Status             Fa   Ar   Tu   Ku   En   De   Sv   It   Fr   Sp  
         Audio old گوش کنيد          Audio new. CPI archive گوش کنيد (سرى جديد. نوارهاى آرشيو حزب کمونيست ايران)

مبانى کمونيسم کارگرى

سمينار اول کمونيسم کارگرى
(مارس ١٩٨٩)


3

مقدمه: اهداف و چهارچوب بحث

رفقا، قبل از هرچيز يک نکته را بايد توضيح بدهم. اين سمينار امروز در اين جمع حزبى برگزار ميشود اما لازم است بگويم که من اينجا با شما بعنوان اعضاء حزب کمونيست ايران يا اعضاى ارگانهاى مشخص حزبى با مسائل ارگانى مشخص صحبت نميکنم. بلکه با شما در ظرفيت افرادى صاحب فکر و آشنا به مساله و دلسوز بحال کمونيسم حرف ميزنم. بعلاوه خطاب اين بحث فقط به اين جلسه نيست بلکه به کل يک جنبش سياسى و اجتماعى در خارج از اين جلسه است. اينرا هم بايد اضافه بکنم که اين جلسه يک جلسه آموزشى و ترويجى نيست، اين شاخه اى از يک مدرسه حزبى نيست. من اينجا اين وظيفه را براى خودم قائل نشده ام که در اين جلسه به مسائل و معضلات نظرى کسى پاسخ بدهم يا مقولات تئوريکى را براى کسى تشريح بکنم. رفقا قطعا از زواياى مختلفى در اين سمينار شرکت کرده اند و حتما آنرا لازم دانسته اند. ولى اميد من اينست که اين سمينار و سمينارهاى بعدى بتدريج به اين سمت برود که در آن يک عده آدم جهت دار، نظردار، له يا عليه اين بحثها شرکت ميکنند که در اين مسائل خودشان را صاحبنظر ميدانند و صاحبنظر ميکنند. بهرحال انتظار يک سمينار آموزشى و ترويجى را از اين جلسات نبايد داشت.
5
در اين صحبت ميخواهم يک تصوير عمومى از مبحث کمونيسم کارگرى بدهم. ميخواهم لااقل اين را روشن کنم که اين بحث برسر چيست و چه عرصه ها و مسائلى را در بر ميگيرد. اين مبحث را از دو زاويه متفاوت ميتوان ارائه کرد. اول، آن شکل مشخصى که مساله خودش را براى من طرح کرده. يعنى سير عملى رسيدن ما به اين تبيين ها و مباحثات. و دوم طرح اثباتى اين مبحث بعنوان يک سيستم فکر شده با مقدمات و استنتاجات خودش. بعبارت ديگر پرداختن به اين ديدگاه نه از زاويه روند شکل گيرى اش، بلکه توضيح دادن سيستم نهايى شکل گرفته اش. طبعا بخش بيشتر صحبتهايم بايد بر روى اين دومى، يعنى طرح اثباتى مساله متمرکز شود. يعنى پرداختن به اينکه اين بحث چه احکامى را در بر ميگيرد و چه مسائلى را ميپوشاند و چه ارزيابى اى از واقعيات و روندهاى عينى بدست ميدهد و غيره. اما فکر ميکنم بدون اينکه آن شيوه مشخصى که اين مبحث و اين تبيين تاريخا خودش را طرح ميکند و يا لااقل براى من طرح کرده، من نميتوانم آن درجه درگيرى و توجه کافى در بين شما بوجود بياورم که آن بحث اثباتى را سر جاى خودش قرار بدهيد و بعنوان يک بحث نظرى و تجريدى صرف به آن نگاه نکنيد.
6
بنابراين بحث من دو بخش عمومى دارد بخش اول راجع به اين است که مبحث کمونيسم کارگرى به چه چيزى پاسخ ميدهد و تحت چه شرايط معينى و در رابطه با چه مشاهدات و تجربيات معينى خودش را مطرح ميکند و بخش دوم صحبتم راجع به کمونيسم کارگرى بعنوان يک موضوع اثباتى است.
7
اميدوارم که در آخر اين جلسه توانسته باشم کارى بکنم که رفقا اين را تشخيص بدهند که بحث کمونيسم کارگرى فقـط شکوه اى درباره "کارگرى نبودن حزب کمونيست ايران" و يا "کم بودن کارگران در حزب کمونيست" نيست. فشارى نيست براى "کارگر گرائى" بيشتر توسط حزب کمونيست ايران. بلکه معرفى و مقدمه اى است به يک ديدگاه سياسى و اجتماعى متمايز. ديدگاهى که عواقب و استنتاجات سياسى و عملى بسيار فراگير و وسيعى دارد. ديدگاهى که هدف خودش را پيشبرد پراتيکى قرار ميدهد که با آن چيزى که امروز بعنوان کمونيسم چه در بيرون حزب کمونيست و چه توسط حزب کمونيست ايران انجام ميشود، تفاوت بسيار دارد.
8

سير طرح مساله

مبحث کمونيسم کارگرى بطور مشخص براى من چگونه طرح شد؟ ما براى اين پا به فعاليت سياسى گذاشته ايم که آدمهايى هستيم با افکار معين و تبيين معينى نسبت به دنياى پيرامون خودمان و تغييرى که بايد در آن بوجود بياوريم. انتخاب کمونيسم بعنوان يک روش زندگى و يک روش مبارزه و يک تئورى و يک ايدئولوژى نيز از همينجا مايه ميگيرد. در اين مبارزه، دستآوردهاى معينى بدست آورده ايم. هريک از ما ميتواند به تاريخ زندگى سياسى خودش فکر بکند و بفهمد که به کجا رسيده است و چقدر در جهت آن اهداف و آرمانهائى که او را به اين سمت کشانده است، پيش رفته است. بحث کمونيسم کارگرى حاصل بيش از سه سال تعمق خود من است راجع به اين جنبه از زندگى سياسى خودم و فعاليت سياسى اى که خود را بخشى از آن ميدانم.
10
شايد زياد باب نباشد که فعالين سياسى هر لحظه و هر مقطع نگاه کنند که در مسيرى که براى تحقق آرمانهايشان در پيش گرفته اند تا چه حد پيش رفته اند، آيا هنوز بر مسير درستى قرار دارند يا نه؟ آيا اين راهى که دارند طى ميکنند و اين فعاليتى که الان دارند ميکنند آنها را به آن سمتى که فکر ميکردند ميبرد يا نه؟ بخصوص وجود يک حزب سياسى که فرد عضو آن است، بنظر من اين گرايش را بوجود ميآورد که آدم سرش را بر بالين حزب بگذارد و بگويد که اين کشتى دارد ميرود و من هم يکى از سرنشينان يا ملوانانش هستم. ممکن است به يک نفر بشود ارفاق کرد و گفت که عيب ندارد اينطور فکر کن. آسوده بخواب. ولى من فکر ميکنم اگر اساسا حزبى وجود دارد بخاطر اين است که عده اى کافى وجود دارند که اينطور فکر نميکنند. کسانى هستند که گاه و بيگاه قطب نما را نگاه ميکنند که آيا بر مسير درستى هستند يا خير.
