Status             Fa   Ar   Ku   En   De   Sv   It   Fr   Sp  
2002-11-08 اين مطلب هنوز مقابله و تصحيح نشده است.

تفاوت هاى ما

گفتگو در باره کمونيسم کارگرى


2
سوال: سند "اوضاع بين المللى و موقعيت کمونيسم" بحران و افول سوسياليسم هاى بورژوائى را بررسى کرده و از کمونيسم کارگرى، در شرايط فروپاشى اينها و تعرض وسيع بورژوازى به سوسياليسم، بعنوان تنها جريانى که افق پيشروى و بالندگى دارد صحبت ميکند. از زمان تصويب اين سند در کنگره سوم حزب تاکنون چند ماهى بيشتر نگذشته است. اما وقايع با سرعت خيره کننده اى پيش رفته اند: وقايع لهستان، فروپاشى در يوگوسلاوى، چرخش در مجارستان، اتفاقات بسيار سريع در خود شوروى، و اين اواخر برآمد توده اى و سرکوب خونين در چين. آيا شما چنين شتابى را براى اين پروسه تصور ميکرديد؟ هم اکنون اصطلاح "بحران کمونيسم" با تفسيرهاى مداوم رسانه هاى بورژوازى غرب از اين وقايع، يک عبارت جا افتاده در افکار عمومى شده. عقيده شما درباره تحولات اخير چيست؟
3
منصور حکمت: فکر ميکنم وقايع همين چندماهه اخير بهتر از هرنوع استدلال و بحثى که ما ميتوانستيم در کنگره سوم حزب مطرح کنيم صحت تحليل هاى ما در گزارشى که به کنگره داديم را اثبات کرده باشد. حتى در آن گزارش هم ما دوره دراز مدتى را براى اين دگرگونى ها پيش بينى نميکرديم. با اينحال شتاب رويدادهاى اخير واقعا خيره کننده است. بنظر من تحولات شوروى و به اصطلاح کشورهاى بلوک شرق با رويدادهاى اخير چين زواياى مختلفى را از روند عمومى زوال سوسياليسم بورژوائى بنمايش ميگذارند و نبايد از تفاوتهاى اساسى اى که ميان آنها وجود دارد غافل شد. بعنوان يک اردوى سوسياليسم بورژوائى، بعنوان يک "قطب" در جنبش به اصطلاح کمونيستى، سوسياليسم بورژوائى در چين بسيار پيش از اين ورشکسته و بى اعتبار شده بود. مائوئيسم در همان دهه هفتاد شکست خورد و از صحنه سياسى خارج شد. کنار کشيدن چين بعد از مائو از هرنوع داعيه سوسياليستى هم بسيار پيش از اين مسجل شده بود. وقايع امروز چين بيشتر نشاندهنده کشمکش براى انطباق مادى در ساختارهاى سياسى و ادارى اين کشور با جهت گيريهاى بنيادى است که قبلا در سطح اقتصاد سياسى اين کشور و در عرصه ايدئولوژيکى بوجود آمده بود. ما در چين شاهد فرجام پروسه هائى هستيم که بسيار پيش از اين آغاز شده بود و فى الحال به عمر و اعتبار سوسياليسم بورژوائى در چين چه در داخل اين کشور و چه در صحنه بين المللى خاتمه داده بود. به يک معنى، بنابراين، وقايع امروز در چين با همه برجستگى اش نسبت به رويدادهاى جامعه شورورى و تاثيرات آن در صحنه بين المللى بمراتب کم اهميت تر است. در شوروى ما با چرخش هاى تاريخسازى روبرو هستيم که علاوه بر تاثيراتش بر مناسبات سياسى و اقتصادى بين المللى، پرونده بستر اصلى سوسياليسم بورژوائى تاکنونى را ميبندد. شتاب تحولات سياسى و فکرى در شوروى بسيار بيشتر از تغييرات اقتصادى بوده است. اما روند برگشت ناپذيرى که شروع شده و در اولين قدم فى الحال کل مدل سرمايه دارى دولتى را ورشکسته کرده است، در انتهاى خودش انحلال کامل اردوگاه به اصطلاح سوسياليستى و پايان سوسياليسم بورژوائى روسى را به همراه دارد. البته اين بليه اى نيست که فقط دامن به اصطلاح رويزيونيست ها را گرفته باشد. همراه با زوال اين جريان کل گرايشات و ترندهاى شبه مارکسيستى غير کارگرى که به اعتبار انتقاداتشان به اين بستر اصلى موجوديت پيدا کرده بودند هم بنظر من عمرشان تمام ميشود.
4
آيا اين "بحران کمونيسم" يا "پايان کمونيسم" است؟ راستش من دنيا را صحنه جدال مکاتب نميدانم. تاريخ واقعى تاريخ جنبش هاى اجتماعى و طبقاتى است. واضح است که در اين ميان "چيزى" شکست خورده و به پايان رسيده است. اين تحولات نمودار شکست جنبش بورژوائى سرمايه دارى دولتى است. بورژوازى اين جنبش را کمونيستى ناميده و به ميليونها انسان بعنوان جنبش کمونيستى شناسانده است. از نظر تاريخى هم اين جنبش در جوار جنبش کمونيستى رشد کرده و در طى مراحل مشخصى خود را بعنوان بستر رسمى کمونيسم تثبيت کرده است. جنبش سوسياليستى کارگرى، يعنى کمونيسمى که پرچم مبارزه ضد سرمايه دارى کارگر در جامعه معاصر است، در کنار اين کمونيسم رسمى به حيات خودش ادامه داده و طبعا با غلبه اين جريان سرمايه دارى دولتى به مقدار زياددچار افت و عقب نشينى شده. اين يک جنبش ديگر است که من از آن، همانطور که مورد بحث مانيفست کمونيست است، بعنوان کمونيسم کارگرى ياد ميکنم. شکست سوسياليسم بورژوائى در روسيه و لاجرم افول هرنوع سوسياليسم غيرکارگرى ديگر، از ناسيونال رفرميسم چپ تا پوپوليسم و غيره، قيل و قال ضد مارکسيستى بورژوازى را تشديد کرده و طبعا کمونيسم کارگرى را هم تحت فشار ايدئولوژيکى بيشترى قرار ميدهد. اما بحران اين سوسياليسم بورژوائى نه زمينه هاى کمونيسم کارگرى را تضعيف ميکند و نه آن را به بحرانى ميکشاند. کاملا برعکس، همانطور که در گزارش به کنگره هم نوشته ام و درسمينار اول کمونيسم کارگرى در چند ماه قبل توضيح دادم، دور جديدى از مبارزه کمونيستى کارگرى در انتظار ماست. امروز بستر اصلى آنچه که رسما کمونيسم ناميده ميشود دارد بار ديگر به درون طبقه کارگر منتقل ميشود. کمونيسم کارگرى بعنوان يک جنبش اجتماعى دوباره دارد جاى واقعى خود را در جامعه پيدا ميکند. قدرت اين جنبش عظيم است. برخلاف آنها که به خيال خودشان پايان مارکس و مارکسيسم را اعلام کرده اند، من دوره آتى را دوره عروج مجدد مارکسيسم ميدانم، چرا که جنبش اجتماعى که اين مارکسيسم ميتواند پرچمش باشد، جنبش اعتراض ضد سرمايه دارى کارگر، تازه دارد از شکست پس از انقلاب اکتبر و از دهها سال غلبه حرکت هاى شبه سوسياليستى بورژوازى قد راست ميکند. راه دورى نبايد رفت. بنظر من دهه نود دهه گسترش اعتراضات راديکال کارگرى در کانونهاى صنعتى اروپاى غربى و دهه پيدايش نسل جديدى از احزاب کمونيستى است. احزاب کمونيست کارگرى. بنظر من مارکسيسم بعنوان يک انتقاد عميق و عظيم از جامعه سرمايه دارى، و بعنوان يک تئورى، خدشه پذير و بحران بردار نيست. همين وقايع امروز نيز صحت مارکسيسم را ثابت ميکند. تئورى انقلاب کارگرى را فقط خود جنبش کارگرى و پراتيک کارگرى ميتواند به ثبوت برساند. سقوط جريانات غيرکارگرى که براى تحقق امر ناسيوناليسم، دموکراسى، رفرم و صنعتى شدن به مارکسيسم آويزان شده بودند، چيزى جز اين را اثبات نميکند.
5
سوال: بنظر ميرسد که حزب کمونيست ايران هم همپاى دنياى بيرون خودش دارد دستخوش تحولات مهمى ميشود. فکر ميکنم نه فقط اعضاء حزب بلکه حتى هرناظر خارجى که ادبيات ما را دنبال ميکند بويژه در دوره پس از کنگره سوم متوجه تنش ها و يا حتى کشمکش هايى در درون حزب کمونيست ايران ميشود. همين گزارشى که به کنگره سوم عرضه کرده ايد و سخنرانى تان در کنگره پيرامون آن، مقالاتى که در مورد فعاليت حزب در درون طبقه کارگر و فعاليت ما در کردستان در نشريه کمونيست چاپ شده است، بحث عضويت کارگرى و غيره همه شواهدى بر وجود اين تنش هاست. نظرتان درباره اين موقعيت چيست و تا چه حد بحث کمونيسم کارگرى در اين چهارچوب مطرح است و اهميت دارد؟
6
منصور حکمت: حزب کمونيست ايران هم نظير هر حزب سياسى واقعى ديگر جناحها و گرايشات چپ وراست و مرکز دارد. کشمکش ميان اين گرايشات به اشکال مختلف از بدو تشکيل حزب وجود داشته است. در واقع اين گرايشات محصول فشارها و تمايلات واقعى اجتماعى اند وراستش غياب آنها بايد موجب تعجب باشد. اما در چند سال اخير، و بويژه در يکسال گذشته روياروئى و شکاف ميان گرايشات در درون حزب، به دلائل سياسى کاملا قابل فهم، افزايش پيدا کرده است. اين شرايط نه فقط مستقيما به مساله کمونيسم کارگرى و مباحثات ما در اين دوره مربوط است، بلکه نهايتا انعکاس همان واقعيات اجتماعى و سياسى است که در پاسخ به سوال قبلى از آن صحبت کردم. بحث کمونيسم کارگرى از وضعيت حزب کمونيست استنتاج نشده. اين بحث تبيينى است از پايه اى ترين مسائل کمونيسم و سوسياليسم معاصر. اين مسائل مستقل از حرکت حزب کمونيست ايران بهرحال جلوى هر کمونيستى قرار دارد و بايد به نحوى پاسخ بگيرد. اما در عين حال کمونيسم کارگرى نگرش و بحثى است که از طرف گرايش چپ در حزب مطرح ميشود. نقدى است به باورها و روش ها و نظريات گرايشات ديگر در حزب. نقدى است به موقعيتى که اين گرايشات به حزب کمونيست ايران تحميل ميکنند. بحث کمونيسم کارگرى "چه بايد کرد" و پلاتفرم سياسى و عملى ويژه اى را جلوى حزب ميگذارد که با تبيين گرايشات ديگر از مسائل و دورنماى حزب متفاوت است.
7
از طرف ديگر، موقعيت گرايشات ديگر هم در طول سالهاى اخير دستخوش تغييراتى شده است. همان روند جهانى که سوسياليسم غيرکارگرى را درمقياس جهانى به بن بست کشيده است، در داخل حزب هم گرايشات سوسياليستى غيرکارگرى را دچار بى افقى ميکند. بنابراين ما شاهد يک روند واگرائى در درون حزب بوده ايم. چپ و راست و مرکز امروز بيش از هروقت با دورنماهاى قابل تميز در کشمکش با هم قرار گرفته اند.
8
اگر بخواهم موقعيت امروز را برايتان تشريح کنم و مضمون اجتماعى و روند واگرائى گرايشات مختلف در درون حزب را توضيح بدهم بايد درباره حزب کمونيست بطور کلى صحبت کنم و موقعيت تاريخى و اجتماعى اى که حزب در آن قرار گرفته است. وضعيت فعلى حاصل يک روند تکاملى است که بايد عوامل و شرايط دخيل در آن را شناخت.
9
سوال: بخش مهمى از اين گفتگو درباره حزب کمونيست و تحولات آن خواهد بود. اما فکر ميکنم بهتر است وقتى وارد اين مبحث بشويم که بدوا درباره خود کمونيسم کارگرى بيشتر صحبت کرده باشيم. قصد من اينجا اين نيست که وارد مضامينى بشويم که قبلا اثباتا توضيح داده شده اند، بلکه ميخواهم زواياى خاصى از اين بحث را روشن کنيد.. عبارت کمونيسم کارگرى در ميان ما معانى مختلفى پيدا کرده است. در واقع خود شما هم آنرا در ظرفيت هاى مختلفى به کار برده ايد: بعنوان يک ديدگاه و نگرش و يا حتى مکتب، بعنوان يک جنبش مادى اجتماعى، بعنوان يک گرايش سياسى و يا يک جنبش حزبى و غيره. سوال من اينست که از نظر شما کدام اين تعابير دقيق تر است و يا در بحث شما اساسى تر است؟
10
منصور حکمت: پاسخ اين سوال خيلى ساده است. من "کمونيسم کارگرى" را بجاى کلمه "کمونيسم" بکار ميبرم. به اين دليل که کلمه کمونيسم آن خصلت طبقاتى ويژه را که در آستانه انتشار مانيفست کمونيست در ١٨٤٨ داشت در زمان ما ديگر از دست داده. کلمه کمونيسم در آن هنگام مترادف با سوسياليسم کارگرى بود. انگلس در همان دوره علت انتخاب اين عنوان را براى پرچمى که با مانيفست بلند کردند دقيقا به همين ترتيب توضيح ميدهد. مارکس و انگلس براى تعريف فاصله و اختلاف خود با سوسياليسم غيرکارگرى زمان خود عنوانى را که جنبش سوسياليستى کارگرى به خود داه بود برگزيدند. هر کلمه مانيفست کمونيست راجع به اينست که اين بيانيه سوسياليسم کارگرى است و اين جريان ويژه طبقاتى درباره جهان و جامعه و سوسياليسم هاى موجود چه دارد ميگويد. اگر مارکس و انگلس امروز زنده ميشدند و ميديدند که چگونه همين نام کمونيسم توسط جريانات اعتراضى و شبه سوسياليستى طبقات ديگر بدست گرفته شده است، آنوقت مطمئنا فکرى بحال عنوان مانيفست کمونيست و کلمه کمونيسم بطور کلى ميکردند. شايد مثل من صفت "کارگرى" را انتهاى آن اضافه ميکردند که کاملا مضمون اين کتاب و جنبش اجتماعى اى را که اين کتاب بيانيه اش بود برساند.
