم با قصد مبادله صورت نميگيرد. اگر کسى توتون کارى ميکند که محصول را بعدا بفروش برساند و براى مصرف خود و يا محلى نيست. اين ديگر کالا براى مبادله است که جامعه سرمايه‌دارى تماميت کارکردش همين است. اگر شما محصولى را مصرف ميکنيد، حتما از کس ديگرى خريده‌ايد، حاصل کارخانگى و يا کار خودت نيست، و اين اولين دو پديده‌اى است که ما در کاپيتال با آنها روبرو هستيم.

خواص فيزيکى و خواص ارزشى کالا

ارزش مصرف يک چيز از کجا ميآيد؟ چرا يک چيزى به درد ميخورد؟

وقتى نگاه ميکنيد ميبينيد که ارزش مصرف يک چيز، خاصيتى است که در شکل فيزيکى آن نشان داده ميشود، ميشود آن را خورد، داروئى است، صندلى‌اى است که ميشود پاى پيانو روى آن نشست، ابزارى است که با آن ميشود کارى کرد و... ميتوان بررسى کرد که اين يا آن شيئ به خاطر اين که فلان مواد شيميائى را در خود دارد به درد اين يا آن کار ميخورد و يا چون از اين يا آن مواد ساخته شده است، و يا فلان مکانيسم را در آن تعبيه کرده‌اند، نيازهاى معينى را ارضا ميکند. ارزش مصرف بنابراين يعنى داشتن صفاتى که نيازهائى را برآورده کند.

اما ارزش مبادله چيست؟

اگر ارزش مصرف را ميتوان از روى ظواهر فيزيکى اشياء تشخيص داد، ارزش مبادله را چگونه ميشود شناخت؟ آيا ميتوان نگاه کرد و سنجيد که ارزش مبادله اشياء چقدر است؟ ممکن است بگويند از روى اينکه کس ديگرى طالب آن است ميتوان گفت ارزش مبادله دارد، اما آن شخص آن را به خاطرارزش مصرف آن ميخواهد، پس ارزش مبادله تا زمانى که کسى طالب آن نيست، کجاست؟ اين سؤالى است که ما را ميبرد به طرف مقوله‌اى به اسم ارزش. ارزش مصرف فقط وقتى متحقق ميشود که پديده مصرف بشود، و در حين مصرف عملى ميشود. شيئى که هنوز مورد استفاده قرار نگرفته باشد، ارزش مصرفش متحقق نميشود. ارزش مبادله از طرف ديگر، هيچ چيزى راجع به وضعيت فيزيکى شيئ نميگويد، عدد است، شما در ازاء مثلا سه واحد، دو واحد از شيئ ديگرى را ميگيريد. بنظر ميرسد آن نسبتى که حاضر ميشوند شيئ شما را با شيئ ديگرى مبادله کنند، ارزش مبادله آن است. و بنظر ميرسد اين توازن تصادفى است، يعنى ظاهرا معلوم نيست چرا سه واحد از اين شيئ در مقابل دو واحد از شيئى ديگر قرار ميگيرد. بنابراين ارزش مبادله در وهله اول به نظر ميرسد يک عدد است و حتى تصادفى هم هست. اين پديده که مثلا ٥ کيلو گيلاس در بازار با يک گوسفند مبادله ميشود از کجا آمده است؟ و ظاهرا باز شما وقتى ليست نسبتهاى مبادله را رديف ميکنيد به همين نتيجه‌اى ميرسيد که اقتصاد امروز رسيده است، يعنى اين که چه اندازه آدمها طالب يک شيئ هستند، ارزش مبادله آنرا تعيين ميکند، مسأله‌اى که با فرمول عرضه و تقاضا در بازار بيان ميشود و گويا توضيح دهنده ارزش مبادله کالاهاست. قيمت در بازار تعيين ميشود، اما مارکس ارزش را توضيح ميدهد تا بگويد چرا قيمتها و نوسان آنها به اين شکلند. اما سؤال اين است که آيا اين ارزش مبادله از بيرون به پديده الصاق ميشود؟ چرا در هر دوره معين و در جامعه سرمايه‌دارى بالأخره تعداد معينى از کالاها به نسبت معينى با هم مبادله ميشوند؟ چرا براى مثال کتاب ميتواند با ميوه و احشام و هر کالاى ديگر به نسبت معينى مبادله شود؟ مارکس ميگويد بايد يک جوهر مشترکى در همه اين کالاها موجود باشد که آنها را در رابطه مبادله قرار ميدهد. چگونه است که دو کالا با ارزش مصرفهاى متفاوت در يک نسبت معينى معادل يکديگر قرار ميگيرند، مثلا سيب با کتاب؟ اگر دو پديده مختلف را با هم مساوى قرار ميدهيد اين تساوى را چگونه برقرار ميکنيد و يا از کجا برقرار ميشود؟ مارکس ميگويد يک پديده ثالثى در هر دو کالاى مبادله شده وجود دارد، اين پديده سوم چيست؟ اين پديد مشترک که در سوخت و غذا و وسائل مکانيکى و دارو و کتاب هست چه هست که هر اندازه هم به شيئيت آن کالاها نگاه ميکنى آنرا پيدا نميکنيد؟ ميبينيم که هيچ خصوصيت فيزيکى مشترک مثلا بين کتاب و معلم گيتار و ميوه و برده و صندلى نيست، اما همه اينها با همديگر مبادله ميشوند. اين وجه مشترک بنابراين نميتواند از خصلت فيزيکى کالاها ناشى شده باشد. برعکسِ ارزش مصرف که از خصلت فيزيکى کالاها سرچشمه ميگيرد، ارزش مبادله بايد از جاى ديگرى سرچشمه بگيرد. مارکس ميگويد وقتى مشخصات فيزيکى اين پديده‌ها را کنار بگذاريم، آنچه که ميماند اين است که همه آنها محصولات دست آدم هستند. ميوه درختان و يا مثلا نمک را اگر در نظر بگيريد، در ابتدا محصول طبيعتند ولى ميوه و يا نمکى که به بازار آورده ميشوند در نتيجه کار بشر مورد مبادله قرار ميگيرند. آيا اگر پديده‌اى ناشى از تلاش نباشد، حاوى ارزش مبادله است؟ الان هوا اين حالت را دارد، به نظر من نه! چرا که هر کسى وقتى حاضر است وارد مبادله شود که براى آن چيزى که ميخواهد بدست بياورد زحمتى کشيده شده باشد و کارى انجام شده باشد. ممکن است که يک چيزى کمياب باشد وحىّ وحاضر هم وجود داشته باشد، آنوقت آدمها براى بيشتر کردن آن سعى ميکنند تلاش کنند و روى آن کار کنند.