11
وقتى دهسال گذشته را نگاه ميکنم، خود را در اتفاقات مهمى سهيم مى بينم. ما چپ ايران را تغيير داديم، فکرش را، جهان نگرى و پراتيک سياسى اش را دگرگون کرديم. اين البته چند سال طول کشيد، و مبارزه گسترده و متنوعى را ايجاب ميکرد. از نظر ما اين فعاليتها تماما معطوف بود به امر تشکيل حزب کمونيست ايران. از ابتدا ميدانستيم و ميگفتيم که ماحصل اين تلاشها بايد ايجاد حزب کمونيست ايران باشد. اين حزب ايجاد شد. اما وقتى اين حزب ايجاد شد، صورت مساله، لااقل براى من که آن را بخشا محصول کار خودم ميدانستم، ناگزير ميبايست عوض بشود. اکنون ميبايست پرسيد اين حزب دارد کجا ميرود؟ بخشى از چه واقعيت سياسى در ايران است؟ جايگاه اجتماعى اش چيست و چه دورنمايى در مقابلش قرار گرفته است؟ لااقل در سه چهار سال گذشته اين سوال براى من مطرح بوده که داريم کجا ميرويم. دوره مبارزه ضد پوپوليستى، دوره اى که داشتيم در مقابل چپ خلقى و در مقابل سوسياليسم خرده بورژوائى در ايران جريان جديدى را پايه ميگذاشتيم و رشد ميداديم، ميدانستم چکار داريم ميکنيم. تمام قدمهايش را ميشناختم و به صحت اين قدم ها اطمينان داشتم. بعد از تشکيل حزب کمونيست طبعا اين سوال مطرح ميشود که قدمهاى بعدى چيست و آيا اين حزب آنطور که بايد به اين مصافهاى جديد پا گذاشته است؟ با تشکيل حزب مجددا در اين موقعيت قرار ميگيريم که به استراتژى و سير آتى جنبشى که اين حزب بخشى از آن است بيانديشيم. بپرسيم سهم ما در اين جنبش چيست؟
12
راستش اولين چيزى اى که من را متقاعد کرد که هنوز بايد سوالات مهم و جديدى را پاسخ داد اين بود که من کمونيسم را بعنوان يک آرمان کارگرى پذيرفته بودم و شش هفت سال از پراتيک فعال خودم بعنوان يک کادر جنبش کمونيستى ايران ميگذشت و عينا ميديدم که پراتيک روزمره من تاثيرى در سرنوشت آن نسل کارگرى که دارد با من زندگى ميکند، هم دوره من است، معاصر من است، ندارد. خوب ميشود براى اين بى تاثيرى تئورى داد. تئورى مراحل داد. مثلا گفت مرحله اول مرحله پاشيدن بذر آگاهى سوسياليستى است بعد نوبت تشکيل احزاب کمونيست است بعد اين احزاب ميروند کار ميکنند و آن کارگران را ميآورند و غيره. من شخصا يک همچون تبيينى از زندگى خودم ندارم و يک همچون تبيينى را هم از کسى قبول نميکنم. سناريوى اينچنينى را قبول نميکنم. شش سال کمونيست متشکل بوده ام و پس از شش سال، بچه دهساله آن روز کارگر شانزده ساله امروز شده است. در اين شش سال با آمار دولتى ميشود نشان داد چند کارگر مرده اند، در اين شش سال ميشود با آمار دولتى نشان داد دست چند نفر قطع شده، در اين شش سال ميشود نشان داد چه تعداد متولد شدند و زبان باز کرده اند و خرافه هاى اجتماعى را پذيرفته و تکرار ميکنند. در اين شش سال ميشود نشان داد ميليونها انسان چطور صبح را به شب و امروز را به فردا رسانده اند. در اين شش سال ميشود ديد که پسر حاجى سر کوچه چگونه حزب اللهى شد و زندگى ميليونها نفر را سياه کرد، کشت و به کشتنشان داد، نانشان را بريد، مغزشان را پر از خرافه کرد. و تو، توئى که معتقدى پرچمدار تحول انقلابى جامعه زمان خودت هستى، پيشتاز جامعه اى، کسى که تکه اى از آينده است که امروز زندگى ميکند، تو حتى نتوانسته اى سرسوزنى در وضع همين لحظه تاثير بگذارى.
13
کمونيسم نادخيل در مبارزه اجتماعى قاعدتا بايد آدمى را که فلسفه فعاليتش را تغيير اجتماع قرار داده باشد بفکر بياندازد. براى خود من اينطور بود. اما از نظر تحليلى، واقعا احتياجى به طى کردن اين روند براى رسيدن به نقطه نيست. با کمى تعمق ميتوان درک کرد که يک جايى نقصى هست. سوالاتى هست که بايد پاسخ بگيرد. تشکيل حزب کمونيست نه فقط پاسخ اين سوالات نيست، بلکه خود اين سوالات را بطور برجسته ترى تاکيد ميکند.
14
من يک سلسله مشاهدات را براى شما مطرح ميکنم که فکر ميکنم بايد به آن فکر کنيد و فکر ميکنم بايد براى آنها جواب داشته باشيد. بيرون از ما ميگويند صد و چند ده سال از مانيفست کمونيست ميگذرد، کو انقلابتان؟ شوخى ميکنيد، خودتان را فريب ميدهيد، کجاست اين انقلاب شما؟ بيرون ما ميگويند پيش بينى هاى مارکس غلط از آب درآمده است. مگر قرار نبود اول در انگلستان انقلاب سوسياليستى بشود و بعد آلمان و غيره؟ اما چنين نشد. نه در اروپا، بلکه در يک جاهاى دور افتاده اى در کره ارض اتفاقاتى افتاد که چهار سال بعد خود شما هم حاضر نبوده ايد زير آن را بعنوان انقلاب سوسياليستى امضا کنيد. ميگويند کمونيسم و انقلاب کمونيستى تخيل است، مقولاتى قديمى است. اينها را از بيرون به ما ميگويند و بلند هم ميگويند. باقى چيزها را بايد خودمان به خودمان بگوئيم. حزب انقلاب کارگران، کارگر در آن کيمياست. نگاه که ميکنيد مى بينيد اساسا روشنفکران جامعه را سازمان داده است. چرا اينطور است؟ حزب انقلاب کارگرى است، چرا سازمانده کارگر نيست؟ ميگوييم که جنبشى است که حقايق اساسى راجع به جامعه و جهان موجود را بيان ميکند، حقايق را بيان ميکند. ميگوئيم حقايق قابل درک و شفافى را راجع به جهان سرمايه دارى بيان ميکنيم که بورژوازى در هزار و يک رمز و راز آنرا پيچيده و پنهان کرده است. پس چرا حرفمان در رو ندارد؟ چرا آخوند سر محل داستان خر دجال را ميتواند به کرسى بنشاند من کمونيست اين حقايق را نميتوانم به کرسى بنشانم؟ چرا هزار و يک جور خرافه بعنوان عقل سليم پذيرفته ميشود، اما حرفهاى حقيقى من و شما بعنوان عقل سليم پذيرفته نميشود؟ و بعد به پژواک حرفهاى خودمان که از در و ديوار جامعه برميگردد، گوش ميدهيم ميبينيم که چندان حقايق قابل فهمى بنظر نميايند. فهميدن اينها به متخصص احتياج دارد، بيشتر از هر چيزى به يک مومن احتياج دارد. جنبش بيان حقايق چرا به اين روز درآمده، جنبشى که پايه اش روى افشاى حقيقت جامعه سرمايه دارى قرار دارد؟ انگار حرف خودش را خودش نميفهمد!! و چرا نميتواند به کسى بقبولاند؟ ميگوئيم جنبش انقلاب و تحول و دگرگونى اساسى کل جهان موجود هستيم. جهانى که چند ميليارد آدم در آن زندگى ميکنند و همين لحظه که شما اينجا نشسته ايد، صدها تانکر چند هزار تنى دارند در درياها فقط سوخت گوشه هائى از آنرا جابجا ميکنند. اين جهان به اين عظمت را که به طريق الکترونيکى چهار گوشه اش بهم وصل است، و سازمان کار ميلياردها انسان را تعيين کرده است، اين جهان را ما ميخواهيم از بنياد دگرگون کنيم! اينطور راجع به خودمان ميگوئيم وگرنه دور هم جمع نميشديم، آنوقت نگاه ميکنيد به اين جنبش تغيير بنيادى جهان، از ايجاد کوچکترين تفاوتى در زندگى نسل معاصر خودش عاجز است. کمتر چيزى است که مهر ما را بر خودش داشته باشد. بشريت دارد بدون ما زندگيش را ميکند. بدون ما عقل پيدا ميکند، بدون ما تصميم ميگيرد و بدون ما سر کار ميرود و بدون ما توليد ميکند و بدون ما عواطف و اعتقاداتش را پيدا ميکند.