11
با اين توضيح پاسخ من به اصل سوالتان روشن است. همانطور که کمونيسم در ظرفيت هاى مختلف معنى پيدا ميکند، يک ديدگاه و مکتب و جنبش اجتماعى و جريان حزبى و غيره، کمونيسم کارگرى هم، که اسم دقيق همين پديده در انتهاى قرن بيستم است، به همه اينها رجوع ميکند و همه اين معانى را بخود ميپذيرد. کمونيسم کارگرى در تمام اين وجوه با آنچه که در نيم قرن اخير دنيا به آن نام کمونيسم داده است متفاوت است. مکتب ديگرى است، جنبش ديگرى است، احزاب نوع ديگرى را ايجاب ميکند، تاريخ متفاوتى داشته است، اصول و پرنسيپهاى ديگرى دارد و غيره. پيکار براى کمونيسم کارگرى بر سر نشان دادن اين تفاوتها و سر و سامان دادن به اين جنبش اجتماعى متفاوت است.
12
.سوال: آيا به اين ترتيب بحث کمونيسم کارگرى همان تم قديمى تر "بازگشت به مارکسيسم اصيل" نيست؟
13
منصور حکمت: خير. کمونيسم کارگرى قطعا از نظر فکرى و تئوريکى چيزى جز مارکسيسم، همانطور که از کلاسيکهاى مارکسيسم مستفاد ميشود، نيست. اما اين نحوه فرمولبندى مساله، يعنى "رجعت به مارکسيسم اصيل" از نقطه نظر بحث ما نه صحيح است و نه ابدا آن معضلات فکرى و عملى اى را که تحت عنوان عمومى کمونيسم کارگرى به آن ميپردازيم بيان ميکند. به چند دليل: اولا، "رجعت به مارکسيسم" فى نفسه به نوعى موضعگيرى فکرى و تئوريک را به ذهن مياورد. کل جنبش به اصطلاح "ضد رويزيونيستى" در مراحل مختلف وشاخه هاى مختلف خودش ادعائى جز اين نداشت. کمونيسم کارگرى مدل ديگرى از جريانات ضد رويزيونيستى نيست. قبلا وقتى چنين تبيين اساسا عقيدتى و فکرى اى از هويت و کار خودمان داشتيم اسم جريان خودمان را "مارکسيسم انقلابى" گذاشته بوديم که دقيقا همين خاصيت وفادارى به ارتدوکسى را تداعى ميکرد. کمونيسم کارگرى گوياى يک تعلق اجتماعى و به تبع آن يک حرکت فکرى است. کمونيسم کارگرى بر سر سازماندهى حرکت سوسياليستى فى الحال موجود طبقه خاصى است، طبقه کارگر. مارکسيسم هم دقيقا بعنوان پرچم همين سنت طبقاتى براى ما مطرح است. ثانيا، کسى ميتواند به چيزى رجعت کند که قبلا از آن جدا و دور شده باشد. واقعيت هم اينست که جريانى که خود را در متن تاريخ کمونيسم غيرکارگرى و لاجرم غيرمارکسيستى معاصر شناخته است براى جدائى از اين سنت بايد به مارکسيسم"رجعت" کند. بايد از نظر فکرى و يا از نظر اجتماعى به موضع و موقعيت ديگرى برگردد. بحث ما، اما، اينست که کمونيسم کارگرى يک حرکت وجريان اجتماعى متمايز از جنبش کمونيستى غيرکارگرى تاکنونى است. سرجاى خودش است. تئورى مارکسيسم ابتدا در متن همين سوسياليسم کارگرى پيدا شد و براى دوره اى احزاب کمونيستى کارگرى در عين حال سخنگويان و اتوريته هاى مارکسيسم زمان خود بودند. با تحولات در بين الملل دوم، با غلبه ناسيوناليسم و رفرميسم در روسيه اواخر دهه ٢٠، با رشد ناسيوناليسم چپ در کشورهاى تحت سلطه و بويژه با انقلاب چين، با پيدايش "مارکسيسم غربى" و سپس چپ نو، گام به گام کاربست اجتماعى مارکسيسم عوض شد و جنبش هاى اجتماعى غيرکارگرى در اشکال مختلف به مفسرين رسمى مارکسيسم تبديل شدند. تغيير کاربست اجتماعى تئورى هاى مارکس بدون دست اندازى به محتواى آن، محتواى کارگرى و انقلابى بى ابهام آن، ممکن نبود. براى جريانى که از درون اين سنت ها در آمده هرنوع توجه به مضمون واقعى و طبقاتى مارکسيسم رجعت محسوب ميشود. بعبارت ديگر من مساله را بر سر روشنگرى فکرى نميبينم. کمونيسم کارگرى از نظر فکرى يعنى مارکسيسم و از نظر اجتماعى يعنى جنبش اعتراض ضد سرمايه دارى کارگر. اين جنبش عينى است و آن تئورى هم موجود است. اگر از درون اين جنبش حرف بزنيم آنوقت مساله بر سر سازماندهى اين جنبش و ناظر کردن تمام و کمال اين تئورى بر آن است. ثالثا، فرمول "رجعت به مارکسيسم" هسته اصلى بحث امروز ما را از قلم مياندازد. ما در جهانى متفاوت و در دورانى متفاوت مارکسيست هستيم. خود مارکس هم ميبايست امروز با همان متد و با همان منفعت طبقاتى حرفهائى درباره اين دنيا و اين وضعيت ميزد. رجعت به مارکسيسم براى خيلى ها به معناى تکرار احکام و فرمولبندى هاى پايه اى مارکسيستى است. براى جنبش ما، براى کمونيسم کارگرى که هرگز تجديد نظرى در اين احکام و تحليل هاى پايه اى نکرده است، مساله حياتى تر کاربست مارکسيسم بعنوان يک نقد به جهان امروز و نيروهاى طبقاتى و سياسى موجود در آن است.
14
خلاصه کلام اينکه فرمول رجعت به مارکسيسم واقعى ابدا چهارچوب نقد و بحث امروز ما را بيان نميکند. اگر پايه و هويت اجتماعى جنبش را دست نخورده و ثابت فرض کنيم، آنوقت ميشد قطعا از رويزيونيسم و مبارزه ضد رويزيونيستى بعنوان مقولاتى مربوط به اين جنبش طبقاتى سخن گفت. اما وقتى کل اين جنبش، يا در هرصورت اردوگاه هاى جهانى آن، ديگر بر حرکت هاى طبقاتى غيرکارگرى استوار شده است، مساله در سطح نظرى، يعنى رجعت به اين يا آن تئورى و مبارزه با اين يا آن تجديد نظر، باقى نميماند. کل بنياد اجتماعى کمونيسم موجود، و به تبع آن انديشه اش، را بايد نقد کرد. اين نقد را بايد از موضع حرکت اجتماعى متفاوتى انجام داد. کمونيسم مارکس، کمونيسم کارگرى، قبل از آنکه انديشه هاى سوسياليسم غير کارگرى زمان خود را نقد کند و فراخوانى به تغيير عقايد بدهد، جايگاه اجتماعى آنها را بعنوان حرکات غيرکارگرى توضيح داد، و در مقابل آنها جنبش اجتماعى طبقه کارگر و اعتراض سوسياليستى کارگر را قرار داد. مارکس از درون يک جنبش اجتماعى متفاوت سوسياليسم معاصر خود را نفى و نقد کرد. اين کارى است که ما ميخواهيم امروز با طرح بحث کمونيسم کارگرى بکنيم.
15
سوال: در مورد اين نکته آخر توضيح بيشترى بدهيد. ميگوئيد کمونيسم کارگرى با کمونيسم و سوسياليسم موجود اختلاف و تفاوت اجتماعى دارد و اختلاف نظرى به تبع اين اختلاف اجتماعى مطرح ميشود. ميخواهم علت اين تاکيد و جائى که در بحث شما داردبيشتر باز بشود.
16
منصور حکمت: کمونيسم کارگرى قبلا يکبار خود را در تمايز با سوسياليسم هاى ديگر توضيح داده و بيان کرده است. مانيفست کمونيست اساسا بيانيه اى براى همين کار بود. روش مارکس در مانيفست تفکيک اجتماعى کمونيسم کارگرى از ساير گرايشات است و نه تفکيک مکتبى آن. مارکس آنجا، پس از آنکه کمونيسم کارگرى را بعنوان يک حرکت و جنبش اجتماعى و يک عکس العمل طبقاتى ويژه به جامعه سرمايه دارى توضيح ميدهد، تفاوت هاى اين جنبش را با سوسياليسم طبقات ديگر، سوسياليسم فئودالى، بورژوائى و خرده بورژوائى، برميشمارد. مانيفست کمونيست اين جريانات را نه به مثابه مکاتب، بلکه بعنوان حرکت هاى طبقاتى معين، حاصل شرايط معين و برخاسته از منفعت هاى معينى توضيح ميدهد و مرز کمونيسم کارگرى را با آنها ترسيم ميکند. بعبارت ديگر مارکس ازتقابل جنبش هاى اجتماعى و تنها بر اين مبنى از تقابل آراء و افکار سخن ميگويد.براى مارکس کمونيسم کارگرى يک حرکت بالفعل و عينى و اجتماعى بود که مقدم بر انديشه ها و تلاشهاى خود او وجود داشت و حتى فى الحال رهبران فکرى و فرمولاسيون هاى تئوريکى هم از خود بيرون داده بود. مارکسيسم سر و سامان دادن به اين جنبش، مسلح کردن آن به افق و اهداف روشن و به يک نقد عميق و محکم به جامعه موجود را هدف خودقرار داد. خيلى سريع مارکسيسم به پرچم کمونيسم کارگرى تبديل شد.
17
ما هم امروز با همين روش مانيفست به جهان نگاه ميکنيم. براى ما کمونيسم کارگرى قبل از هر چيز يک جنبش اجتماعى و عينى است. تنها بر اين مبنا وارد بحث تفکر و سياست ناظر بر اين جنبش و تمايز آن با ساير گرايشات سوسياليستى در جامعه معاصر ميشويم. اين دقيقا عکس نحوه نگرش کليه گرايشات کمونيسم موجود به مساله است. يکى از نمودهاى جدائى اين کمونيسم از طبقه کارگر و کمونيسم کارگرى همين انکار عينيت اجتماعى کمونيسم کارگرى است. براى اينها سوسياليسم کارگرى اشتقاقى از ايدئولوژى سوسياليستى است. مکتب سوسياليستى خالق اعتراض سوسياليستى طبقه کارگر است. اينها مارکسيسم را، حال با هر برداشتى که از آن دارند، منشاء سوسياليسم کارگرى ميدانند. رابطه جنبش و تفکر، جامعه و انديشه، کاملا براى اينها وارونه شده است. اگر اين مارکسيسم را تحريف شده و تجديد نظر شده بدانند، آنوقت ناگزيرند عينيت اعتراض سوسياليستى کارگر را انکار کنند.
18
ما جنبش اجتماعى و اعتراض کارگرى عليه جامعه موجود را مبنا قرار ميدهيم. اگر امروز آن مارکسيسم و آن کمونيسم حزبى اى که هدايت و سر و سامان دادن به اعتراض سوسياليستى کارگر را هدف خود قرار داده بود ديگر به عقب رانده شده و کمونيسم موجود امر اجتماعى ديگرى را دنبال ميکند، اين تنها به معنى تضعيف و سر در گمى و بى رهبرى اين حرکت اجتماعى است و نه محو آن. اگر مارکس هم امروز زنده ميشد و به جامعه نگاه ميکرد و اعتراض کارگران را ميديد، باز هم دست بکار نوشتن يک مانيفست کمونيسم کارگرى ميشد که پرچم اعتراض سوسياليستى کارگر را بلند کند و به اين جنبش، در تقابل با کل سوسياليسم طبقات ديگر، که متاسفانه نام مارکسيست هم روى خود گذاشته اند، افق و دورنما و نقد بدهد. ما امروز مارکس را نداريم، اما جنبش اجتماعى و طبقاتى خود را داريم و خوشبختانه نفوذ عميق مارکس در آن را بصورت تمايل غريزى و ديگر "خودبخودى" کارگر مبارز به مارکسيسم هم داريم. بحث کمونيسم کارگرى براى ما يعنى بلند کردن پرچم اين جنبش و اعتراض اجتماعى متفاوت و نه ابداع يک گرايش و مکتب ديگر در چهارچوب سنت کمونيسم موجود. پاسخ ما به اين کمونيسم پاسخى اجتماعى است، نقد ما عملى و اجتماعى است، موضوع کار ما متفاوت است. پاسخ ما همان پاسخى است که به بورژوازى بطور کلى ميدهيم: برپائى يک جنبش قدرتمند کمونيستى کارگرى.