کار مشخص، کار مُجَرّد، کار اجتماعا لازم

تا اين سطح بحث هنوز بايد مسأله را بيشتر بشکافيم، يعنى اگر ارزش مبادله مقوله‌اى است که به کار انسان ربط دارد، و ارزش آنها بخاطر اين است که محصول کار بشرند، آنوقت تازه سؤال اين است که بين کارهاى مشخص مثل نجارى يا طبابت و عمل جراحى و يا يک کشف علمى که طرف فقط زحمت کشيده و داروى يک بيمارى را کشف کرده است، چگونه مقايسه ميکنيد؟ چگونه کار ماشين سازى را با کار مثلا نجارى يا هر کار ديگرى معادل قرار ميدهيم؟ ميتوان فهميد که هر کالاى مشخص محصول فعاليتهاى مشخص و نتيجه کار انسان است، ولى هنوز نميتوان توضيح داد که براى مثال چرا دو ساعت کار نجارى معادل نيم ساعت کار ديگرى است؟ تا اينجا هنوز بنظر ميرسد که ارزش مبادله از يک شکل فيزيکى به شکل فيزيکى ديگرى تغيير يافته است، چرا دو ساعت يک کار معيّن با يک ساعت کار معين ديگرى در مبادله کالاها معادل قرار ميگيرند؟ يک جسميت حالا در شکل کار نجارى با جسميت ديگرى مثلا خوانندگى يا مکانيکى قرار گرفته است. در مرحله ديگرى بايد يک لايه ديگر وارد تجريد بشويم تا بتوانيم محتواى ارزش مبادله را بشکافيم، در مرحله اول از جسميت شيئ انتزاع کرديم و حال بايد از خصلت مشخص جسميت کار تجريد کنيم. بنابراين بايد از کارى حرف بزنيم که کار مشخص آوازخوانى، طبابت، نجارى و مکانيکى و رانندگى و غيره نيست. و اينجاست که مارکس از اقتصاددانان قبل از خود، از آدام اسميت و ريکاردو و ديگران فاصله ميگيرد و از کار مجرد صحبت ميکند. نفس اينکه انسان روى موضوع کارى کار کرده است، اين مبناى ارزش آن محصولات است، مستقل از اين که آن کارها به طور مشخص بافندگى يا رانندگى يا طبابت بوده باشند. و آنوقت است که ميرسيم به معيار سنجش ارزش کالاها و اينکه اين کالاها از نظر زمانى چقدر طول کشيدند تا توليد شدند. اين است که ما با کار مجرد انسانى به عنوان معيار ارزش ميرسيم و از همه جوانب مشخص کار انسانى تجريد کرده و به کار مجرد، کار به طور کلى، به عنوان مبناى ارزش و ارزش مبادله کالاها رسيده ايم. از اينجا ميرسيم به سؤال بعدى: پس هر اندازه من براى توليد يک جنس بيشتر آن را طول بدهم، ارزش آن بيشتر ميشود؟ اگر مبنا کار مجرد است، بايد به تمام معنى از همه اين اَشکال خاص کار تجريد کرده باشد. يعنى اگر من براى مثال کار مکانيکى ماشين را ٥ ساعت طول بدهم، آنچه که معيار کار مجرد است، کار اجتماعا لازم است يعنى در جامعه با يک سطح معين تکنيک و پيشرفت، آن کار معين مکانيکى به جاى ٥ ساعت کسى که کارش را طول داده است، ٢ ساعت کار نياز دارد. آيا کار کسى که ماهر نيست با کار کس ديگرى که رفته است شش سال درس خوانده است و تکنيک جديدى را يا گرفته است، از نظر زمانى با هم برابرند؟ يعنى به اين ترتيب ٥ ساعت کار يک غير ماهر با ٥ ساعت کار يک ماهر برابر است؟ مهارت و آموزش در کميّت ساعات کار ضرب ميشوند و همه اين فاکتورها را وقتى در نظر بگيريم، به اينجا ميرسيم که اجتماع با تکنيکش مجموعا چه اندازه صرف توليد اين کالاها کرده است و هر کالا چه اندازه از اين کار کل اجتماعى را نمايندگى ميکند. در نتيجه هر کارى تبديل ميشود به نماينده کل کار اجتماعى که در آن کار مشخص صرف شده است. هر کارى ظرفى است براى اينکه چه مقدارى از آن کار مجرد و اجتماعا لازم را نمايندگى ميکند. اگر در شاخه‌اى روى يک کالاى معيّن کار بيشترى از آنچه که اجتماعا لازم بوده است انجام شده است، آن مقدار کار اضافى، بى مصرف و بى ارزش و اضافى انجام شده است. به جاى اينکه از خود کالا و جنبه مشخص کار وارد ارزش و ارزش مبادله شويم، اجتماع و تکنولوژى و سطح پيشرفت جامعه، تقسيم کار، مهارت و تعاون و غيره وارد معادله ميشوند. کار تبديل ميشود به يک مقوله اجتماعى، و در ارتباط با مرحله پيشرفت جامعه آنروز و وضعيت تکنولوژى قرار ميگيرد. براى مثال در توليد ماشين، کل کارى که در سطح بين‌المللى براى توليد يک ماشين لازم است مبناى مبادله آن و ارزش آن با توليد کشاورزى است که آن هم در نتيجه کل کار اجتماعا لازم با توجه به سطح تکنيک و وسائل مکانيزه و غيره برآورد ميشود. براى مارکس اين کار اجتماعا لازم است که تئورى ارزشى کار را توضيح ميدهد. يعنى تجريد از کار مشخص به کار مجرد و به کار اجتماعا لازم. اما اين که ارزش حاصل کار است را قبل از مارکس هم اقتصاددانان کلاسيک گفته بودند براى مثال فيزيوکراتها عقيده داشتند که فقط کار کشاورزى ارزش توليد ميکند براى اينکه ذخيره‌هاى طبيعت را به بشر منتقل ميکند. و ميگفتند که صنعت متکى به معادن است که اساسا در طبيعت و در حيطه کار کشاورزى بوده است. مثالهاى عاميانه‌اى هم ميزدند. براى مثال ميگفتند شما برويد يک کيلو نخود بدهيد به يک کشاورز و به يک آشپز که اولى آنها را ميکارد و محصول بيشترى تحويل ميدهد و دومى همان ارزش موجود را به غذا تبديل ميکند و چيزى به آن نميافزايد. به هر حال خواستم توضيح بدهم که همه اين نوع اقتصاددانان کلاسيک، از کار مشخص منفک نشدند و در تحليلهايشان خصلت اجتماعى و مجرد کار را نتوانستند تشخيص بدهند. در نتيجه کار مجرد اجتماعا لازم است که توضيح دهنده ارزش مبادله و معيار معادل قرار دادن کارهاى مشخص و متنوع است. اينکه بطور تصادفى کميّت معينى از اشکال مشخص کار در برابر هم معادله ميشوند، در واقع انعکاس برابرى کار مجرد و اجتماعا لازم و مستقل از شکل کارهاى مشخص است. بنابراين ما تاکنون با اين مفاهيم آشنا شده‌ايم: ارزش مصرف، ارزش و ارزش مبادله که خود ارزش مبادله با ارزش متفاوت است. ارزش مبادله يک کميّت، يک عدد است. ارزش به طور کلى آن جوهر و خمير مشترکى است که مقدارهاى مختلف آن ارزش مبادله‌هاى مختلفى را ببار ميآورد. مثل گرما و ٣٧ درجه. که دومى يک عدد است ولى گرما عدد نيست بلکه پديده مشترکى است که ميتواند درجات مختلف به خود بگيرد. ارزش هر کالائى هم معدل هم جنس و رسته خود را نمايندگى ميکند. يک کتاب بطور مجزا اگر مثلا صحاف آن مريض شده باشد و يا کارگران کمتر ماهرى روى آن کار کرده باشند همان مقدار از ارزش را نمايندگى ميکنند که بطور متوسط در توليد کتاب براى آن جلد معيّن با آن حجم معين اجتماعا لازم بوده است.