15
ما کجاى اين واقعيت قرار گرفته ايم؟ به اين سوال بايد جواب داشته باشيم. ميگويند جنبش اکثريت هستيم، اکثريت عظيم توده هاى کارگر و زحمتکش. من ميگويم پس چرا اين جنبش در حاشيه جامعه لانه کرده است؟ جنبش اکثريت عظيم توده هاى مردم چرا در اين جامعه به حاشيه رانده شده است؟ پس آن بقيه دارند چکار ميکنند؟ ميگوئيم جنبشى براى ايجاد انقلابى شگرف در نيروهاى مولده بشر هستيم. اگر چنين است، چرا اين جنبش حتى از اخذ تکنولوژى معاصر خودش عاجز مانده است؟ آنچه که امروزه به آن سوسياليسم ميگويند از تکنيک هراس دارد. ميگوئيم جنبشى هستيم براى تغيير همه جانبه جهان، تغييرى جهانى، فراگير، يونيورسال. اما به احزاب اين جنبش که نگاه ميکنيد، به فعالينش که نگاه ميکنيد، ميبينيد مشغول بعضى از محدودترين، بسته ترين و موضعى ترين امور بشر هستند. يکجا، دو نسل از کمونيستهاى يک کشور عمرشان را گذاشته اند تا ملتى مستقل شود، و اساسا و فقط به همين پرداختند. بر سر اين نوع مسائل وحدت کردند و انشعاب کردند. تشکيل شدند و منحل شدند. دقايق کوچکى از روند تغيير جامعه بشرى - که صد البته فى نفسه و براى انسانهايى معينى که از آن تاثير ميگيرند بسيار مهم اند - سرنوشت اين تاريخسازهاى عظيم را پس و پيش ميکند. مدتها زندگى فلان حزب سياسى صرف اين ميشود که دولتى در فلان کشور چند ميليونى بسر کار بيايد که حاضر باشد دست امپرياليسم را از منابع طبيعى آن کشور کوتاه بکند. يا حکومت فلان کشور از حزب راست محافظه کار به چپ مرکز منتقل شود. آيا اين جنبشى است براى تغيير جهان؟ راستش مدتهاست کسى حتى ديگر راجع به آن تغيير جهان هم حرف نميزند. يک کمونيست، اينروزها معمولا آدم خوشقلب و دموکراتى است که ميگويد بابا مردم را اذيت نکنيد. به ضعفا زور نگوئيد. آن انقلابيون پرشورى که ميخواستند دنيا را از قاعده اش بر زمين بگذارند ديگر رفته اند.
16
کمونيسم قرار بوده است جنبشى براى يک تعرض اساسى به جامعه موجود باشد. نقدى بنيادى و تعرضى عظيم به سرمايه دارى. که قرار است براى هميشه بشريت را از شر آن خلاص کند . جنبش تعرضى يک طبقه نوين - اين ظاهرا آن چيزى است که ما بخودمان ميگوئيم - پس چرا اين کمونيسم در موضع دفاعى است؟ چرا مدتهاست کمونيسم واقعا موجود دارد سعى ميکند بدهيهاى خود را کاهش بدهد؟ به او ميگويند دمکرات نيستى، دارد سعى ميکند که نشان بدهد هست. به او ميگويند وطن پرست نيستى، دارد سعى ميکند نشان بدهد هست. به او ميگويند تو ميخواهى در جامعه نهاد مذهب را از بين ببرى، دارد سعى ميکند نشان بدهد چنين قصدى ندارد. به او ميگويند انسان را دوست ندارى، دارد سعى ميکند نشان بدهد دوست دارد. اين تعرض است يا کيسه بکس جهان سرمايه دارى بودن؟
17
ميگويد من آنتى تز جهان سرمايه دارى هستم، ميگويد سرمايه دارى خود ذاتا مرا بازتوليد ميکند. اين جنبش را بازتوليد ميکند. سرمايه هرجا ميرود، معادل خودش من را بوجود ميآورد. پس چرا درست در مقطعى که سرمايه دارى همه منافذ اين کره را پر کرده، و هيچوقت مناسبات توليد سرمايه دارى اينقدر اشاعه يافته و گسترش يافته نبوده است، چرا اين جنبش در بحران است؟ مگر قرار نبود اين سرمايه دارى عظيم، سوسياليسمى به همان عظمت را در برابر خودش به ميدان فرا بخواند! اينها تناقض است. اين تناقضها جواب ميخواهد. اين جواب را از شما ميخواهد. اين جوابها را بايد داشت. نميشود صبر کرد. نميشود سر را گذاشت بغل کسى و گفت انشاالله پاسخ ميدهد. يا در مسير ظفرنمون مبارزه اين مسائل حل ميشود. اين سوالات شانتاژ کسى نيست. اينها تناقضهاى جهان واقعى بيرون ماست در رابطه با کمونيسم واقعا موجود. اگر پاسخ نداريم، راستش حداقل بايد اين ظرفيت را داشته باشيم که اگر جوابى که کسى ميدهد غلط است بلند شويم و بگوئيم که اين جواب غلط است، مساله سر جاى خودش مانده است. بايد دنبال جوابش را بگيريد.
18
و اين من را به يک تناقض ديگر ميرساند. آخرين تناقضى که به آن اشاره ميکنم، و آن طيف کمونيستهائى هستند که نه اين سوال را دارند و نه دنبال جوابش ميگردند. کمونيسم يک حرفه شده است. يک روش زندگى شده است. يک سيستم کسب نيک نامى شده است. ارتش ذخيره روشنفکران است. جنبشى است که روشنفکران افراطى جامعه را در خودش نگاه ميدارد، سازمان ميدهد تا وقتى که سنشان آنقدر بالا برود و درد معاش آنقدر معتدلشان کند که بتوانند در توليد يک جائى پيدا بکنند.
19
بهرحال شروع مساله اينجاست. حرف من اينست که بحث کمونيسم کارگرى پاسخ اين تناقضات را دارد. يا سرنخ هاى مهمى به اين پاسخ را دارد. بحث کمونيسم کارگرى جواب اين مسائل است. جواب مادى اش است، جواب نظرى اش است، جواب تحليلى اش است، جواب سياسى اش است، جواب پراتيکى اش است. و به همين دليل است که ميگويم اين بحث بنظر من از اين جلسه بسيار فراتر ميرود.