19
.سوال: اهميتى را که به تفکيک اجتماعى کمونيسم کارگرى و تقدم تحليلى آن به هرنوعمرزبندى عقيدتى و سياسى ميدهيد کاملا ميفهمم. اما اينجا بهرحال دو سوال اصلى مطرح ميشود. اول جايگاهى که به اين ترتيب تئورى، و مرزبندى تئوريک با شاخه هاى ديگر مدعى مارکسيسم و سوسياليسم، در اين ديدگاه پيدا ميکند و دوم، موضوعاتى که بنظر شما يک چنين جدال نظرى اى بايد حول آن متمرکز شود. در رابطه با سوال اول، يعنى مساله جايگاه تئورى و جدال تئوريک، ميخواهم توجهتان را به اين نکته جلب کنم که در جنبش کمونيستى مقابل قرار دادن تئورى و جنبش يک شيوه برخورد قديمى است. آيا فکر نميکنيد که بحث امروز شما به اين متهم شود که در همين چهارچوب فکرى قديمى چپ دارد تاکيد را از تئورى برميدارد و روى جنبش ميگذارد؟
20
منصور حکمت: البته ممکن است بحث من به خيلى چيزها متهم شود از جمله "تقدم جنبش به تئورى"، يا "اکونوميسم"، تقديس "خودبخودى" در برابر آگاهى و غيره. بنظر من اين خصلت نمائى ها از بحث ما بيش از آنکه چيزى راجع به مضمون نظرات ما و نواقص آن بگويد، تفکر قالبى منتقد احتمالى ما را نشان ميدهد. بحث ابدا بر سر "تئورى يا جنبش" نيست. سوال اصلى اينست: "کدام جنبش". تمام صحبت ما بر سر اينست که شاخه هاى مختلف سوسياليسم تاکنونى مستقل از داس و چکشى که روى پرچمشان بوده و نام مارکس يا لنين که ورد زبانشان بوده، عمدتا جنبش هاى اجتماعى طبقات ناراضى ديگر براى اصلاحات و تغييرات غير سوسياليستى بوده اند. اينکه در اين جنبش ها تئورى و عمل سياسى احزاب چه رابطه اى با هم داشته اند، کدام تحت الشعاع ديگرى قرار گرفته وغيره ميتواند در درون خود اين سنت ها مورد بحث باشد. بحث ما بر سر تعلق به جنبش اجتماعى ديگرى است که در کنار اين سوسياليسم غيرکارگرى وجود داشته و دارد، هم با تئورى متفاوت خودش و هم با پراتيک خودش، اتفاقا در اين جنبشى که ما از آن صحبت ميکنيم، يعنى کمونيسم کارگرى، تئورى و جنبش قابل تفکيک به عرصه هاى قائم بذات نيستند. بحث تقدم تئورى به جنبش يا جنبش به تئورى در سيستم فکرى ما معنى پيدا نميکند. اينها سطوح مختلف ابراز وجود يک حرکت اجتماعى واحدند. بنظر من هرکس مانيفست کمونيست را دقيق بخواند ميفهمد که اين بيانيه يک جنبش اعتراض کارگرى است و نه طرح خطوط يک جامعه شناسى علمى، که هرکس بتواند مستقل از آن جنبش اعتراض طبقاتى به تدريس و يا تدقيق آن بپردازد و به رشته اى در خود تبديلش کند.
21
بنظر من سرنوشتى که مارکسيسم از نظر تئوريک پيدا کرده، پروبلماتيک هاى تئوريکى که در درون سنت مارکسيستى تاکنونى مطرح شده و مبناى مرزبندى هاى خطوط و گرايشات و قطب هاى مختلف در جنبش موسوم به جنبش کمونيستى قرار گرفته، جدا از سرنوشت اجتماعى مارکسيسم و کاربست طبقاتى اى که اين تئورى عملا پيدا کرده قابل درک نيست. همانطور که يک ديدگاه فلسفى و سياسى، يک مکتب فکرى، جدا از پايه هاى مادى اجتماعى و ضروريات تاريخى- طبقاتى اش قابل ارزيابى نيست، مسائلى که در درون آن مکتب به پيش رانده ميشود و موضوع جدل قرار ميگيرد هم بدون ارجاع به منفعت هاى اجتماعى پشت آن قابل درک نيست. مارکسيسم بعنوان يک تئورى و مکتب انسجام درونى اى دارد، متدى دارد و به استنتاجات معلوم و مشخصى درباره جامعه، سياست، و عمل مبارزاتى ميرسد. مارکسيسم بعنوان يک تئورى به اعتبار خود قابل مطالعه و قابل درک است. جدل و مرزبندى درون مکتبى وقتى بالا ميگيرد و مساله تفسيرهاى مختلف و گاه متناقض از اين تئورى وقتى مطرح ميشود که مساله کاربست اين تئورى در جهان واقعى مطرح ميشود و تمايلات گرايشات اجتماعى مختلف براى پاسخگوئى به معضلات ويژه خود سراغ اين تئورى ميروند. براى مثال تئورى مارکس نظر معينى درباره انقلاب کمونيستى،شرايط تحقق آن و وظايف آن داده است، اما پروبلماتيک سوسياليسم در يک کشور بر متن يک کشمکش تاريخى و اجتماعى ميان گرايشات زنده در انقلاب روسيه بر سر توسعه اقتصادى روسيه بوجود ميايد. مارکس به روش معين و معلومى رابطه بين قيمت و ارزش در جامعه سرمايه دارى را در کتاب سرمايه توضيح داده است، اما معضل "تبديل ارزش به قيمت هاى توليد" تنها در متن يک شرايط تاريخى و اجتماعى معين و توسط جريانات اجتماعى معين به يک پروبلماتيک تئوريک تبديل ميشود. تز ديکتاتورى پرولتاريا، مساله رابطه زيربنا و روبنا و نحوه تاثير گذارى اينها بر يکديگر، سوسياليسم و بازار و غيره که هريک سرچشمه جدل هاى مهم و طولانى در درون سنت به اصطلاح مارکسيستى بوده اند نيز بدون درک منفعت هاى اجتماعى پشت آنها و بدون شناخت اين امر که اين جدل و پروبلماتيک تئوريک قالب چه کشمکش عينى اجتماعى اى است، قابل بحث نيست.
22
خلاصه حرفم اينست که اين جدل ها و معضلات و گره گاههاى نظرى ناشى از غور و تفحص عالمانه و ابتدا به ساکن در تئورى مارکس و يافتن "ابهامات و ناروشنى هاى" آن به مثابه يک مکتب نيست، بلکه حاصل نحوه ويژه اى است که جريانات اجتماعى مختلف کوشيده اند مارکسيسم را بکار ببندند. ممکن است اين جدل ها واقعا ما را متوجه وجودناروشنى هائى در خود تئورى کرده باشد. شخصا چنين اعتقادى ندارم، اما حتى در اين حالت نيز مساله اساسى نه تفسير بردار بودن تئورى، بلکه وجود مفسرين متفاوت و وجود منفعت هاى مهم اجتماعى در ارائه تفسيرهاى گوناگون از مارکسيسم است. بنظر من تمام مصيبتى که بر سر تئورى مارکس نازل شده ناشى از اين است که جنبش هاى اجتماعى گوناگون کوشيده اند آن را به ابزارى تبديل کنند براى پيشبرد امورى که اين تئورى فى نفسه با آنها سازگار نيست. مارکسيسم تئورى اقتصادى براى محاسبه ارزش ها و قيمت ها و رسيدن به معادلات رياضى براى ايجاد توازن ميان دپارتمان هاى توليدى نيست. اگر کسى در اين ظرفيت بخواهد از آن استفاده کند، طبعا بايد در آن دست ببرد، و طبعا بدون نقد تئورى ارزش مارکس، و يا تبديل کردن مارکس به ريکاردو اين کار مقدور نيست. راستش بنظر من بخش اعظم پروبلماتيک هاى نظرى در سنت مارکسيستى تاکنونى ريشه در کشمکش جرياناتى دارد که هسته اصلى اين تئورى، يعنى نقد سرمايه دارى و ضرورت انقلاب کارگرى، را کنار گذاشته اند و کوشيده اند از اين تئورى يک جامعه شناسى علمى و يا يک علم اقتصاد آلترناتيو براى جناح چپ بورژوازى درست کنند، يا از آن توجيهات تئوريک براى بيان زمينى ترين منفعت هاى غير کارگرى، ناسيوناليسم روسى و چينى، اختلافات فرقه اى و غيره، بسازند.
23
بنابراين وقتى از من راجع به نحوه برخورد به تئورى ميپرسيد، لازم است مرز خود را با اين کاربست اسکولاستيک و يا اپورتونيستى از مارکسيسم روشن کرده باشم. تئورى و مبارزه تئوريک براى سوسياليسم کارگرى مکان بسيار پر اهميت و تعيين کننده اى دارد.اما براى ما مارکسيسم ابزار نقد است. ابزار شناختن عميق ترين ريشه هاى مصائبى است که بشر بطور کلى و کارگر بطور اخص در اين جامعه تجربه ميکند. ابزار کسب يک خودآگاهى عميق اجتماعى و تاريخى براى کارگر و درک امکاناتى است که براى تحول جامعه موجود وجود دارد. اينها خواص اثباتى تئورى مارکس است که، در غياب کاربست هاى غير کارگرى تاکنونى اش، ميتوانست مستقيما بدرون جامعه و طبقه برده شود و يک صف آرائى فکرى قدرتمند در برابر آراء حاکم در جامعه بوجود بياورد. کمونيسم کارگرى بايد يک جريان قدرتمند فکرى در جامعه باشد. در برابر گرايشات و تمايلات فکرى بنيادى بورژوازى، نظير ليبراليسم، دموکراسى، ناسيوناليسم، اومانيسم، سوسيال دموکراسى و غيره، و نه صرفا روايت ديگرى از مارکسيسم در برابر جرياناتى نظير مائوئيسم، تروتسکيسم، سوسياليسم روسى و يا چپ نو. اين آن جايگاهى است که ما به تئورى ميدهيم.
24
ببينيد، ما آمده ايم و از مشخصات اجتماعى و طبقاتى کمونيسم صحبت کرده ايم. ما اين را گفته ايم که قبل از اينکه اين سوال مطرح باشد که "کمونيست ها چه ميگويند"، اين مساله مطرح است که کمونيسم پرچم کدام بخش جامعه و کدام طبقه است. ما گفته ايم که کمونيسم را تنها بعنوان جنبش اعتراضى کارگر حاضريم بفهميم و تنها در متن اعتراض اجتماعى اين طبقه تازه ميتوان کمونيسم را بعنوان يک مکتب و يک ديدگاه و تئورى انقلابى درک کرد و برايش مبارزه کرد. در مقابل، اين عکس العمل پيش آمده که "تئورى چه ميشود؟". من اين را عکس العمل طبيعى همان بخش و طبقه اجتماعى و همان سنت سياسى ميدانم که دارم نقدش ميکنم. کمونيسم براى سوسياليسم راديکال موجود يک تئورى است. تنزل دادن کمونيسم به يک دستگاه فکرى عام المنفعه، "علم تاريخ"، و غيره کانالى است که از طريق آن روشنفکر چپ گراى بورژوا، بوروکرات اصلاح طلب، ناسيوناليست و دموکرات چينى و بوليويايى و ايرانى، دارد خود را نسبت به مارکسيسم و کمونيسم مانند کارگر صاحب حق ميکند. وقتى ما ميگوئيم کمونيسم تنها به مثابه يک جريان کارگرى شايسته اين عنوان است، ميگويند تئورى چه ميشود. بنظر من منظور اينها اينست که "ما چه ميشويم". بنظر من ما تازه داريم تئورى را سر جاى واقعى خودش قرار ميدهيم. اگر اينها اينقدر را از مارکس نفهميده باشند که کمونيسم يک جنبش اعتقادى نيست، بلکه يک جنبش اجتماعى - طبقاتى معين است، يک حرکت کارگرى است، آنوقت ابراز نگرانى شان بحال تئورى در برابر بحث کمونيسم کارگرى نبايد جدى گرفته شود. همين نقد به بحث ما يعنى درک نکردن اساس مارکسيسم به مثابه يک تئورى.بگذاريد بگويم تئورى "چه ميشود". تئورى از ابزار ابهام تراشى، از ابزار توجيه منافع غير کارگرى تحت نام مارکسيسم، از ابزار توهم پراکنى نسبت به جناح چپ بورژوازى، از وسيله کسب برترى تحصيل کردگان حتى در درون احزاب مارکسيستى، و امثالهم، به همان نقد کوبنده، کارگرى، عميق و مطلعانه اى تبديل ميشود که در کلاسيک هاى مارکسيستى ميبينيم. تئورى بار ديگر به يک سلاح برنده در نبرد طبقاتى تبديل ميشود. به ادعانامه افشاگرانه، روشن، شفاف و قابل درکى از جامعه موجود و تمام مکانيسم هاى بظاهر پيچيده آن. به نيروئى مادى در جامعه که ذهنيت کارگر معترض در جهان معاصر را شکل خواهد داد. بحث کمونيسم کارگرى براى خود ما حاصل تعمق تئوريک زياد بوده و وظايف تئوريک متنوع و بسيار جدى ترى از گذشته را در برابر ما قرار ميدهد. بحث کمونيسم کارگرى تازه به ما چهارچوبى داده است که بتوانيم بر مبناى آن يک تعرض تئوريک وسيع را شروع کنيم.