الان ما به وحدت يکى از اين تضادها که آن هم نيروى کار است، ميرسيم. اما بطور واقعى نميتوان به کار هر فردى گفت کار مجرد. يعنى شما اگر از کسى که دارد کارى ميکند بپرسيد چکار ميکنيد، پاسخ نميدهد که دارم کار مجرد اجتماعا لازم ميکنم! کار هميشه شکل معيّنى دارد، مستقل از اينکه خود کار مجرد است، هر کارى شکل معينى به خود ميگيرد، بيل و کلنگ زدن، آواز خواندن، رانندگى کردن و يا هر کار ديگر، اشکال مشخص کارند. در نتيجه آنچه که در پس هر کار مشخص وجود دارد در واقع همان کار مجرد است، کار مجرد شيئيت ندارد، نميشود از آن عکس گرفت، اما مارکس در ادامه نشان ميدهد که اين کار مجرد را ميشود به شکل جسمى و فيزيکى نشان داد. اگر پديده‌اى بتواند مستقل از هر نوع مصرفى، ارزش خود را نشان بدهد، دارد کار مجرد را نشان ميدهد. اگر پديده‌اى مستقل از هر ارزش مصرفى، داراى ارزشى است، اين نشان دهنده کار مجرد است. يعنى اين درست است که خود کار مجرد شيئيت ندارد، اما آنقدر واقعى است که ميتواند خود را و روح و جوهر خود را در چيز ديگرى در بيرون از خودش بيان کند و به اين ترتيب کار مجرد شيئيت خود را بطور واقعى نشان ميدهد.