20

21
برگردم به مسيرى که طى شد. ما با همين انتظارات پا به ميدان فعاليت گذاشتيم. با همانقدر تئورى که ميفهميديم، با هر تبيينى که از خودمان داشتيم. اما بهرحال انسانهاى پرشورى بوديم با اهدافى بسيار بلند پروازانه. ما جنبش چپ آن زمان را تغيير داريم، متحول کرديم. و خود ماحصل تغييرش هستيم. حزب کمونيست تشکيل شد. جنبش چپ خلقى تمام شد و حزب شروع شد. حزب کمونيست ايران، جنبش چپ ايران را به فازى رساند که راديکاليسم چپ به اين حزب محدود شد. اين حزب به بستر اصلى راديکاليسم چپ ايران تبديل شد. ولى اين واقعه جلوى تکامل بعدى آن راديکاليسم را نگرفت. بلکه مکان و ظرف ادامه اين تکامل سياسى و نظرى را تغيير داد. خود حزب ناشى از روند راديکاليسم چپ ايران و تکامل آن راديکاليسم بود، اما وقتى اين حزب آمد و تاريخ چپ را به تاريخ درونى خودش تبديل کرد، وقتى حزب آن ظرفى شد که کمابيش تمام اين راديکاليسم را در خود جذب کرد و سازمان داد، تکامل و تحول بعدى اين چپ راديکال نيز ديگر از آن پس اساسا در درون اين حزب اتفاق ميافتد. تشکيل حزب کمونيست ايران روند راديکاليزه شدن چپ ايران را به نقطه انتها نرساند، متوقف نکرد، بلکه خود حزب کمونيست ايران را به صحنه ادامه اين روند تبديل کرد. اين يک تفاوت مهم ايجاد کرد. قبلا در دوران جدل و تقابل گروههاى متعدد چپ يک فضاى قطبى ايجاد شده بود و اين راديکاليزاسيون از طريق تقابل ميان جريانات مستقل پيش ميرفت. در آن دوره هر گروه و جمع از گوشه خودش دفاع ميکرد. اما وقتى حزب درست شد، منفعتى ماوراى همه افراد بوجود آمده که گويا بايد به هر قيمت آن را نگاه دارند و اين يک مانع تصنعى جلو آن سير تکامل ميگذارد که قبلا در غياب يک حزب واحد براحتى در مبارزه بين تشکلها و گرايشها پيش ميرفت. ادامه نقد راديکال به خطوط و گرايشات ديگر چپ، اکنون به شکل نقد بر گوشه ها و ابعاد و گرايشاتى از خود حزب کمونيست ايران بروز ميکرد.
22
منظورم اينست که کمونيسم کارگرى بنظر من ادامه تاريخ معينى هم هست. در اين بعد محدودى که در اينجا از آن صحبت ميکنيم، لاقل ادامه تاريخ تحول کمونيسم در ايران است. اين تحول در چهارچوب حزب کمونيست ايران و عليرغم تشکيل حزب که هدف ما در دوره قبل از آن بود همچنان ادامه پيدا کرد. و اين امرى بسيار طبيعى و قابل انتظار است. زيرا اگر کسى فکر ميکند ديدگاهها و پراتيکى که در چهارچوب مباحثات مارکسيم انقلابى تا سال ٦٢ به آن دست يافتيم، تمام آنچيزى است که براى فايق آمدن به موانع يک انقلاب کمونيستى و تناقضات کمونيسم تاکتونى لازم و کافى بوده است، تصور خيلى ساده و محدودى از معضلات کمونيسم امروز و وظايفى که جلوى ماست دارد.
23
تناقضاتى که قبلا شمردم، حاصل تاريخ واقعى اند. يعنى محصول خطاها و خبطها و حوادث و اتفاقات نيستند. يک تاريخ واقعى بر متن مبارزه طبقات اجتماعى، با روندها و تحولات اقتصادى و سياسى که در مقياس جهانى اين وضعيت را بوجود آورده اند. ولى درعين حال اين تناقضات، و سستى ها و ناتوانى هاى کمونيسم امروز، روند بعدى همين تاريخ را تعيين ميکنند. بنابراين شما، من، همه مان بعنوان کمونيستهاى اين دوره، انتخاب زيادى نداريم. يا بايد قربانيان ناآگاه و خام اين تناقضات باشيم، يا بايد دست بکار تغييرش بشويم. کمونيسم کارگرى پاسخى است که ميخواهيم به اين بدهيم. پاسخى است که من به آن رسيده ام. اين نقطه شروع بحث کمونيسم کارگرى است. کمونيسم کارگرى به يک خلاء واقعى در جنبش اجتماعى کمونيسم جواب ميدهد که کاملا عيان و غير قابل انکار است. خلائى که نميشود کسى سرش را زير برف بکند و آن را نبيند. اين خلاء واقعى وجود دارد و بمجرد اينکه شما بخواهيد به مثابه يک کمونيست فعاليت کنيد و به ميدان بيائيد، فورا با آن مواجه ميشويد و ميفهميد که بايد پاسخى پيدا کنيد. کمونيسم کارگرى يک پاسخ است، يکى از پاسخهاى ممکن است. وحى منزل نيست.، يک پاسخ و يک تبيين و يک افق است و طبعا ميتواند با هزار و يک پاسخ ديگر مقابل قرار بگيرد. اين شمائيد که بايد قضاوت کنيد و تصميم بگيريد آيا از نظر شما هم اين مبحث گامى براى رفع آن تناقضات تاريخى کمونيسم هست يا خير. اين پاسخ خاص ميتواند از نظر کسى کافى يا راهگشا باشد يا نباشد، اما اصل مساله اينست که فقط ميتوان تبيين را در برابر تبيين و پاسخ را در برابر پاسخ قرار داد. بى نظرى، بى پاسخى، معنايى جز تسليم به ناتوانى امروز کمونيسم عملا موجود از دخالت فعال در جامعه و تاريخ ندارد.
24
پس اولين نکته اى که در بررسى کمونيسم امروز جلب توجه ميکند شکاف ميان کمونيسم عملا موجود، در تمام سطوح، با آن کمونيسمى است که مورد نظر مارکس بود. کمونيسمى که ما جلوى خود ميبنيم، نظرات و پراتيکى که تحت عنوان کمونيسم بيان ميشود، در تقابل با تجسمى که مارکس و مارکسيسم از آن کمونيسم ميدهد. از يک طرف واقعيت اجتماعى و نظرى و عملى کمونيسم واقعا موجود امروز و از طرف ديگر مارکسيسمى که ما ميشناسيم. اينها ابدا يکى نيستند. شکاف و حتى تناقض ميان اينها براى ما عيان و انکار ناپذير است. از اين مشاهده هر آدم عاقلى به يکى از نتايج زير ميرسد: يا بايد نشست و در تئورى تجديد نظر کرد، يعنى معتقد شد که خود مارکسيسم با واقعيت سازگار نبوده، خوانائى نداشته، بايد در آن دست برد، در آن تجديد نظر کرد، آن را با روندهاى ديگر فکرى تلفيق کرد، آن را با اوضاع تاريخى موجود تطبيق داد، از آن دست کشيد و غيره. اين يک نتيجه گيرى محتمل و مقدور از اين مشاهده است. يک استنتاج ديگر هم ميتواند اين باشد که تئورى مارکسيسم عيبى ندارد، تحليل ها و اهداف و آرمانها عيبى ندارد. اما اينها در عمل تحريف شده اند، در عمل پياده نشده اند، مارکسيسم بعنوان يک تئورى انقلاب کارگرى سر جاى خودش محکم ايستاده است، نکته اينست که بايد به اين نظرات واقعا عمل کرد. آن رگه اول در فرهنگ لغات ما رويزيونيستها و بورژواها هستند، همه ما از آنها حرف ميزنيم. رگه دوم ما و خيلى ديگر از جريانات چپ هستيم. که ميگوئيم مارکسيسم درست است، اما آن کمونيسمى که تحت اين نام براه افتاده را قبول نداريم و به همين دليل هم احزاب متفاوتى ميسازيم.