25
سوال: اين تعرض تئوريک بيشک متضمن مرزبندى نظرى با شاخه هاى مختلف جنبش به اصطلاح کمونيستى موجود و همينطور تعيين تکليف با معضلات و سوالات گرهى مطروحه در اين جنبش خواهد بود. بعبارت ديگر بايد روشن بشود که کمونيسم کارگرى بعنوان يک ديدگاه و سنت معين مارکسيستى در چه سايه روشنى با ساير سنت هاى مدعى مارکسيسم قرار ميگيرد. سوال ما اينست که اين جدل و مرزبندى نظرى با اين جريانات و مکاتب حول چه محورهائى بايد متمرکز بشود و از چه اولويت هائى تبعيت ميکند؟
26
منصور حکمت: بگذاريد اول يک نکته را روشن کنم. عموما جريانات چپ راديکال وقتى از مبارزه فکرى حرف ميزنند بدوا منظورشان پلميک "درباره مارکسيسم" با ساير شاخه هاى چپ است. "مبارزه ايدئولوژيک" براى اين جريانات معناى مناظره درون مکتبى يافته است. خود ما قبلا خيلى اينکار را کرده ايم. من نميتوانم اينجا وارد اين بشوم که چرا و طى چه روندى مبارزه فکرى اين معنى محدود را پيدا کرده. اما بايد بگويم که اين خود جلوه اى از خصلت غير اجتماعى و فرقه اى چپ راديکال و به اصطلاح کمونيست بوده است. براى ما مبارزه فکرى وجهى از مبارزه طبقاتى است و لاجرم پيکارى است عليه آراء حاکم در جامعه، آراء همان طبقاتى که در جهان مادى و درعرصه پراتيکى به مثابه يک طبقه عليه آنها قد علم کرده ايم. پيکارى عليه افکار و مکاتب و سنت هاى نظرى بورژوائى که توانسته اند مهر خود را به ذهنيت انسانها در مقياس دهها ميليونى بکوبند. پلميک با مدعيان مارکسيسم گوشه اى از اين مساله هست اما ابدا محور کار نيست و بخصوص آن مجرائى نيست که سيماى نظرى کمونيسم کارگرى از طريق آن ترسيم ميشود. تعرض نظرى که من از آن صحبت کردم، تعرضى که کمونيسم و سوسياليسم کارگرى، مارکسيسم به مثابه يک جنبش طبقاتى، بايد به آن دست بزند تعرضى عليه سنتهاى فکرى بنيادى بورژوازى است. سنت هائى که اتفاقا هيچ داعيه مارکسيست بودن هم ندارند. ما در صحنه جدال فکرى با ليبراليسم و دموکراسى روبروئيم، با ناسيوناليسم، رفرميسم وسوسيال دموکراتيسم، آنارشيسم و نظاير آنها. راستش فکر ميکنم جدال با شاخه هاى مدعى مارکسيسم هم بدون رجوع به نفوذ عميق اين سنت هاى اصلى تر نظرى و سياسى در تفکر و جهان بينى شبه مارکسيست ها ممکن نيست ...
27
سوال: اين بحث را بايد بيشتر بشکافيد براى آنکه جدل درون مکتبى و يا درون جنبشى يک جزء تفکيک ناپذير سنت کمونيستى، همان سنت کمونيستى کارگرى مارکس و لنين هم، بوده است. ما جدلهاى مارکس و مارکسيستها عليه افکار پرودون و لاسال را داريم، جدل هاى لنين عليه متفکرين بين الملل دوم را داريم که اتفاقا تا حدود زيادى مشخصات سياسى و فکرى لنينيسم را تعريف ميکند. و بالاخره مساله رويزيونيسم را داريم که بعنوان يک مانع واقعى مدتها مانع شکل گيرى احزاب مارکسيستى انقلابى و مانع رشد سوسياليسم کارگرى واقعى بوده است. اين بعد مبارزه فکرى چه جايگاهى در ديدگاه شما دارد؟
28
منصور حکمت: من جدل درون مکتبى، تا چه رسد به درون جنبشى، را ابدا رد نميکنم. اما بيائيد ببينيم اين جدل ها تا آنجا که واقعا يکسوى آن مارکسيسم و کمونيسم کارگرى بوده است در چه چهارچوب تاريخى صورت گرفته و در متن عمومى مبارزه فکرى کمونيسم کارگرى چه نقشى داشته است. آنچه مارکسيسم را مارکسيسم ميکند و کمونيسم را کمونيسم ميکند مرزبندى پلميکى مارکس با پرودون و لاسال نيست. انتقاد عمومى مارکس به سرمايه دارى و تفکر بورژوائى بطور کلى است. مارکس ايدئولوژى آلمانى و تفکر فلسفى قبل از خود را نقد ميکند. متفکرين اقتصاد سياسى معاصر و قبل از خود را در جزئيات نقد ميکند. و مهمتر از همه اينها ديناميسم جامعه موجود و عوارض آن، از استثمار، فقر، استعمار، برده دارى، فحشاء، مذهب، دموکراسى، ناسيونالسيم و غيره را نقد ميکند. مارکس بجنگ طبقات حاکم و آراء حاکم بر جامعه ميرود. بدون کتاب سرمايه و ايدئولوژى آلمانى، نقد برنامه گوتا ممکن نيست و مکتب و سنت فکرى اى را نميسازد. مارکسيسم يک وضعيت اقتصادى، سياسى و فکرى عمومى و حاکم را نقد ميکند و بر اين مبنى سراغ منتقد سطحى و غير انقلابى اين نظام هم ميرود. بين الملل دوم و مناظرات لنين با آن را مثال زديد. من ميپرسم بدون نقد امپرياليسم و ناسيوناليسم و بدون نقد دموکراسى بورژوائى بعنوان آراء و افکارى خارج سنت مارکسيستى چگونه اصولا چنين تعرضى به بين الملل دوم ممکن ميبود. اين نقد فراگير و فرا مکتبى و فراجنبشى بود که لنينيسم را بعنوان يک رگه فکرى انقلابى و معتبر در برابر بين الملل دوم شکل داد. بعلاوه اين نکته را هم بايد اضافه کنم که مارکس و لنين هردو خود را در برابر گرايشات شبه سوسياليستى قدرتمندى يافته بودند. اينها جرياناتى بودند که در مقياس اجتماعى تفکر کارگر معترض را تحت تاثير گذاشته بودند. بنظر من هم جدل با جريانات زنده ديگر در درون جنبش طبقاتى به معنى واقعى کلمه همواره حياتى است و اين را زير تيتر مناظره مکتبى نميگذارم.
29
مساله رويزيونيسم را بايد با تفصيل بيشترى بحث کرد. معنى رويزيونيسم هرچه جلوتر آمده ايم مذهبى تر و فقهى تر شده. براى کمونيسم دوره مارکس که طبعا مقوله رويزيونيسم نميتوانست مطرح باشد. براى لنين تجديد نظر گرايشات ديگر در تفکر مارکسيستى رابطه مستقيمى با جنبش هاى اجتماعى و نيروهاى مادى اى دارد که اين تجديد نظر طلبى را ايجاب کرده اند. بعبارت ديگر رويزيونيسم براى لنين پرچم جريانات مادى و اجتماعى غيرکارگرى معينى است که بدوا به اعتبار مکان سياسى و اجتماعى شان مورد انتقادند. در اين چهارچوب، يعنى در جدال با حرکات سياسى طبقات ديگر، لنين از صحت احکام مارکسيستى دفاع ميکند و ميکوشد مانع تحريف مارکسيسم توسط آنها بشود. منظورم اينست که رويزيونيسم قبل از آنکه در چهارچوب مکتبى و با اين شاخص که کدام احکام را دستکارى و تحريف ميکند مطرح باشد، بعنوان پرچم فکرى منافع و حرکات اجتماعى غير کمونيستى و غير کارگرى معنى پيدا ميکند. رويزيونيسم به معنى غير مذهبى آن يعنى پيدايش جنبش هاى اجتماعى غير کمونيستى و غير کارگرى تحت نام مارکسيسم. شاخه اى از جنبش سرمايه دارى دولتى در شوروى تحت نام مارکسيسم کار کرده و لاجرم تفسير ويژه اى از اين تئورى بدست داده است. اين رويزيونيسم است. جنبش ضد استعمارى و ناسيوناليستى در چين همينطور. اينهم يک رويزيونيسم است. کمونيسم کارگرى در تقابل با ناسيوناليسم و سرمايه دارى دولتى که به اعتبار خود وجود دارند به جدل با اين شاخه هاى شبه مارکسيست اين جنبش ها هم پا ميگذارد. اما هويت سياسى و نظرى آن، برخلاف جنبش ضد روزيونيستى چپ راديکال، از مرزبندى با مائوئيسم يا مصوبات کنگره هاى ٢٠ و ٢٢ حزب شوروى و تز راه رشد غيرسرمايه دارى و غيره استخراج نميشود. به عبارت ديگر نفس خصلت درون مکتبى حيات فکرى چپ راديکال واين واقعيت که اينها هويت ويژه خود را بر مبناى مرزبندى هاى نظرى با قطب ها و اردوگاههاى موجود سوسياليسم و کمونيسم استنتاج ميکنند، گواه تعلق هردو به يک جايگاه و حرکت اجتماعى مشترک است. چپ راديکال تاکنونى با قطب هاى مورد انتقادش در يک بستر مشترک اجتماعى و طبقاتى قرار داشته است. مرزبندى هاى اينها با رويزيونيسم در شوروى و چين مکتبى و شبه مذهبى است زيرا در قلمرو اجتماعى نماينده حرکت مستقل و مجزائى نبودند و از آرمانها و اهداف متفاوتى دفاع نميکردند. نقد اينها به سرمايه دارى همان بود، تصورشان از سوسياليسم همان بود. مشکل اينها "انحراف" اين قطب ها از احکام نظرى و يا سياستها و تاکتيکهاى معينى بود. از نظر اجتماعى هم همه شاخه هاى چپ راديکال، از بورديگيسم و تروتسکيسم تا امروز، بعنوان منتقد بستر اصلى و به اعتبار وجود اين بستر اصلى، موجوديت پيدا کرده اند. کسى نميتواند تروتسکيسم را مستقلا و در تقابل ويژه اين جريان با جامعه بورژوائى تعريف کند. اين جريان محصول فرعى همان بستر اصلى است. روايت ويژه اى در همان جنبش اجتماعى است.
30
خلاصه حرفم اينست که اگرچه قطعا کمونيسم کارگرى بايد در برابر اين سنت ها هم حرف بزند، هويت سياسى آن در تقابلش با جامعه بورژوائى بطور کلى و با گرايشات و جنبش هاى سياسى و اجتماعى اصلى بورژوازى در هر دوره مشخص ميشود. شما پلميک هاى گذشته سنت مارکسيسم و کمونيسم کارگرى را مثال زديد. بسيار خوب اما من ميپرسم امروز چه جدالهاى نظرى اى براى شکل دادن به صف انقلاب کارگرى حياتى است. جدال با مائوئيسم و تروتکسيسم و چپ نو و غيره يا با ناسيوناليسم ، تريديونيونيسم، ليبراليسم و دموکراسى، رفرميسم، سوسيال دموکراسى، گورباچفيسم، تاچريسم و غيره؟ يعنى با افکارو تفاسيرى از جامعه امروز که ذهنيت کارگران و کل جامعه بطور کلى را شکل ميدهند. کمونيسم کارگرى از مارکس تا امروز خواهان يک تقابل طبقاتى و همه جانبه با بورژوازى و جامعه بورژوائى بوده است و نه صرفا حفظ خلوص فکرى در مقايسه با چپ ترين جريانات مجاور.
31
اجازه بدهيد چند نکته را هم اضافه کنم. اولا، بايد ديد در دوره اى که پا به آن گذاشته ايم خود اينها چقدر به مارکس ميچسبند. فعلا که بنظر ميايد همه خودشان يا "پايان مارکسيسم" را همراه اين و آن دم گرفته اند، يا سرشان را پائين انداخته اند تا اين موج بگذرد. در اواخر دهه ٦٠ و اوائل ٧٠ که مارکسيسم در ميان روشنفکران مد بود قطعا نياز به دخالت سوسياليسم کارگرى در مبارزه بر سر حقانيت روايت کارگرى از مارکسيسم بيشتر حس ميشد. ثانيا، نبايد در تله مبارزه مکتبى افتاد. براى نقد مائوئيسم و پوپوليسم، براى مثال، ارجاع زيادى به اينکه مارکس واقعا چه گفته است لازم نيست. آدم ميتواند مستقيما سراغ مغز و هسته اصلى ناسيوناليستى اين جريان برود و آن را افشاء کند. بنظر من زياده روى در جدل "درون مکتبى" با اين گرايشات بر ابهام موجود درباره هويت و موجوديت اجتماعى اينها ميافزايد. ثالثا، همانطور که گفتم، روايات ديگر از مارکسيسم ناشى از سوء تفاهم و يا اختلاف معرفتى نيست. اينها تفسير گرايشات اجتماعى ديگر از مارکسيسم بعنوان يک تئورى است، تفسير ناسيوناليسم و رفرميسم و دموکراسى بعنوان جنبش هاى اجتماعى از يک مکتب فکرى و سياسى. اين جريانات فقط به مارکسيسم چنگ نيانداخته اند. ناسيوناليسم، براى مثال، يک پايه اش نژادپرستى است و ممکن است از اين مجرا روايت خاصى هم از داروينيسم بدهد. اما پلميک در عرصه بيولوژى و تئورى تکامل طبيعى نه فقط مرزبندى ايجاد نميکند، بلکه اصل اختلاف را ميپوشاند. رابعا، رونق پلميک نظرى و بحث "مارکس واقعا چه ميگفت" تا حدودى هم منعکس کننده مخاطبينى است که گرايشات غير کارگرى براى تئورى مارکس ايجاد کرده اند. روشنفکر بورژوا از اين جدل ها يک حرفه ساخته و اين حرفه، لااقل تا هفت هشت سال قبل، مستقل از مبارزه کمونيستى براى اينها جذابيتى داشت. فکر ميکنم بدرجه اى که مرکز ثقل فعاليت کمونيستى به درون طبقه کارگر منتقل بشود و بدرجه اى که رهبران کارگرى به مخاطبين اصلى پلميک نظرى تبديل بشوند، خصلت مکتبى مرزبندى هاى نظرى کمتر ميشود و حالت کلاسيک ترى، مانند مقابله سوسياليسم و ناسيوناليسم، سوسياليسم و ليبراليسم و مشابه آن، بخود ميگيرد.