متد مارکس در انتزاع

در اينجا ميخواهم به بحث متد مارکس در کاپيتال بپردازم. مارکس ميگويد انتزاع و (abstraction) واقعى بايد انتزاعى باشد از پديده‌اى که واقعا هست. ما خيلى چيزها را حدس ميزنيم و بعد ميرويم آنها را پيدا ميکنيم. اثبات خيلى از پديده‌ها با ديدن و مشاهده آن نيست. براى مثال کسانى هستند که ميگويند من تا خدا را نبينم باورش نميکنم. اما گردش خون را که ميبينيد. مگر شما نيروى جاذبه را ميبينيد؟ فقط شواهدى از اين پديده را ميبينيد و بعد نيروى جاذبه را قبول ميکنيد که هست. چنين استدلالى عليه مذهب بينهايت سست است، چون کس ديگرى ميگويد من خورشيد را ميبينم، آنرا ميپرستم. شما اگر شواهدى براى وجود يک پديده را ميبينى و دلائل ديگرى در رد و نفى آن ندارى، مجبور هستى آنر بپذيرى. ابسترکشن‌ها و تجريدهائى که مارکس طى ميکند در يک سطح واقعى طى ميشوند، دلبخواهى و اختيارى نيستند و از خود پديده و سنتزهاى آن استنتاج ميشوند. تضادها و راه حلهائى براى سنتز تضاد پديده را ميبيند و ارائه ميدهد که کسى ممکن است اين سنتزها و راه حلها را قبول نکند و راه حل خود را ارائه دهد. اما در هر حال اين سنتز و انتزاع، از تضادهاى واقعى پديده عينى است. اگر مارکس توانسته باشد شواهد درستى از اين تز و آنتى تزى که مطرح کرده ارائه بدهد و قانع کند و اين دوگانگى را توضيح بدهد - و او سنتز درستى از اين تز و آنتى تز ارائه داده است - با مارکس به مرحله ديگرى ميرويد. اين دوگانگى در واقعيت پديده هست که مارکس را قادر کرده است در پديده، سنتز خود را بگويد. ميگويند يک ژن‌هائى هستند که رنگ پوست و قد و سن و قيافه را کنترل ميکنند، بعد ميروند آن ژنها را پيدا ميکنند. در مورد اتم هم همينطور است، قبل از اينکه کسى بداند که هسته اتم چيست، ميگوئيد که بايد يک چيزهائى در آنجا باشد. يا اکنون در نجوم و ستاره شناسى پديده‌اى هست به اسم حفره‌هاى سياه که دقيقا چون ديده نميشوند، فهميده‌اند هست و وجود دارد. ميگويند نور که به اين حفره ميرسد، کج ميشود، و اينکه اين مجموعه سياره‌هاى کهکشانى به چه آويزان شده‌اند، بايد يک جاذبه قوى اينجا باشد. ميفهمند که يک جرم وسيع و قوى که آنقدر فشرده است که حتى نور از آن فرار نميکند، وجود دارد. يعنى جاذبه‌اش آنقدر قوى است که نور هم در آن ديده نميشود و نور ميرود توى آن. از روى اين شواهد است که ميگويند در آن نقطه با جرم جاذبه فوق‌العاده قوى يک نقطه تاريک و سياه وجود دارد. از روى قوسى که نور طى ميکند، از فضا که کج شده است و از مشاهده اجرام سماوى ميفهمند که تحليلا بايد يک حفره سياه آنجا وجود داشته باشد.

مارکس هم تجريدهاى خود را به همين صورت اثبات ميکند که بايد باشند، ميگويد بايد يک چيزى پشت اين مشاهدات باشد که اسمش را هم گذاشته است. مارکس مدام از خاص به عام حرکت ميکند، از کالا شروع ميکند و لايه‌هاى آنرا مدام کنار ميگذارد، قد و شکل و ظاهر و مشخصات ظاهرى‌اش را کنار ميگذارد و ميرود و ميرود تا به کلى‌ترين شکل اين پديده ميرسد. و بعد از عام دوباره به خاص برميگردد و يکى يکى اين پديده‌ها را جلو روى خود قرار ميدهد و حال که ميداند چه مکانيسم و سنتزى را داشته‌اند، آنها را توضيح ميدهد. شما قيمت را نگاه ميکنيد نميدانيد مکانيسم تعيين آن چگونه است، ميرويد توى بررسى ارزش، ارزش مبادله و کار اجتماعا لازم و کار مجرد، وقتى اينها را متوجه شدى و فهميدى برميگردى و قيمت و مکانيسم آنرا توضيح ميدهى. مارکس در جلد سوم کاپيتال قيمت را توضيح ميدهد و ليستى از اعدادى که قيمت حول آنها تعيين ميشوند را رديف ميکند. مارکس در اين جلد استدلال ميکند که قيمتهاى تصادفى و تلاقى عرضه و تقاضا حول خطى که او کشيده است، نوسان ميکنند. معلوم است که قيمتها نوسان ميکنند، اما نوسانها دلبخواهى نيستند و حول يک شاخص تغيير ميکنند. هيچوقت اتفاق نيفتاده است که قيمت يک گوسفند از يک رآکتور بيشتر باشد، چرا؟ چون اين شاخصها تعيين کننده قيمتها هستند! و رآکتور محصول يک پروسه پيچيده‌تر کار است و گوسفند هر چقدر دير به بازار بيايد و يا زمان پروار آن طول بکشد باز شاخصهاى عام‌ترى قيمت آن را تعيين ميکنند. اين بازگشت عام به خاص که در پروسه قبلى خاص به عام از تمام ويژگيهاى مشخص پديده صرفنظر شد و کنار