25
اعتقاد به اينکه بستر اصلى و رسمى آنچه جنبش کمونيستى ناميده ميشود با قطبهاى بين المللى و غيره اش، نماينده مارکسيسم واقعى نيست، جريانى انقلابى نيست، کمونيسم واقعى نيست، خود سرچشمه پيدايش احزاب زيادى بوده است. احزاب متعدد و سنتهاى چپ مختلفى شکل گرفته اند که نقطه شروعشان هميشه همين بوده است که "اين کارى که حزب قبلى ميکند، يا اين واقعيتى که در فلان کشور تحت نام سوسياليسم وجود دارد سوسياليسمى نيست که ما ميگوئيم. سوسياليسم اين نيست، مارکس اينرا نگفته، اين تئورى انقلابى نيست، اين تبيين انقلابى وضعيت نيست، اين سياست انقلابى و طبقاتى نيست. اين عدول از مارکسيسم است". و اين، يعنى اعتراض و نقد به عدول جريانات ديگر از مارکسيسم، يک مشخصه تعريف کننده احزاب سنت "ضد رويزيونيستى" است. البته اين نقد و اين ادعاها را هميشه نبايد در صورت ظاهر آن پذيرفت. چرا که پشت خيلى از اين داعيه ها که "مارکسيسم اين نيست، مارکسيسم لنينيسم واقعى اين نيست"، منفعتهايى خيلى زمينى خوابيده است. دعواهاى مرزى چين و شوروى و تلاش چين براى ظهور در مقياس جهانى بعنوان يک قطب سياسى و اقتصادى با اقمار و مناطق نفوذ خودش. باعث ميشود اعلام کند که قطب شوروى نماينده "مارکسيسم واقعى نيست". يا کمکهاى مالى چين به آلبانى قطع ميشود و آلبانى هم تصميم ميگيرد اعلام کند که چين نماينده سوسياليسم نيست. بهر حال دلائل زمينى پشت اينها هست. ولى بهرحال مستقل از اين منافع زمينى، جدال با "رويزيونيسم" و سنت ضد رويزيونيستى يک جزء هميشگى کل تجربه و تاريخ سوسياليسم و کمونيسم تاکنونى بوده است.
26
جريان مارکسيسم انقلابى، عنوانى که ما براى توصيف خود بکار ميبرده ايم و حزب کمونيست ايران رسما بر متن مبانى فکرى و عملى آن تشکيل شد، نيز يک حرکت "ضد رويزيونيستى" بود. به اين اعتبار که خود را بعنوان نماينده مارکسيسم واقعى در برابر قطب هاى کاذب کمونيسم تعريف ميکرد و ديدگاههاى چپ راديکال موجود را با مارکسيسم ناسازگار ميديد. کمونيسم کارگرى، يعنى عنوانى که من امروز براى جريانى که اينجا دارم مشخصاتش را بيان ميکنم بکار ميبرم، نيز در کليات با يک همچون مشاهده اى موافق است. ما هم دقيقا مدعى هستيم که بخش اعظم جنبش مدعى کمونيسم، با مارکسيسم بيگانه است. اما راه کمونيسم کارگرى از اينجا به بعد از هر نوع جنبش ضد رويزيونيستى، از جمله مارکسيسم انقلابى، جدا ميشود. به اين معنى که سنت ضد رويزيونيستى نهايتا بر تبيينى از سرنوشت مارکسيسم بعنوان يک انديشه و تئورى بنا شده است. اين سنت از نظر متد تجديد نظر در مارکسيسم را اساس انحرافات و معضلات تلقى ميکند. تحولات تئوريک و عدول از اصول تئوريک و انحراف در آنها را سرمنشاء انحراف پراتيکى ميداند. عاقبت نامطلوب کشورهاى مدعى سوسياليسم و احزاب مدعى کمونيسم در جهان را به اين نسبت ميدهد که مارکسيسم بعنوان يک تئورى و يک نگرش تحريف و نقض شده است. اين ديدگاه نهايتا مشکل را در رويزيونيسم، بعنوان يک تجديد نظر طلبى در تئورى و سياست، جستجو ميکند. من اين متد را نميپذيرم. براى ما بحث کاملا برعکس اين است.
27
"مارکسيسم انقلابى" نيز بعنوان جريانى ضد رويزيونيستى نهايتا از دريچه اى ايدئولوژيک به اجتماع نگاه ميکند. تبيين اجتماعى و مشاهده اجتماعى در اين تفکر بر مشاهده ايدئولوژيکى بنا ميشود. مشاهده ايدئولوژيکى بر مشاهده اجتماعى مقدم ميشود. ما برعکس، مشاهده ايدئولوژيکى مان را از يک مشاهده اجتماعى استنتاج ميکنيم. بنظر من تفاوت اصلى ميان ديدگاه کمونيسم کارگرى با ديدگاه موسوم مارکسيسم انقلابى اينجاست. از نظر من، آن تناقضاتى که در مورد اوضاع کمونيسم تاکنونى و وضعيت جنبش سوسياليستى شمردم، ناشى از اين نيست که گوشه اى از تئورى نقض شده يا تجديد نظرى در تئورى بوجود آمده، بلکه خود اين سوسياليسم است که بعنوان يک پديده اجتماعى، کاربست طبقاتى متفاوتى پيدا کرده است. وقتى از موضع جنبش اجتماعى سوسياليستى نگاه ميکنيم، ميگوئيم کمونيسم عملا موجود جنبش اجتماعى سوسياليستى نيست. جنبش طبقات ديگرى است و احکام تئوريکى مارکسيسم دارد توسط طبقات ديگرى تفسير ميشود و کاربست پيدا ميکند. جنبش اجتماعى سوسياليستى اين نيست، جنبش طبقاتى سوسياليستى آنجا نيست. اينجاست. و دقيقا منتقل شدن مارکسيسم و تئورى انقلاب سوسياليستى از اين جنبش اجتماعى و طبقاتى براى سوسياليسم (يعنى کمونيسم کارگرى) و افتادنش بدست جنبشهاى اجتماعى طبقات ديگر است که باعث ميشود بناگزير در خود آن تئوريها هم تجديد نظر بعمل بيايد. به اين دليل که اين تئورى مطابق آن نياز اجتماعى و طبقاتى ساخته نشده است.