32
اما بهرحال حتى در مبارزه فکرى با جريانات مدعى مارکسيسم، مبناى اصلى کار ما بايد ديدن انعکاس جنبش هاى فکرى پايه اى بورژوائى در تبيين و تفسير اينها از مارکسيسم و سياست کمونيستى باشد. تنها وقتى کراهت ناسيوناليسم بعنوان يک تفکر، يک دريچه معين براى نگريستن به جهان موجود، معلوم شده باشد، تازه ميتوان محتواى غيرکارگرى و غير مارکسيستى پوپوليسم و مائوئيسم را نشان داد. اگر چپى وجود داشته باشد، مانند چپ راديکال ايران در دهه هاى اخير يا کل سنت پوپوليسم و مائوئيسم، که به ناسيوناليست بودن خودش مفتخر هم بود و بهر تقدير با انزجار ازناسيوناليسم بار نيامده، پلميک با آن بر سر مارکسيسم و سياست مارکسيستى خودفريبانه و بيحاصل است. بنظر من بايد چپ غيرکارگرى را روايت معينى از حرکات اجتماعى عمومى تر و اصلى تر بورژوائى در جامعه در نظر گرفت و در متن پاسخ فکرى وسياسى اى که به اين حرکت عمومى تر ميدهيم، محصول شبه مارکسيستى اش را هم بکوبيم.
33
وبالاخره اينرا هم بايد بگويم که مدتهاست مارکسيسم به عنوان يک تئورى به فن و علم حفظ انسجام و سرخط نگاهداشتن فرقه خود تبديل شده. تئوريسين مارکسيست به کسى تقليل پيدا کرده که ميتواند پاسخ کسانى را بدهد که بدوا خود را با او هم مکتب اعلام کرده اند. بيرون اين محيط، بيرون اين "بازار" از پيش معلوم، تئوريسين مربوطه حتى متفکر و منتقد معتبر و با نفوذى در جهان معاصر خود نيست. حتى راستش از نظر کاليبر فکرى و ظرفيت معنوى معمولا متفکر درجه دومى است. مارکس به جنگ غولهاى فکرى جهان بورژوائى رفت و در جنگ با اينها از نظر معنوى پيروز شد. هگل و فوئرباخ، ريکاردو و اسميت و ميل و مالتوس را روى تناقضاتشان خرد کرد. همين را راجع به لنين، لوگزامبورگ، تروتسکى، بوخارين، پرئوبراژنسکى، و بخش زيادى از رهبران کمونيسم در اوائل قرن هنوز ميتوان گفت. اما امروز متفکر و رهبر فکرى چپ راديکال به اعتبار توانائى اش در جدل با گرايش مجاور و مرزبندى درون مکتبى با ديگرى مخاطب و ارج و قرب دارد. فکرش مصرف درون فرقه اى دارد و به اعتبار فرقه و جريانش اهميت پيدا ميکند. اگر شما مائوئيسم را از صحنه پاک کنيد بتلهايمى در صحنه تفکر انتقادى باقى نميماند. بنظر من تئورى کمونيستى، و به اين اعتبار تئوريسين و منتقد کمونيست، بايد بعنوان منتقدآراء حاکم قد علم کند. بايد جهان را براى توده هاى عظيم طبقه مفهوم کند. بايد در شکل دادن به شعور عمومى طبقاتى نقش بازى کند. و نه اينکه صرفا راهنماى حواريون و پيروان خودش باشد. کمونيسم کارگرى اين بوده. با پيدايش اين جريان و بخصوص با شکل گرفتن و ابراز شدن جهان بينى اين جريان توسط مارکس و مارکسيسم يک رگه انتقادى با برد وسيع اجتماعى پيدا شد. پس ازپيدايش اين جريان تلقى جامعه از دولت، اقتصاد، مذهب، عدالت، تاريخ و آينده بشريت و خلاصه همه جوانب جامعه بشرى بطور بازگشت ناپذيرى عوض شد. الان هم ما بهمين احتياج داريم. چه کسى از کمونيسم و از طبقه کارگر قبول ميکند که در شرايطى که هر ساعت و ثانيه سنت هاى فکرى بنيادى جامعه بورژوائى، از اصالت مالکيت تا ناسيوناليسم، رفرميسم، دموکراسى، ليبراليسم، راسيسم و امثال آن ذهن صدها ميليون انسان را قالب ميزنند، با پلميک کردن با مائوئيسم و تروتسکيسم و چپ نو و غيره خود را سرگرم کند و خود را يک گرايش زنده فکرى، يک جريان انتقادى معتبر در جهان معاصر بداند. ما بايد جواب فرقه هاى مدعى مارکسيسم را بدهيم. ولى کمونيسم کارگرى بايد بار ديگر بعنوان يک انتقاد قدرتمند اجتماعى عليه افکار حاکم برجامعه قد علم کند. ما اين را ميخواهيم. جز با درافتادن با جهان بورژوائى و تفکر بورژوائى در مقياس اجتماعى، کمونيسم کارگرى بعنوان يک تفکر و جهان بينى برد اجتماعى پيدا نميکند.
34
سوال: کاملا درست است. همين نحوه نگرش به تئورى و وظايف نظرى کمونيسم کارگرى خودگواه يک جدائى فکرى جدى از چپ غيرکارگرى تاکنونى است. منتها ممکن است گفته شود که اين بحث را تازه امروز ميتوان کرد، يعنى در شرايطى که سوسياليسم بورژوائى همانطور که در گزارش کنگره هم گفته شده است در شاخه هاى مختلف خودش به بن بست رسيده. امروز ضد رويزيونيسم فى نفسه چيز زيادى را بيان نميکند و نميتواند شاخصى از حقانيت يک جريان و يا روشى براى تعريف کردن و حدادى کردن هويت سياسى و نظرى يک جريان کمونيستى انقلابى باشد. اما اگر خودتان را در موقعيت سى چهل سال قبل بگذاريد، با سيطره اردوگاه شبه سوسياليستى در شوروى بر کل ذهنيت و پراتيک کمونيستها، آنوقت آيا نميشد گفت که پيدايش هر جريان کمونيستى واقعى و در واقع رشد کمونيسم کارگرى بعنوان يک حرکت حزبى از مجراى يک مبارزه ضد رويزيونيستى ميگذرد؟ آيا براى سنت ضد رويزيونيستى بويژه در چهار دهه اخير جائى را در تاريخ کمونيسم کارگرى قائليد؟
35
منصور حکمت: حتما درک و همينطور طرح ديدگاه ما در شرايط امروز به نسبت سى چهل سال قبل بسيار ساده تر شده. در اين ترديد ندارم. حتى اين را هم ميپذيرم که در شرايطى که جنبش سرمايه دارى دولتى در شوروى هنوز موقعيت کاذب خود را بعنوان کليددار مارکسيسم از دست نداده بود، کمونيسم کارگرى وظايف بيشترى از جنس "مبارزه ضد رويزيونيستى" ميداشت. اما اوضاع آن دوره در اصل بحث من تفاوتى ايجاد نميکند و لزوما به قضاوت مثبتى درباره آن جريانات مشخصى که در طول اين دوره با اين بستر رسمى در افتادند و از آن جدا شدند منجر نميشود. و يا اينها را لزوما به سوسياليسم کارگرى به مثابه يک جنبش و يا يک جهان بينى نزديک تر و يا در آن سهيم تر نميکند. اتفاقا وقتى بطور مشخص به محتواى اجتماعى و انتقادى اين جريانات منتقد اردوگاه به اصطلاح سوسياليستى نگاه ميکنيم ميبينيم پيدايش خود اينها مصادف دورتر شدن کمونيسم به مثابه يک تئورى و يک جنبش از پايه طبقاتى خودش شده. مائوئيسم منتقد سوسياليسم روسى است، اما خودش بهمان اندازه غير مارکسيستى و غير کارگرى است. چپ نو همينطور، تروتسکيسم همينطور، اوروکمونيسم همينطور، جريان طرفدار آلبانى همينطور، سوسياليسم خلقى همينطور. در واقع پشت اين جريانات انتقادى جدائى سوسياليسم راديکال از کارگر و کمونيسم کارگرى را با وضوح بيشترى ميتوان ديد، چرا که اينها پيشينه يک انقلاب کارگرى عظيم را نداشتند و بوضوح در سطح جامعه در کانون هاى غير کارگرى پيدا شدند و جا گرفتند. از نظر اعتقادى بنيادهاى سوسياليسم بورژوائى در روسيه هيچوقت توسط اينها نقد نشد. تصويرشان از سوسياليسم و مالکيت اشتراکى همان چيزى است که آنها داشتند. وقتى به اختلافاتشان نگاه ميکنيد منفعت هاى غير کارگرى روشن آنها و نفوذ گرايشات فکرى و سياسى بورژوائى را بوضوح در آنها ميبينيد. انتقاد اوروکمونيسم، مائوئيسم و پوپوليسم به اين بستر رسمى کاملا ناسيوناليستى است. انتقاد تروتسکيسم، ليبراليسم چپ و چپ نو انتقادى از موضع دموکراسى است. از نظر عملى و اجتماعى اين جريانات انتقادى به ميدان آمدن کارگر در برابر اين قطب رسمى را ابدا نمايندگى نميکردند. برعکس، راديکاليسم سياسى اينها همراه بود با دانشجوئى شدن و روشنفکرى شدن نيروى فعاله آنها با منتقل شدن کانون توجه به مارکسيسم به دانشگاهها و محيط اعتراض دانشجوئى.اينها پرچم اعتراض کارگرى را هيچوقت دست نگرفتند. اينها ابدا گرايشاتى نبودند که حامل و سازمانده اعتراض سوسياليستى کارگر به سوسياليسم بورژوائى در روسيه باشند.کمااينکه وقتى بعد از چندين سال اين قطب رسمى ترک ميخورد و زير فشار هاى عينى اقتصادى و حملات بورژوازى طرفدار بازار به اضمحلال کشيده ميشود، کارگران را نه زير پرچم اين جريانات انتقادى بلکه حتى بدبين به سوسياليسم بطور کلى پيدا ميکنيم. اگر کمونيسم کارگرى صفبندى اى در برابر اين قطب ها بوجود آورده بود، امروز ما شاهد چنگ اندازى کليسا و محافظه کارى جديد به جنبش کارگرى روبه رشد در کشورهاى اردوگاه شوروى و يا رها شدن اعتراض کارگرى در اروپاى غربى در دست سوسيال دموکراسى و تريديونيونيسم نميبوديم.
36
ميشود به سى چهل سال قبل برگشت و وظايف "ضد رويزيونيستى" کمونيسم کارگرى، وظايفى که در واقع با در هم کوبيده شدن و به اضمحلال کشيده شدن احزاب اين سنت هيچگاه بدست گرفته نشد، را شناخت. اما بنظر من يک چنين مبارزه اى توسط سوسياليسم کارگرى ابدا خصوصيات نظرى و پراتيکى اى را که چپ راديکال منتقد روسيه پيدا کرد بخود نمى پذيرفت. اين چپ راديکال بنظر من هيچ سهم مستقيمى در تاريخ کمونيسم کارگرى ندارد.در تاريخ پيدا شدن يک سوسياليسم راديکال و ميليتانت چرا، در تاريخ سوسياليسم کارگرى نه.
37
سوال: گفتيد مبارزه و مرزبندى فکرى و نظرى با جريانات سوسياليستى و سنت هاى به اصطلاح کمونيستى را تابعى از تقابل کمونيسم با جريانات فکرى بنيادى و اصلى در جامعه بورژوائى ميدانيد. اين جريانات کدامند و فکر ميکنيد مشخصا کمونيسم کارگرى در پيشروى اش در درجه اول در برابر کدام اينها قرار ميگيرد؟
38
منصور حکمت : آنچه من در پاسخ سوالات قبلى شما ميخواستم تاکيد کنم اين بود که کمونيسم کارگرى يک جنبش فکرى نيست که دنبال پايه پراتيکى خود ميگردد، برعکس يک جنبش مادى و پراتيکى متمايز است و به اين اعتبار بايد در يک جدال فکرى عظيم در سطح جامعه نيز حضور داشته باشد. بنابراين تنها وقتى که ما صف اجتماعى خودمان را، بعنوان يک جنبش، در برابر جامعه موجود و کل جنبش هاى اعتراضى ديگرى که از جمله تحت نام سوسياليسم و کمونيسم وجود دارد، به درستى بشناسيم ميتوانيم به يک روياروئى نظرى با اين جامعه و اين جنبش ها پا بگذاريم.
39
کمونيسم کارگرى، مارکسيسم، يک انتقاد اجتماعى معين به نظام موجود، يعنى سرمايه دارى، است. انتقاد يک بخش جامعه است. انتقادى بنيادى و زير و رو کننده از جانب طبقه اى است که منفعتى در حفظ چهارچوب نظام موجود ندارد. کمونيسم کارگرى عليه کليت سرمايه دارى و نفس وجود آن است. اما اين تنها انتقاد نيست. از درون چهارچوب همين جامعه موجود هم پرچم انتقادهاى اجتماعى ديگرى ، حتى قبل از سوسياليسم کارگرى، برافراشته شده و جامعه بورژوائى را حول خود قطبى کرده است. اينها گرايشاتى هستند که چهارچوب فکرى و سياسى جامعه بورژوائى را ساخته اند و در عين حال، از آنجا که هريک متضمن الگوهاى ويژه اى براى توسعه سرمايه دارى بوده اند، اينجا و آنجا در قبال سير مشخصى که توسعه سرمايه دارى در اين يا آن کشور و يا اين يا آن دوره بخود گرفته است در موضع انتقادى قرار گرفته اند. بنظر من اصلى ترين اين گرايشات که مهر خودشان را چه به تفکر رسمى و چه به تفکر انتقادى در جامعه بورژوائى کوبيده اند عبارتند از ناسيوناليسم، دموکراسى و رفرميسم. تاريخ کمونيسم کارگرى تاريخ کشمکش با اين جنبش هاى اجتماعى و اين آرمانهاى ريشه دار جامعه معاصر نيز هست. بنظر من سوسياليسم کارگرى در مجموع تاکنون، منهاى دوره هاى کوتاهى، مثلا اوائل دهه بيست در آلمان و روسيه، در مقياس اجتماعى مقهور اين جريانات شده و حتى از نظر قدرت عمل خود در درون خود طبقه کارگر نيز تا حدود زيادى تحت الشعاع اين جنبش ها بوده است. خود اين جريانات اساسا نه شکاف طبقاتى در جامعه، بلکه شکافهاى عينى درون بورژوازى را نمايندگى ميکنند. اينها چه تک تک و چه در امتزاج باهم سرچشمه يک سلسله جنبش هاى سياسى و اجتماعى در تاريخ معاصر بوده اند و هريک در مقاطعى، در اين يا آن کشور، دست بالا را پيدا کرده اند و به خط حاکم در درون خود طبقه بورژوا تبديل شده اند. گرايشات مختلف کمونيسم و سوسياليسم تاکنونى بنظر من عمدتا حاصل اين گرايشات قدرتمند غير کارگرى در جامعه با درجه معينى سازش با سوسياليسم کارگرى بوده است. بسته به اينکه کدام اين گرايشات و جنبش هاى بنيادى در شکل دادن به اين شاخه هاى سوسياليسم نقش بيشترى داشته اند ما با شاخه هاى مختلفى از کمونيسم و سوسياليسم روبرو ميشويم. عنصر ناسيوناليسم در مائوئيسم بشدت قوى است، حال آنکه در تروتسکيسم ناسيوناليسم نقش زيادى ندارد و رفرميسم و دموکراسى برجستگى دارد. پوپوليسم ، ملقمه اى از ناسيوناليسم و رفرميسم ويژه کشور تحت سلطه بود و دموکراسى، لااقل درمراحل اوليه آن، سهم کمترى درآن داشت. چپ نو اساسا محصول انتقاد به خط رسمى از زاويه دموکراسى بود. "کمونيسم" روسى، همانطور که در بحث هاى بولتن "مارکسيسم و مساله شوروى" گفتيم، حاصل غلبه ناسيوناليسم و رفرميسم بر سوسياليسم کارگرى بود و امروز دارد رفرميسمش را به نفع دموکراسى کنار ميگذارد. تاريخ چپ ايران را که مطالعه ميکنيد همين سنت هاى بنيادى انتقاد بورژوائى را در شکل دادن به انقلاب مشروطيت، جبهه ملى و حزب توده، مشى چريکى و سوسياليسم خلقى ميبينيد. سردمداران اين جريانات، امروز که ديگر همه جاى دنيا گلاسنوست شده، در خاطرات سياسى خود صريحا درونمايه جنبش ها و احزابشان را بر مبناى همين گرايشات بنيادى نقد بورژوائى به سرمايه توضيح ميدهند.
40
اين جريانات دستگاههاى فکرى و مکاتب صرف نيستند. اينها جنبش هاى عظيم اجتماعى و در حال جريان هستند. اينها بخشى از آراء طبقه حاکمه اند که ذهنيت ميليون ها انسان را شکل داده اند، به نيروى مادى تبديل شده اند و مقدرات جامعه معاصر را شکل داده اند. فشار اينها به سوسياليسم کارگرى واقعى و عظيم است. ما بعنوان يک جنبش متفاوت در برابر اين جريانات ايستاده ايم. اختلاف ما با گرايشات مختلف در سوسياليسم موجود و تاکنونى در واقع انعکاسى از اختلاف ما با اين جنبش ها و جريانات وسيع و قدرتمند بورژوائى است. ما براى اين جريانات بنيادى سهمى در سوسياليسم و در انقلاب کارگرى قائل نيستيم. در تغيير عينى اوضاع اجتماعى که ممکن است امر انقلاب کارگرى را تسهيل يا دشوار کرده باشد چرا، اما در خود جنبش سوسياليستى کارگر نه. ما يک جنبش مستقل اجتماعى هستيم در کشمکش با کل سرمايه و با تمام جريانات و جنبش هاى انتقادى غير کارگرى در اين جامعه.
41
امروز سوسياليسم غير کارگرى در تمام شاخه هايش به بحران خورده است. عمدتا به اين خاطر که رفرميسم بعنوان يک جريان اجتماعى، و بعنوان سنتى که محتواى اقتصادى سوسياليسم غير کارگرى را تامين ميکرد تمام افق خود را از دست داده و لذا گرايشات ديگر، دموکراسى و تا حدودى ناسيوناليسم، دست بالا پيدا کرده اند. با اين ترتيبى که اينها دارند پيش ميروند، شايد جدل نظرى جدى با گرايشات تاکنونى چپ غير کارگرى اصلا موضوعيت خود را از دست بدهد و ما صاف و ساده با گرايشات مادر طرف بشويم. اما بهرحال بدرجه اى که جدل با اينها و مرزبندى با اينها براى شفافيت بخشيدن به حافظه تاريخى کارگر و نگرشش به جهان معاصر ضرورى باشد، ما اختلاف خود را بر مبناى نقد همين گرايشات بنيادى تشکيل دهنده اين جريانات توضيح خواهيم داد.
42
امروز مد شده است که شبه مارکسيست ها دنبال اين بگردند که کدام اين مواد اوليه سه گانه در تهيه سوسياليسم شان کم بکار رفته بوده. ميخواهند سوسياليسم را دموکراتيک تر کنند، براى ناسيوناليسم جاى بيشترى در آن باز کنند و غيره. مکتب خودشان است، هر کارى بخواهند ميتوانند با آن بکنند. براى کمونيسم کارگرى، اما، هيچ امتزاجى با هيچيک از اين گرايشات لازم نيست. کاملا برعکس، وقت اين شده که يکبار ديگر، همانطور که کمونيسم کارگرى در قبال جنگ اول ناسيوناليسم را کوبيد و در انقلاب اکتبر پاسخ دموکراسى را داد، يکبار ديگر در يک مقياس وسيع اجتماعى کمونيسم را از هرنوع تتمه نفوذ اين جريانات مستقل کنيم.
43
جريانات شبه سوسياليستى که تحت تاثير اين گرايشات بنيادى بورژوائى شکل گرفتند، بناگزير از نظر مضمونى کل مارکسيسم را از متد و فلسفه تا تئورى سياسى و نقد اقتصادى اش تحريف کرده و به چيز ديگرى متناسب با نيازهاى خود تبديل کرده اند. در سمينار چند ماه قبل در معرفى بحث کمونيسم کارگرى سعى کردم بطور خلاصه درک خودم رااز مبانى پايه اى تئورى مارکس در اين قلمروهاى اصلى بگويم. اين درکى است که هرکسى که از موضع کارگر معترض سراغ نوشته هاى خود مارکس برود ميگيرد. بنظر من اختلاف ما با برداشتهاى غلط و رايج از تئورى مارکس به بنياد هاى آن برميگردد و نه صرفا به موضوعات کنکرت ترى که در سير توسعه عملى جنبش کمونيستى بر سر راه آن قرار گرفته. من اينجا صرفا به چند اختلاف اساسى اشاره ميکنم.
44
اولين تفکيک نظرى ما به نحوه ارزيابى تاريخ تاکنونى مربوط ميشود. به نحوه اى که کمونيسم گذشته خود را ميفهمد و به خود ميشناساند. کمونيسم تاکنونى تاريخ خود را کجا جستجو ميکند. اين نشان ميدهد که به کدام گوشه واقعى در جامعه تعلق دارد. من نميفهمم چرا ما بايد هرکه را زير پرچم داس و چکش دنبال برنامه ريزى اقتصاد ملى وسازماندهى مزد بگيرى در کشور خود رفته، خواسته حقوق ملى اش را استيفا کند، دنبال خوردن نان و لبنيات خاک پاک ميهن خودش بوده، دموکراسى خواسته، يا در جامعه "فرا صنعتى" احساس "از خود بيگانگى" کرده را جزو تاريخ کمونيسم بدانيم، ولى اعتصاب معدنچى انگليسى را که يکسال تمام با کل بورژوازى، از پليسش تا قلمزنش، در افتاده را جزو تاريخ يونيونيسم بنويسيم و يا جنبش شورائى کارگرى در فلان کشور را جزو تاريخ آنارشيسم و آنارکو سنديکاليسم. اولين اختلاف ما با کل سوسياليسم تاکنونى، بنابراين، بر سر خود تاريخ کمونيسم است. نه فقط تاريخ گذشته، بلکه تاريخ زنده امروز که در برابر چشمان همه جريان دارد. براى ما تاريخ کمونيسم نه تاريخ يک مکتب، بلکه تاريخ يک اعتراض طبقاتى است. وقتى از اين دريچه نگاه ميکنيم، تازه متوجه ميشويم که اين جماعت چه بروز خود مکتب آورده اند و چطور امروز سر خود، وقتى جنبششان به انتها رسيده، دارند پايان مارکسيسم، يعنى انتقاد کارگر به سرمايه دارى را هم اعلام ميکنند. اين نگرش متفاوت به تاريخ کمونيسم نه فقط باعث ميشود سناريوى تاکنونى و پروبلماتيک هاى تاکنونى را نپذيريم، بلکه همين امروز هم ما را با مجموعه وسيع و کاملا متفاوتى از معضلات نظرى و عملى روبرو ميکند که کمونيسم موجود و گرايشات مختلف آن اصولا سراغ آن نميروند. بخشى از اختلاف ما با اين جريانات لاجرم خود را در آنچه که اينها نميگويند و نميفهمند نشان ميدهد.
45
اختلاف ديگر بر سر خود سوسياليسم است. سوسياليسم چيست؟ پاسخ اين سوال را اين تعيين ميکند که آدم دردش در جامعه موجود چه باشد. مارکس، از دريچه منافع روشن کارگرى، اين درد را نظام مزدبگيرى و مالکيت بورژوائى بر وسائل توليد ميدانست و لذا سوسياليسم را بعنوان ختم اين وضعيت، بعنوان لغو بردگى مزدى و ايجاد جامعه مبتنى به مالکيت اشتراکى، تعريف کرد. مارکس توانست تمام مصائب بشر را، از بى حقوقى سياسى و ناامنى اقتصادى تا اسارت اش در چنگال مناسبات اجتماعى ظاهرا غير قابل درک و خرافات فکرى، بر اين مبنى نقد کند و بشکافد. سوسياليسم خلاصى کامل انسان از هرنوع محروميت و اسارت و غلبه او بر مقدرات اجتماعى و اقتصادى خود است.اما همه اينها تنها با از ميان بردن سرمايه، بعنوان قدرتى خارج از کنترل توليد کننده مستقيم و تقابل آن با کارگر مزد بگير، مقدور ميشود. اما گرايشات ديگر معضلشان اين نيست. براى بخش اعظم آنها سوسياليسم پاسخ "آنارشى توليد" در نظام سرمايه دارى، و يا استراتژى خاصى براى رشد نيروهاى مولده است. سنتا اين جريانات از سوسياليسم دولتى کردن و برنامه ريزى را فهميده اند. سوسياليسم اينها بنابراين پرچم جنبش ديگرى در جامعه سرمايه دارى است که نه از نقد رابطه کار و سرمايه، نه از نقد نظام مزد بگيرى، بلکه از نقد کم و کاستى هاى توليدى و توزيعى سرمايه دارى کنترل نشده عزيمت ميکنند. تمايز ما با اين کمونيسم غير کارگرى، بنابراين در اساس همانست که مارکس در مانيفست کمونيست در نقد سوسياليسم بورژوائى مطرح ميکند. اينکه اين جنبش سوسياليسم بورژوائى پرچم مارکس و مارکسيسم را برداشت، البته نشان قدرت مارکسيسم به مثابه يک مکتب فکرى و قدرت کمونيسم کارگرى بعنوان يک جنبش اجتماعى بود. اما اين خصلت اجتماعى سوسياليسم بورژوائى را تغيير نداد. امروز اينها دست از مارکسيسم ميکشند چون جنبش شان براى اصلاح سرمايه دارى به طريقى که ميخواستند شکست خورده است. اما مشقات ناشى از نظام سرمايه دارى و نقد کارگرى، چه در سطح نظرى و چه در پراتيک روزمره کل جامعه، به قوت خود باقى است. اينکه نقد ما به نظام موجود چيست و لاجرم سوسياليسم نفى چه اوضاعى است يک نقطه اختلاف محورى کمونيسم کارگرى با شاخه هاى مختلف کمونيسم و سوسياليسم معاصر است. اين اختلاف بر سر نقد جامعه موجود و بر سر سوسياليسم بعنوان يک وضعيت معين اجتماعى، سرچشمه يک سلسله اختلافات برنامه اى و سياسى بنيادى ميان ما و ديگران است. اين خودش را در برنامه ما، در تحليل وظايف انقلاب کارگرى و در دسته بندى نظرى و اجتماعى چپ نشان ميدهد. در بحث پيرامون تجربه شوروى در بولتن ها ما نمونه اى از اين اختلاف نگرش راميبينيم. در ارزيابى تاريخ چپ ايران همينطور، در تلقى ما از مبانى برنامه يک حزب کمونيستى همينطور. خيلى از اين اختلافات نظرى و سياسى را در همين دوره مطرح ميکنيم و بحث ميکنيم.