28
بحث من اينست که بدوا کاربست اجتماعى مارکسيسم عوض شده است، از اينرو لاجرم در آن عدول و تحريف بوجود آمده است. نه اينکه ابتدا عدولى از نظريات مارکسيستى بوجود آمده باشد و بدنبال آن کاربست اجتماعيش به چيز ديگرى تبديل شده باشد. اين روند برعکس است. اين موقعيت نابسامان جنبش سوسياليستى طبقه است که اجازه داده تئورى انقلاب سوسياليستى توسط بورژوازى به آن شکل مورد استفاده قرار بگيرد و چيز ديگرى تحت نام سوسياليسم و کمونيسم بوجود بيايد. بنابراين ما قطبهاى موسوم به کمونيسم را بدوا بعنوان جنبش هاى اجتماعى خاص رد ميکنيم و نه صرفا انديشه شان را. ما رويزيونيسم را جنبش اجتماعى طبقات ديگرى ميدانيم. ما ميگوئيم اين جنبش، يعنى اين چيزى که به آن کمونيسم تاکنونى ميگوئيم، اين يک جنبش اجتماعى براى سوسياليسم نيست. جنبش اجتماعى براى سوسياليسم درست بموازات اين و همزمان با اين پديده در همه دوره ها با تمام عينيت خودش جريان داشته و جريان دارد. ما داريم از زاويه اين جنبش طبقاتى و اجتماعى متفاوت به اين قطبها و ترندهاى موسوم به کمونيسم نگاه ميکنيم و نه صرفا از زاويه يک تئورى و يک ايدئولوژى. آيا معنى اين حرف بيتفاوتى نسبت به تئورى مارکسيستى و قائل شدن اولويت کمتر براى آن است؟ کاملا برعکس. اتفاقا يک نکته مهمى که در بحث امروز ميخواهم روشن بکنم اين است که آن جنبش ضد رويزيونيستى و مارکسيسم انقلابى خود ما که لااقل در صحت تعبيرش از تئورى مارکس ترديد ندارم، مدافع بسيار ضعيف و نحيفى براى مارکسيسم است. چون اگر کسى ميخواهد نشان بدهد که مارکسيسم چيز ديگرى است، اگر کسى ميخواهد حقانيت مارکسيسم را بعنوان يک تئورى انقلابى ثابت کند، درست همان کارى را بايد بکند که مارکس ميکرد، يعنى ملاک صحت و حقيقت تئورى را نهايتا در پراتيک آن جستجو کند. و اگر قبول کنيم که مارکسيسم تئورى پراتيک اجتماعى طبقاتى خاصى است، تنها آن جنبشى ميتواند تهايتا صحت تئورى انقلابى مارکس را اثبات کند که اين مارکسيسم را پراتيک کند. اگر کمونيسم مارکس بنا به تعريف خود مارکس کمونيسم پرولتاريايى يا کارگرى است، آنگاه انگشت گذاشتن بر تعلق ترندهاى کمونيستى تاکنونى به جنبشهاى اجتماعى طبقات ديگر، قوى ترين نقد مارکسيستى اى است که ميتوان بر اين کمونيسم تاکنونى گذاشت. بنابراين اين جنبش اجتماعى ماست که ميتواند صحت مارکسيسم را هم ثابت بکند. و نشان بدهد که اين تئورى انقلاب کارگرى است. بعبارت ديگر ما از بازپس گيرى تئورى مارکسيسم از دست بورژوازى حرف ميزنيم. ما بايد کاربست اجتماعى مارکسيسم را عوض کنيم و براى اينکه کاربست اجتماعى مارکسيسم عوض بشود، بايد امر اجتماعى مقدم بر مارکسيسم وجود داشته باشد. خود مارکسيسم هم دقيقا در چنان شرايطى بوجود آمد. امر اجتماعى اى که مارکسيسم بخاطر آن بعنوان يک يک تئورى و نقد طرح شده است، مقدم بر مارکسيسم وجود داشته است و دارد و يک عينيت خارج از مارکسيسم است. ادعا و اختراع مارکسيسم نيست. بنابراين ما از موضع آن امر اجتماعى نسبت به مارکسيسم حرف ميزنيم و ميگوئيم بايد اين را به تئورى انقلاب خودمان تبديل کنيم.
29
بحث ما بر سر رويزيونيسم يک بحث اسکولاستيک نيست. ميگوئيم رويزيونيسم براى ما يک مکتب نيست. يک مذهب ديگر نيست که با مذهب ما در تناقض قرار گرفته باشد، يک جنبش طبقاتى ديگر است که جوابش را فقط ميتوانيم با جنبش طبقاتى خودمان بدهيم.
30
به اين ترتيب ادعاى من اينست که کمونيسم کارگرى تنها مارکسيسم واقعى عصر ماست. ادعاى من اينست که حتى آن چيزى که بعنوان جنبش ضد رويزيونيستى مارکسيسم انقلابى از آن حرف ميزنيم، اجتماعا هنوز در قطب طبقاتى ديگرى قرار گرفته است. راجع به عقايدش صحبت نميکنم، که همانطور که گفتم در مارکسيستى بودنش ترديد ندارم. تاکيدم بر کلمه "اجتماعا" است. وقتى با محک موقعيت يک حرکت سياسى و نظرى، حرکت حزبى، حرف ميزنيم، "مارکسيسم انقلابى" خود ما در دوران انقلاب ٥٧ و امروز، اجتماعا تشکلى است در کانون ديگرى در اجتماع در مقايسه با آن سوسياليسم کارگرى اى که من از آن حرف ميزنم. بنابراين شکاف بين کمونيسم کارگرى و جريان "مارکسيسم انقلابى" به آن معنى که ما راجع به احزاب ضد رويزيونيستى حرف ميزنيم، شکاف عميقى است. شکاف اجتماعى عميقى است.
31
از لـحاظ نظرى جريان مارکسيسم انقلابى ما بنظر من حالت خاصى از کمونيسم کارگرى بوده است، کمونيسم کارگرى است در يکى از ظرفيتهايش. در لحظه معينى از حيات خودش. کمونيسم کارگرى در آن بعدى از حيات خودش که به جنگ تحريفات تئوريک ميرود در موقعيت يک مارکسيسم انقلابى ظاهر ميشود. در اين شکى نيست. اما به اين اعتبار مارکسيسم انقلابى فقط يک حالت خاص و يک عکس دو بعدى از يک واقعيت چند وجهى است. اگر به کمونيسم کارگرى از يکى از وجوهش نگاه کنيم، در قامت يک جريان مارکسيست انقلابى نمودار ميشود. به اين اعتبار تاريخ مارکسيسم انقلابى و تاريخ مبارزه ضد رويزيونيستى ميتواند بخشى و بعدى از تاريخ کمونيسم کارگرى باشد، اما کمونيسم کارگرى بعنوان يک جنبش اجتماعى و يک حرکت سياسى و حزبى در جامعه نميتواند در اين شکل محدود و خلاصه شود. کمونيسم کارگرى بموازات همان مارکسيسم انقلابى هم وجود داشته است، بحثى که من اينجا ميخواهم ارائه کنم دقيقا همين است پيشروى مارکسيسم انقلابى در ايران پس از انقلاب ٥٧ دقيقا بر مبناى وجود يک جنبش وسيعتر کمونيسم کارگرى در جامعه صورت گرفته و ممکن شده است.
32
بهرحال، جنبش ضد رويزيونيستى ميخواهد از مارکسيسم بعنوان يک ايدئولوژى و يک مذهب دفاع بکند، حقانيت آن را بگويد. اما براى کمونيسم کارگرى، مارکسيسم تئورى يک انقلاب در حال جريان و يک فعاليت در حال جريان است و به اين عنوان هم از آن دفاع ميکند. بعدا در مقدمات بحثم راجع به مبانى عقيدتى کمونيسم کارگرى برميگردم در رابطه با مارکسيسم حرف ميزنم.
33
اين نگاه به رويزيونيسم و به جايگاه تئورى مارکسيسم بنظر من يک وارونگى سنتى را اصلاح ميکند و مساله از قاعده اش بر زمين ميگذارد. اين فقط بحثى بر سر متدولوژى و روش نيست. بلکه به استنتاجهاى عملى بسيار متفاوتى نسبت به آنچه که توسط همين حزب ما (حزب کمونيست ايران)، بعنوان پيشروترين جريان کمونيستى و انقلابى ترين تشکل مارکسيستى موجود انجام ميشود، منجر ميشود.
34
من اينجا در بحث کمونيسم کارگرى تبيين ديگرى از مبارزه طبقاتى را طرح ميکنم. اين تبيين بخشا هم اکنون در نشريات و ادبيات حزب کمونيست ايران منعکس شده اين شامل نگرش ديگرى به تئورى است. کمونيسم کارگرى نگرش ديگرى به حزب، به کارآکتر اجتماعى اش، وظايفش، بافت اش، ساخت اش و روش فعاليتش دارد. نگرش ديگرى به تاريخ جنبش کمونيستى و به تاريخ جنبش چپ و بطور کلى و تاريخ جنبش کارگرى. مفهوم متفاوتى از انقلاب کمونيستى و از سوسياليسم بعنوان يک سيستم دارد. اولويتهاى عملى متفاوتى در جلوى احزاب کمونيستى قرار ميدهد. افق و دورنما و آينده متفاوتى را در تمايز با آنچه که اين پراتيکها و احزاب واقعا موجود لفظا و يا عملا دارند ترسيم ميکنند، در جلوى کمونيسم معاصر ما قرار ميدهد. و بالاخره احساس مبرميت و تعجيل و شادابى اى که اين بحث نمايندگى ميکند، در تمايز با فرومردگى و پلاسيدگى اى که چپ امروز به آن مبتلاست، قرار دارد.
35

36
خلاصه اين بخش صحبتم اين است: کمونيسم کارگرى پاسخى به سوالاتى است که بطور واقعى هر کمونيستى قاعدتا بايد داشته باشد و بايد جوابش را هم داشته باشد. من طرفدار يک جنبش سوال داشتن نيستم، طرفدار جنبش جواب دادن هستم و فکر ميکنم اين جوابش است. کمونيسم کارگرى پاسخ همه جانبه اى به اين مساله است در ابعاد سياسى، نظرى و پراتيکى. اصلاحيه تئوريکى بر چيزى نيست. يک جهت گيرى نيست. بلکه يک تبيين متمايز و يک خط مشى متمايز است. کمونيسم کارگرى در تداوم تکامل جامعه واقعا موجودى که حزب ما براى مثال از آن بيرون آمده، و بنظر من در تکامل مبارزه طبقاتى در جهان معاصر پيدا ميشود و ايجاد ميشود و بطور مشخص در ايران، امتداد تحولات چپ انقلابى و جنبش کارگرى در ايران است. حاصل آن پروسه است. وقتش فرا رسيده است و طرح شدنش ناگزير است. يکى از حلقه هاى تکاملى اى که ما از آن عبور ميکنيم. درست مثل تشکيل حزب، کوبيدن پوپوليسم و غيره. کمونيسم کارگرى پله ديگرى است در همان مسير. و بالاخره کمونيسم کارگرى فراخوان معينى است به کمونيستها براى آرايش معينى، براى نگرش معينى و براى فعاليت معينى.
37
در بخش دوم صحبتهايم اثباتا کمونيسم کارگرى را توضيح ميدهم. يعنى بعنوان يک واقعيت اجتماعى، بعنوان يک تئورى سياسى، بعنوان مجموعه اى از نگرشها، مجموعه اى از ارزيابيها، بعنوان يک نيروى معين و غيره از آن حرف ميزنم.
38

کمونيسم کارگرى چيست

در بخش اول صحبتم سعى کردم توضيح بدهم که کمونيسم کارگرى در چه شرايط مشخصى دارد مطرح ميشود، چرا و به چه عنوانى خود را مطرح ميکند. منتهى اينجا ميخواهم اثباتا راجع به آن حرف بزنم. و به اين سوال جواب بدهم که کمونيسم کارگرى چيست؟ اين يک عبارت است که در سطوح مختلفى معنى پيدا ميکند. بنظر من اين عبارت به يک مجموعه اى از مسائل و پديده ها مربوط ميشود وآنها را در خودش فشرده ميکند.
40
در درجه اول کمونيسم کارگرى يک واقعيت اجتماعى است. درست همانطوريکه ليبراليسم بورژوائى يک واقعيت اجتماعى است. يعنى همانطور که ليبراليسم بورژوائى يک حرکت فى الحال موجود در جامعه است، کمونيسم کارگرى هم يک حرکت عينى و فى الحال موجود در جامعه است. همانطور که دمکراسى بورژوائى يک حرکت اجتماعى عينى است. يا براى مثال انساندوستى بورژوائى يا ليبراليسم بورژوائى حرکات اجتماعى عينى هستند و ما ميتوانيم به فعالينشان و به اشکال مختلف وجودى شان در هر کشور اشاره بکنيم، کمونيسم کارگرى هم يک چنين پديده اى است. اجتماعى است، عينى است، بيرون از احزاب و سازمانها، ولو بعضا در ارتباط با آنها وجود دارد. بنابراين يک معنى کمونيسم کارگرى، جنبش کمونيستى کارگرى است يا حرکت اجتماعى کمونيستى کارگرى است. آن کشمکشى در جامعه است که ميشود اسم کمونيسم کارگرى را بر آن گذاشت. اين کمونيسم کارگرى، بعنوان يک پديده عينى، يک پديده و واقعيت تاريخى است، دائما در جريان بوده است، مادى است و تاريخ خودش را دارد، لحظات تاريخى خودش را دارد و رويدادهاى خودش را دارد، شخصيتهاى خودش را دارد.
41
کمونيسم کارگرى بعلاوه يک سيستم فکرى است. يک سيستم فکرى جامع و فراگير (که در اين سطح هم به آن ميپردازم، به مبانى تئوريک آن و به ديدگاههايش نسبت به آن موضوعاتى که يک سيستم فکرى اجتماعى فراگير بايد به آن بپرازد.)
42
کمونيسم کارگرى همچنين يک انتقاد به سوسياليسم عملا موجود و يک بررسى تاريخى از سوسياليسم معاصر است. بنابراين يک جنبش و حرکت تئوريک- انتقادى است.
43
کمونيسم کارگرى همچنين مجموعه اى از يک سلسله ارزيابيهاى مشخص از مسائل گرهى سوسياليسم و مبارزه طبقاتى است.
44
کمونيسم کارگرى رهنمودى است براى عمل، عمل سياسى. همانطور که هر ديدگاه فکرى اجتماعى و سياسى رهنمودى براى يک سلسله عمل سياسى است، کمونيسم کارگرى همين ميتواند در اين ظرفيت تعريف شود.