46
اختلاف ديگر ما با ساير گرايشات موسوم به کمونيست و سوسياليست، يا بعبارت ديگر يک خصلت مشخه کمونيسم کارگرى، مساله برخورد به اصلاحات اقتصادى و اجتماعى و به مبارزه اقتصادى طبقه کارگر است. من اين معضل را يکى از اساسى ترين پايه هاى جدائى شاخه هاى کمونيسم موجود از طبقه کارگر و اعتراض کارگرى و يکى از زمينه ها ومحمل هاى اصلى انزواى چپ راديکال در دوره معاصر ميدانم. براى ما مبارزه اقتصادى کارگر و تلاش دائمى براى بهبود اوضاع طبقه از طريق تحميل اصلاحات سياسى و اقتصادى به بورژوازى يک جزء لايتجزاى مبارزه کارگرى و جزو داده هاى از پيشى آن است. مساله رابطه انقلاب کارگرى با اصلاحات و با مبارزه جارى اقتصادى طبقه براى ما يک گره گاه اساسى در فعاليت کمونيستى است. سوسياليسم و کمونيسم تاکنونى در برابر اين مساله زمين خورده است. آن جرياناتى که به اصطلاح به مبارزه اقتصادى و مبارزه براى رفرم بها داده اند، و اين بيشتر خصلت جريانات خط رسمى کمونيسم تا قبل از دهه ٦٠ ميلادى است، اساسا بعنوان جرياناتى رفرميست عمل کرده اند. گرايش اينها به شرکت در مبارزه براى اصلاحات، ناشى از حذف آرمان و امر انقلاب کارگرى از دستورشان بوده. جناح چپ بورژوازى هميشه در صحنه مبارزه براى اصلاحات فعال بوده و اينها هم سنت سياسى اين بخش جامعه بودند. در مقابل، چپ راديکالى که با نقد اين خط رسمى به ميدان آمد، حال چه به شکل مائوئيسم، و يا تا حدودى تروتسکسيم، اولا از مبارزه اقتصادى جارى طبقه بريد و کانون فعاليت را رسما روشنفکران جامعه قرار داد و ثانيا، قيد اصلاحات را زد. اعلام اينکه "سرمايه دارى قادر به اصلاحات نيست" تبديل به يکى از پايه هاى انقلابى نمائى اينها شد. تمام انقلابيگرى شان چيزى جز تحميل اصلاحات اقتصادى و ادارى و فرهنگى به بورژوازى نبود، اما در سطح نظرى و در پراتيک عملى مبارزه براى اصلاحات به يک کفر در فرهنگ سياسى اينها تبديل شد. کمونيسم کارگرى جنبشى براى انقلاب کارگرى و کمونيستى است. ما اين انقلاب را هم اکنون ممکن و در دستور ميدانيم. اما بعنوان يک طبقه زير فشار ما براى هردرجه بهبود اوضاع اجتماعى به نفع افزايش اقتدار سياسى و اقتصادى و بالا رفتن حرمت انسانى کارگر و زحمتکش و براى هر درجه گشايش سياسى و فرهنگى که مبارزه ما را تسهيل کند قاطعانه مبارزه ميکنيم. حضور در صحنه مبارزه براى بهبود اوضاع، وضعيت اوليه و داده شده کمونيسم کارگرى است، و نه امرى که بايد با تصويب قطعنامه خاصى در دستور بگذارد. ما هم حکومت کارگرى ميخواهيم و هم افزايش حداقل دستمزد، هم قصد اشتراکى کردن کل وسائل توليد را داريم هم ميخواهيم سن بازنشستگى پائين بيايد. هم ميخواهيم عليه حکومت هاى بورژوائى قيام کنيم و هم بيمه بيکارى ميخواهيم. براى ما برابرى حقوقى زن و مرد مهم است، جدائى دين از دولت مهم است، سواد آموزى مهم است، بهداشت مهم است، آزادى بيان و حقوق فردى مهم است، چون لزوم اينها را از کتاب در نياورده ايم بلکه در زندگى هرروزه مان بعنوان يک طبقه حس ميکنيم. اين آن وجهى از مارکسيسم است که چپ راديکال غير کارگرى منفعتى در فهميدنش نداشته است. بقول مارکس، يک خصلت مشخصه کمونيسم کارگرى اينست که براى "به جلو سوق دادن کل جنبش طبقاتى" در تمام مراحل ودقايقش تلاش ميکند.
47
در زمينه تئورى تشکيلات، رابطه حزب و طبقه، خصوصيات حزب طبقاتى، مبانى عمومى تاکتيک، درک از انترناسيوناليسم و غيره هم اختلافاتى اساسى با گرايشات مختلف سوسياليسم تاکنونى داريم. وقتى همه اينها را کنار هم ميگذاريم ميبينيم که هرنوع احساس خويشاوندى با چپ راديکال براى کمونيسم کارگرى گمراه کننده است. اما آنچه که بويژه امروز مهم است اينست که با زوال سوسياليسم بورژوائى زمينه مناسبى براى ارائه مستقيم و اثباتى مارکسيسم بوجود آمده. من فکر ميکنم اين خود تا حدود زيادى کار ما را براى "بازتعريف" مارکسيسم از طريق رجوع اثباتى به پيکره خود اين تئورى تسهيل ميکند.
48
سوال: اجازه بدهيد يک لحظه به نکته قبلى که درباره کمونيسم کارگرى و اصلاحات گفتيد بر گرديم. بنظر من اينجا لااقل در نظر اول تناقضى به چشم ميايد. در پاسخ به سوال قبلى، و همينطور البته در سمينارتان در باره اين موضوع، از دموکراسى و ناسيوناليسم و رفرميسم با يک بار منفى صحبت کرديد. اينها را جرياناتى در تقابل با سوسياليسم کارگرى دانستيد. از طرف ديگر اهميتى را که براى مبارزه براى اصلاحات قائليد تاکيد ميکنيد. اينها را چطور با هم وفق ميدهيد؟ آيا يکى متضمن دورى از جنبش هاى دموکراتيک و اصلاح طلبانه و ديگرى مستلزم نزديکى به آنها نيست؟
49
منصور حکمت: اين نکته خيلى مهمى است. فکر ميکنم اين تناقض در نحوه اى است که چپ راديکال تاکنونى به مساله اصلاحات در جامعه سرمايه دارى نگريسته است. اگر قبول کند که اصلاحات خوب است، آنوقت خود را ناگزير به در آغوش گرفتن اپوزيسيون بورژوائى ميبيند، که گويا صاحب امتياز مبارزه براى اصلاحات است، و اگر بخواهد از اين اجتناب کند، اگر بخواهد نيروى مستقلى در صحنه سياسى باشد، آنوقت بايد زير ارزش اصلاحات بزند و به يک جريان ماليخوليائى منزوى در حاشيه جامعه و بى تاثير براوضاععينى تبديل بشود. سوالى که هست اين است که کارگر و جنبش کارگرى چه نقص مادرزادى دارد که به زعم اينها خود نميتواند راسا پرچم اصلاحات اجتماعى را نيز بردارد؟ (درحالى که واقعيت دقيقا عکس اين تصور را ثابت کرده). همانطور که گفتم بهبود اوضاع اقتصادى و سياسى و فرهنگى در چهارچوب همين جامعه موجود امر دائمى کارگر و سوسياليسم کارگرى است. پيش فرض وجود آن بعنوان يک جريان انقلاب اجتماعى است. چرا بدست گرفتن پرچم رفع ستم ملى بايد کارگر را به ناسيوناليسم بعنوان يک امر و يک جنبش اجتماعى بخشى از بورژوازى نزديک کند؟ چرا خواست گسترش حقوق سياسى انسان در جامعه موجود بايد کارگر را دنبال دموکراسى بورژوائى، بعنوان يک جنبش سر و ته دارو پرچم دار طبقه حاکم، بفرستد؟
50
بنظر من اشکال، تا آنجا که داريم در سطح نظرى حرف ميزنيم، بر سر نگرش غير مادى وغير تاريخى چپ راديکال از جامعه است. چپ فراموش ميکند که آراء حاکم در جامعه، و پرنسيپ هائى که حتى بظاهر از ذات بشر مايه گرفته اند، آراء و پرنسيپ هاى طبقه حاکمند، اينها اشکال مشخص و متعينى هستند که بورژوازى در قالب آنها آرمانهاى بشر را تجسم کرده است. آزادى يک امر و آرمان است اما دموکراسى جنبش بورژوازى براى آزادى است و مبتنى بر نگرش محدود بورژوا به آرمان آزادى است. دموکراسى يک جنبش اجتماعى معين است. با تفسير خاصى از انسان، از جامعه و مناسباتى که بايد درآن برقرار باشد. دموکراسى عنوانى براى آزاديخواهى بطور کلى نيست، بلکه روايت خاصى از آزاديخواهى است که بخش معينى از جامعه، بورژوازى، بدست داده است. کارگر آزادى را ميخواهد، اما چرا بايد روايت بورژوازى از آن را بپذيرد و به جنبش بورژوازى براى آن ملحق شود. دموکراسى حالت خاصى از سوسياليسم نيست. تصويرى دو بعدى و سياسى از آرمانهاى سه بعدى و اجتماعى - اقتصادى کارگر نيست. يک حالت عام اجتماعى است، با پيش فرض هاى اقتصادى و اجتماعى خودش. دمکراسى بعنوان يک مقوله را بايد در کتاب فرهنگ سياسى پيدا کرد. بعنوان يک جنبش، اما، موضوع دموکراسى ديگر نه فقط سياست، بلکه انسان و جامعه انسانى بطور کلى با همه ابعاد اقتصادى، سياسى، حقوقى،ادارى، و اخلاقى و غيره آن است. اگر دموکراسى بعنوان يک جنبش خود را به سياست و اداره جامعه محدود ميکند و ظاهر يک حرکت براى اصلاحات سياسى و ادارى را بخود ميگيرد براى آنست که موقعيت اقتصادى و اجتماعى موجود را فرض گرفته و ابقاء ميکند. دموکراسى هم به مثابه يک جنبش، درست مانند سوسياليسم کارگرى، درباره کل جامعه و همه ابعاد آن حکم ميدهد و نه فقط سياست و حقوق سياسى فرد. به اين عنوان،سوسياليسم کارگرى بعنوان يک جنبش با دموکراسى بعنوان يک جنبش مکمل هم نيستند، بلکه در کشمکش با هم قرار دارند. رشد سوسياليسم کارگرى بدون شک به معناى افول دموکراسى، ناسيوناليسم و غيره بعنوان جنبش هاى اجتماعى خواهد بود.
51
دموکراسى به مثابه يک آرمان، تجسم و تبيين ويژه اى از آزادى بطور کلى است. اين نحوه ويژه اى است که تاريخا يک طبقه معين، بورژوازى، از آزادى سخن گفته است. مارکسيسم هم از آزادى تبيين خودش را دارد. تبيين مارکسيستى از آزادى انسان و رابطه فرد و جامعه نقد کوبنده اى از دموکراسى نيز هست. مارکس از انسان شروع ميکند و نه از کميت ها و اکثريت و اقليت ها. در واقع تنها راهى که بورژوازى براى سازش با آرمان آزادى انسان و برابرى انسانها دارد، همين است. يعنى تحکيم موقعيت نابرابر آنها در توليد، و دادن ظاهرى از برابرى صورى و حقوقى بين افراد. نقطه عزيمت دمکراسى نه انسان بمثابه يک موجوديت داده شده، معتبر و مقدس، بلکه فرد است، بعنوان يک واحد قابل شمارش. انسان در دموکراسى به راى تقليل مييابد. دموکراتهاى ما امروز فراموش ميکنند که به رسميت شناخته شدن کارگر و زن و مهاجر و سرخپوست و سياه پوست بعنوان آحاد قابل شمارش، و شمول يافتن دموکراسى به اينها خود حاصل دهها سال مبارزه غير دموکراتيک انسانها با دموکراسى هاى موجود بوده است، که تازه در بخش اعظم دموکراسى هائى که قبله اينهاست، هنوز عملى نشده. تازه- دموکراتهاى ايرانى در خارج کشور براى مثال يادشان رفته است که خودشان در مهد دموکراسى بعنوان مهاجر کوچکترين رائى در همان انتخاب چند سال يکبار ميان ميتران ها و لوپن ها و تاچرها و کيناک ها ندارند. و تازه ترديد ندارم که بخش اعظمشان معادل چنين حقى را براى مهاجر افغانى در ايران دموکراتيکشان قائل نخواهند بود. اينها فراموش ميکنند که يک راى، يعنى راى يک انسان، براى دموکراسى همانقدر بى ارزش و کم تاثير است که براى استبدادى ترين نظام ها و اين نشانه بى ارزشى انسان، به مثابه انسان، براى دموکراسى است. اينها فراموش ميکنند که چگونه بورژوازى از همين مفهوم دموکراسى و راى هرجا که امر حقوق بشر به معنى واقعى کلمه، و امر برابرى انسانها، بطور واقعى به پيش کشيده شده است، عليه آزادى و مبارزه آزادى خواهانه سود جسته است. اينها فراموش ميکنند که دموکراسى در هرلحظه تناسب قوائى است که ميان انسان با جامعه ضد انسانى بورژوازى برقرار شده است. من اينجا از بحث اصلى مارکسيسم در مورد رابطه آزادى سياسى و حقوق فردى با زيربناى اقتصادى و ضرورت دگرگون کردن اقتصادى جامعه براى تحقق آزادى سياسى انسانها ميگذرم چون فکر ميکنم هر مارکسيستى اين را از بر است.
52
بهرحال ما کمونيستها براى آزادى خواه بودن نياز به سازش با دموکراسى و الهام گرفتن از آن نداريم. ما منتقد دموکراسى از موضع آزادى و برابرى انسانها هستيم. براى ما انسان مبنى است. نام آزادى خواهى ما، نام اعتقاد ما به حقوق جمعى و فردى انسانها، و پرچم مبارزه ما براى بر قرارى اين آزادى و برابرى، سوسياليسم است. ما از حقوق انسان، نه فقط در بعد حقوقى و سياسى، بلکه در بنيادى ترين ابعاد اقتصادى دفاع ميکنيم چون سوسياليستيم. و اين يک اصل پرنسيپى ماست حتى اگر بورژوازى از تمام مردم جهان عليه اين حقوق راى بگيرد.
53
در مورد ناسيوناليسم مساله از اين هم روشن تر است، زيرا اين يکى حتى کلمه مخفف ويا روايت نيمبندى براى يکى از آرمانهاى حق طلبانه و برابرى طلبانه انسان هم نيست. نگاه کنيد ببينيد که ناسيوناليسم براى مردم محروم جهان چه پيامى دارد. تمام مضمون ناسيوناليسم حمايت از طبقه حاکمه خود است. در استثمارش، در جنگش، در رواج خرافاتش، در نقض حقوق انسانش. ناسيوناليسم بعنوان يک جنبش و يک حرکت سياسى ابزارى براى تعيين تکليف درونى بورژوازى در سطح جهانى و کشمکش بخش هاى مختلف اين طبقه بر سر سهم برى از پروسه انباشت سرمايه است. ناسيوناليسم ايدئولوژى رسمى امپرياليسم بوده است. اينکه ناسيوناليسم بورژوازى در کشور تحت سلطه، يا در ميان ملل تحت ستم، خود را در مقطع محدودى در تاريخ در تقابل با وجوهى از امپرياليسم يافته است باعث شده که چپ غيرکارگرى که خميره خودش را اين ناسيوناليسم ميسازد حساب ويژه اى براى ناسيوناليسم باز کند و تطهيرش کند. اما کارگر کمونيست، و مارکسيسم، در ناسيوناليسم شمايل بورژوازى را ميبينند و نه هيچ چيز ديگرى را. بعنوان يک تفکر و يک تمايل، ناسيوناليسم بنظر من جزو آن خرافات دوران جاهليت بشر است که بايد از آن خلاص شد. از نظر فکرى ناسيوناليسم يعنى بريده شدن انسانها از خصلت مشترک انسانى و جهانى شان. ناسيوناليسم با اصل اصالت انسان تناقض دارد.
54
ماحصل اجتماعى ناسيوناليسم هم بهرحال تکه تکه شدن طبقه کارگر و ضعف اردوى انقلاب کارگرى است. کارگرى که بجاى اينکه خود را يک انسان و يک کارگر توصيف کند، خودش را بريتانيايى، تاميل، هندى و يا ايرانى و غيره ميداند، فى الحال گردنش را براى پذيرش يوغ بردگى و بى حقوقى خم کرده است. تعصب ناسيوناليستى بنظر من عاطفه اى براستى شرم آور است و نه فقط هيچ نوع خوانائى با سوسياليسم کارگرى ندارد، بلکه اصولا با هرنوع اعتلاى معنوى انسان مغاير است.
55
رفرميسم ظاهرا آن جريانى است که ميتواند نشان بدهد اوضاع مادى را بهبود ميبخشد. بالاخره روزکار از ١٦ ساعت به ١٠ ساعت و ٨ ساعت رسيده است، بالاخره چيزى به اسم بيمه بيکارى يکجاهائى تصويب شده. بالاخره دارند به تعدادى از بچه هاى ما واکسن ميزنند، و غيره. من اينها را امتيازى براى جنبش هاى رفرميستى نميدانم. تک تک اين اصلاحات را با تمام وجود ميخواهيم، اما آن جريان اجتماعى که شفاعت انسان را پيش بورژوازى ميکند و با قول دست نزدن به بنياد جامعه موجود و با توجيه اساس اين نظام، امتيازات جزئى از بورژوازى ميگيرد جنبش کارگر انتهاى قرن بيستم نميتواند باشد. رفرميسم افق مبارزه کارگرى براى تغيير جامعه را کور و محدود ميکند. اصلاحات تا کنونى حاصل مبارزه و فشار انقلابى کارگر و توده محروم و بيحقوق جامعه است. رفرميسم اين مبارزه و اين فشار را مهار ميزند. سوسياليسم کارگرى خود مسقيما و بدون نياز به هيچ واسطه اى ميتواند براى تحميل اصلاحات به بورژوازى مبارزه کند. براى ما اما اين اصلاحات تنها گوشه اى از آنچيزى است که جنبش ما به تحقق آن قادر است. اگر بدست ما بود، اگر بدست کارگر و سوسياليسم کارگرى بود، هر چند دقيقه کودکى در سودان و بنگلادش و در گتوهاى پايتخت هاى دموکراسى و رفرم از بى غذائى و بى دوايى نميمرد، اگر بدست ما بود غذا و پوشاک و مسکن و سواد و بهداشت و امنيت اقتصادى مانند هوايى که تنفس ميکنيم رايگان و در دسترس بود. اگر بدست ما بود شکوفائى خلاقيت تک تک انسانها، و نه بقاء، به قانون اساسى جامعه تبديل ميشد. اينها همه همين امروز مقدور است. هيچ ابهامى در اين مورد نبايد داشت. قدرت توليدى بشر امروز بجائى رسيده است که بقاء مشقات اقتصادى و اجتماعى را ديگر بهيچوجه نميتوان به چيزى جز مناسبات اجتماعى موجود ربط داد. رفرميسم همين را از چشم ما دور نگهميدارد. انتظار انسان را از تغيير پائين مياورد، اعتراض را ساکت ميکند.
56
سوسياليسم کارگرى در تلاش براى آزادى سياسى و اصلاحات اجتماعى جنبشى قائم به ذات است. مبارزه ما براى سازماندهى انقلاب اجتماعى، انقلاب کارگرى، باعث نميشود که جنبش ما صحنه مبارزه براى بهبود دائمى اوضاع را به جنبش هاى اجتماعى طبقات ديگر واگذار کند. در همين قلمرو هم، يعنى در قلمرو مبارزه براى بهبود اوضاع سياسى واقتصادى مردم، سوسياليسم کارگرى يک آلترناتيو و يک مدعى مستقل است.
57
به اين معنى است که من سوسياليسم کارگرى را نه فقط در جدال با جامعه بورژوائى، بلکه در جدال با منتقدين بورژواى جامعه بورژوائى و جنبش هاى غير کارگرى براى مشروط کردن و اصلاح کردن جامعه بورژوائى ميبينم. دقيقا از آنجا که به بهبود اوضاعسياسى و اقتصادى اهميت ميدهيم، نميتوانيم عرصه مبارزه براى آن را به جنبش هائى واگذار کنيم که دم بريده ترين و مسخ شده ترين تغييرات را وعده ميدهند. و تازه با اين کار کل سيستم موجود را از زير نقد پراتيکى طبقه کارگر در ميبرند و ابقاء ميکنند.
58
آيا اين به معنى برخورد خصومت آميز يا کناره گيرانه در قبال حرکات غير کارگرى براى اصلاحات است؟ ابدا. نميتوان در صحنه مبارزه براى يک تغيير بود و به ديگرانى که، حال با هر منفعتى، همان تغيير و يا بخشى از آن را ميخواهند چنگ و دندان نشان داد. بحث من اينجا بر سر مناسبات جنبش هاى اجتماعى باهم و مناسبات هريک از اينها با مردم و بويژه با طبقه کارگر است. اختلاف بنيادى سوسياليسم کارگرى با گرايشات اصلاح طلبانه غيرکارگرى بايد خود را در تلاش ما براى محدود کردن نفوذ آنها و حاکم نشدن افق آنها بر کل جنبش اجتماعى براى تغيير اوضاع نشان بدهد. اين ديگر تابعى از قدرت سوسياليسم کارگرى براى ايفاى نقش بعنوان يک آلترناتيو واقعى در صحنه عمل سياسى است. مبارزه براى از بين بردن ستم ملى بايد تقويت شود و در عين حال افق ناسيوناليستى و قدرت اجتماعى ناسيوناليسم تضعيف بشود، مبارزه براى آزادى سياسى بايد گسترش پيدا بکند، بدون آنکه توهم به جمهورى خواهى و پارلمانتاريسم بورژوائى گسترش پيدا بکند. کمونيسم ميتواند در راس جنبش براى اصلاحات و رفع ستم ملى باشد، يک نيروى فعال در مبارزه بهبود اوضاع جارى کارگران باشد، اين جنبش ها را على العموم به جلو سوق بدهد، بدون آنکه به رفرميسم و ناسيوناليسم آوانس بدهد وبه آنها ميدان رشد بدهد.
59
سوال: بحث کمونيسم کارگرى در چه رابطه مشخصى با چپ ايران قرار ميگيرد. منظورم اينست که تا چه حد اين ديدگاه و مواضع امروزتان را در امتداد تحولات چپ ايران ميبينيد و چه رابطه اى ميان اين بحث و موقعيت چپ راديکال ايران دهسال پس از انقلاب ٥٧ برقرار ميکنيد.
60
منصور حکمت: بنظر من دو مساله را بايد از هم تفکيک کرد. اول رابطه کمونيسم کارگرى بعنوان يک سيستم فکرى و انتقادى با تکامل فکرى و سياسى چپ ايران، و دوم، در سطحى مشخص تر، روند معينى که ما را، بعنوان افراد معين، به اين ديدگاهها رسانده است.
61
براى ديدن کمونيسم کارگرى بعنوان يک حرکت اجتماعى و براى شناختن آن بعنوان يک سيستم فکرى و سياسى ابدا نيازى به رجوع به چپ ايران و تحولات آن نيست. هيچ چيز ويژه ايرانى اى در اين بحث نيست. بحث من اينست که سوسياليسم کارگرى يک جريان عينى و مادى در جامعه سرمايه دارى است و از لحاظ نظرى مارکسيسم پرچم آن است. از نظر تحليلى بحث امروز ما درباره کمونيسم کارگرى ابدا استنتاجى از چپ ايران و يا حتى مبارزه طبقاتى در ايران، تا چه رسد به تحولات درون حزب کمونيست ايران، نيست. بلکه يک نقطه نظر و يک ارزيابى عام کمونيستى از موقعيت جنبش طبقاتى و سرنوشت سوسياليسم بعنوان يک تئورى و يک پراتيک اجتماعى است. اما واضح است که من بعنوان يک فرد، و گرايش ما بعنوان مجموعه اى از افراد، در متن يک تجربه سياسى معين به اين ارزيابى ها و به اين نقطه نظرات رسيده ايم. ما فعالين نسل اخير کمونيسم در ايران هستيم، در شکل دادن به فکر و عمل سياسى جنبش سوسياليستى زمان خودمان در اين کشور معين نقش بازى کرده ايم، تبليغ کرده ايم، سازمان داده ايم، مرزبندى ها و وحدت هائى در اين چپ راديکال ايجاد کرده ايم. جمعبندى امروز ما، هر قدر هم که مولفه هاى عامى بدست داده باشد، بهرحال تا آنجا که داريم از تحولات ذهنى اين اشخاص حرف ميزنيم، در امتداد تاريخى تجربه سياسى ماست.
62
اما همين تجربه سياسى را نيز نبايد فقط محلى و کشورى تصور کرد. اگر عمل سياسى اين افراد عمدتا محدود به جغرافياى سياسى معينى بوده، بعنوان کمونيست و سوسياليست از معضلات و مشاهدات وسيع تر و جهانى ترى تاثير پذيرفته اند و به آن عکس العمل نشان داده اند. اين بنظر من نه فقط در مورد ما در حزب کمونيست ايران، بلکه در مورد کل فعالين چپ ايران، حتى آنهائى که تصويرى فوق العاده کشورى، محلى و محدود از خود و هويت سياسى خود دارند هم صدق ميکند.
63
بنظر من دهسال پس از انقلاب ٥٧ سوق يافتن چپ ايران به يک بازانديشى اساسى امرى اجتناب ناپذير است. چپ راديکال ايران بى ربطى اش به جامعه را تجربه کرد، شاهد اين بود که تمام راديکاليسم خلق گرايانه و اصلاح طلبانه اش نقد شد و دود شد و هوا رفت،شاهد اين بود که آنچه که بظاهر مبناى فکرى و عملى کافى اى براى مبارزه قهرمانانه عليه استبداد سلطنتى بود، توانائى پاسخگوئى به مقدماتى ترين مسائل مبارزه سياسى و گرد آورى حداقل نيرو و اتحاد براى هرنوع اعتراض اجتماعى و حتى هرنوع ابراز وجود محدود فرقه اى را از دست داده است. اين تجربه، بويژه براى قربانيانش، بطور قطع گرايشى به بازبينى و بازانديشى ببار مياورد. اما آنچه که به اين بازبينى خواص امروزش و نتايج امروزش را بخشيده است ديگر اوضاع سوسياليسم در مقياس بين المللى است. راستش فکر ميکنم خود تجربه عينى انقلاب ٥٧ ، غلبه ارتجاع بورژوا- اسلامى و کابوسى که مردم ايران هنوز دارند از سر ميگذارنند، محصول يک موقعيت جهانى بود و بخصوص مهر بحران سوسياليسم بورژوائى و هرنوع راديکاليسم غيرکارگرى در سطح جهانى را برخود داشت. وقايع چين و شوروى و شکست قطعى سوسياليسم بورژوائى در برابر هجوم گرايش راست در درون بورژوازى در مقياس جهانى چپ راديکال ايرانى راناگزير ميکند که بازانديشى اش را در مقياسى جهانى و با ارجاع به کل موقعيت سوسياليسم و راديکاليسم در سطح بين المللى انجام بدهد و حتى به تجربه ايرانى خوددر يک چهارچوب جهانى فکر کند. اينکار امروز عمدتا صورت گرفته است. نتايج اين جمعبندى دارد خود را بصورت تغيير و تحولات جدى فکرى و سازمانى در چپ ايران نشان ميدهد. بخش وسيعى از فعالين چپ راديکال سابق ايران در نتيجه اين اوضاع تماما به راست چرخيده اند. پوپوليسم و راديکاليسم سابق خود را چشيده اند و به اين نتيجه رسيده اند که دموکراسى و ناسيوناليسمش کم بوده. خيلى هايشان پوسته راديکاليسم پيشينشان را کنار زده اند و در زير آن دارند خود را بعنوان نسل جديد ملى گراها و دموکراتهاى ايرانى کشف ميکنند و اين کشف خود را به صداى بلند جشن ميگيرند. اين جريان به يک سوسيال دموکراسى و يک ليبراليسم نوين ايرانى منجر ميگردد که از پايه اجتماعى وسيعى در درون بورژوازى ايران برخوردار است. يک جريان اقتصاد ساز و ضد کارگر و بيزار از هرنوع انقلاب. جريانى که بالاخره ميخواهد بورژوازى ايران را از زير سايه شاه و جبهه ملى و اسلام و حزب توده بيرون بياورد و وارد مبارزه طبقاتى دنياى انتهاى قرن بيستم بکند.
64
کمونيسم کارگرى نيز حاصل يک بازبينى است. اينهم جمعبندى ما از همين دوره و همين دنيا است. انقلاب ايران بنظر من عليرغم شکست سياسى اش بلوغ اجتماعى و سياسى عظيمى را ببار آورد. يک نتيجه اين انقلاب اين بود که شکاف سياست و اقتصاد در جامعه ايران پر شد. دوران اختناق آريامهرى، دوران توسعه سرمايه دارى از يکسو و انجماد روبناى سياسى از سوى دي