45
کمونيسم کارگرى بعلاوه يک جنبش حزبى است که به يک آينده حزبى متفاوت براى کمونيسم نظر دارد. کمونيسم کارگرى کمپينى است براى ايجاد احزاب کمونيستى بر اين مبناى اين ديدگاهها و برنامه ها و سياستها.
46
و بالاخره کمونيسم کارگرى يک فراخوان مشخص خطاب به حزب کمونيست ايران است. فراخوانى براى اتخاذ يک نگرش معين و اتخاذ روشهاى فعاليت معين.
47
بهرحال وقتى من از کمونيسم کارگرى حرف ميزنم، مجموعه اينها مد نظرم است و نه يک ديدگاه نظرى صرف و يا سلسله روشهاى عملى که بايد اتخاذ بشود و غيره. کمونيسم مجموعه اى از يک واقعيت اجتماعى، ديدگاه نظرى و غيره است. همانطور که مقوله کمونيسم را، بدون پسوند کارگرى، همينطور مى فهميم. کمونيسم همه اينها هست. کمونيسم کارگرى هم همه اين ابعادى که گفتم را دارد و من در ادامه بحثم توضيح خواهم داد که خيلى ساده مقوله کمونيسم کارگرى را دارم بجاى مقوله کمونيسم بکار ميبرم. در بحث امروز به همه ابعادى که در تعريف کمونيسم کارگرى شمردم ميپردازم.
48

کمونيسم کارگرى بعنوان يک واقعيت اجتماعى

کمونيسم کارگرى بعنوان يک واقعيت اجتماعى چيست؟ بنظرمن کمونيسم کارگرى، انعکاس اعتراض کارگر به سرمايه دارى است. جامعه سرمايه دارى چند صد سال است که بوجود آمده، طبقه کارگر نوينى، پرولتاريا، در دل اين جامعه و همراه آن بوجود آمده و در کشمکش روزمره با سرمايه است. اين کشمکش دائمى و روزمره جرياناتى را در درون طبقه کارگر بوجود آورده که براى وضع موجود آلترناتيو ميدهند، جرياناتى را بوجود آورده که آرمانهائى فراتر از آن مبارزه روزمره را دنبال ميکنند، و يکى از اين جريانات کمونيسم کارگرى است. کمونيسم کارگران. اين حرکت دائمى است و وجود دارد. ناشى از ماهيت سرمايه و سرمايه دارى است، مشتق از وجود عينى طبقه کارگر بعنوان يک قشر اجتماعى است و يک حرکت را نشان ميدهد نه صرفا يک سلسله باورها، يک کشمکش را نشان ميدهد، يک مبارزه را در جامعه نشان ميدهد.
50
بستر پيدايش کمونيسم کارگرى، همان سوسياليسم طبقه کارگر است که بيش از دويست سال قدمت دارد و مارکس در مانيفست کمونيست اصلا با اشاره به همين حرفش را شروع ميکند. (و من بعدا به اين برميگردم). کمونيسم کارگرى بعنوان يک واقعيت اجتماعى، آن حرکت آگاهانه اى است که در درون طبقه کارگر عليه سرمايه شکل ميگيرد. اين مبارزه لحظات و دقايق خودش را دارد. خيلى از لحظات اين کمونيسم کارگرى با لحظات جنبش کمونيستى يکى بوده است. بين الملل اول بطور قطع يکى از دقايق اين جنبش و واقعه اى متعلق به اين حرکت است. انقلاب اکتبر بدون شک يکى از دقايق و حرکتهاى اين جنبش است. ولى کمونيسم کارگرى فقط به اينگونه واقعيات و تحولات محدود نميشود. همانطور که گفتم جريان کمونيسم کارگرى، يک جريان اجتناب ناپذير و دائمى در قرن بيستم است. من در سنت اين کمونيسم کارگرى اعتصاب يکساله معدنچيان انگليس را هم ميگذارم. براى کسى که از بيرون ياد گرفته جنبش ها را با شعارها و باورهائى که از خود بروز ميدهند قضاوت کند، ممکن است اعتصاب معدنچيان هيچ ربطى به کمونيسم پيدا نکند. ولى جنبش اجتماعى طبقه کارگر عليه سرمايه دارى، اعتصاب معدنچيان انگليس را بطور قطع در خودش جاى ميدهد. وقتى که معدنچى را بيکارش ميکنند و مجبور است ذغال جمع کند، از معدنى که خودش روى آن کار کرده است، خرده ذغالهايى هائى که اينجا و آنجا ريخته است، و وقتى پليس ميآيد نگذارد، اين جمله را ميگويد که بنظرمن فقط تکرار مانيفست کمونيست است: "من پول اين ذغالها را جد اندر جد با خون خودم و پدرم پرداخته ام. اينها مال من است". اين کمونيسم کارگرى است. اين باور باورى نيست که مارکسيسم در طبقه کارگر بوجود آورده باشد، ابداع مارکسيسم باشد و يا رويزيونيسم بتواند از طبقه کارگر پس بگيرد. طبقه کارگر اعتراض که ميکند، وقتى که رودرروى سرمايه دار قرار ميگيرد، در هر گوشه دنيا که برويد اين حرکت در آن وجود دارد و اين جمله و اين حکم از آن بيرون کـه ميايد که اينها مال ماست، ما توليدش کرده ايم. و اين حرف عليه مالکيت بورژوائى است. به اين ترتيب کمونيسم کارگرى دقايق خودش را دارد. بعنوان يک حرکت وقفـه ناپذير است. اما تاريخ کمونيسم کارگرى فقط تاريخ اين اعتراض و مقاومت جارى و "خودبخودى" ضد سرمايه دارى نيست. بلکه تاريخ نقد سوسياليستى و کمونيستى جامعه هم هست. در دل اين جنبش است که سوسياليسم و کمونيسم بمثابه انديشه و نقد و جهان گرى آگاهانه تبيين ميشود. متفکرين سوسياليست، احزاب سوسياليستى و کمونيستى در دل اين تاريخ عروج ميکنند. به اينها بعدا ميپردازم. منتهى در اين سطح بحث ميخواهم فقط به آن مبناى اجتماعى اساسى کمونيسم کارگرى اشاره کرده باشم. خواستم اينرا بگويم که آنجا که در جنبش طبقه کارگر بورژوازى زير سوال ميرود، مشروعيت استثمار و مالکيت بورژوائى زير سوال ميرود، و آلترناتيو به آن پيشنهاد ميشود، اعتراض ميشود و اين اعتراض از زاويه سوسياليستى و طبقاتى صورت ميگيرد، اين مبناى دائمى و وقفه ناپذير وجود و پيدايش کمونيسم کارگرى بعنوان يک پديده عينى است.
51
کمونيسم کارگرى يک واقعيت عينى است بخاطر عينيت خود مبارزه طبقاتى. يکى از وجوه نامطلوب انتقال پرچم و سخنگوئى کمونيسم و سوسياليسم انقلابى از طبقه کارگر بدرون طبقات دارا اين بوده که معنا و مفهوم مبارزه طبقاتى هم مطابق موقعيت بورژوازى و روشنفکر و متفکر بورژوا عوض شده است. من در کنگره سوم حزب هم به اين اشاره کردم. مبارزه طبقاتى يک مبارزه دائمى است، يک مبارزه وقفه ناپذير است. مارکس ميگويد که هرجا که استثمار هست مقاومت هم عليه آن هست. مارکس ميگويد مبارزه طبقاتى موتور تاريخ است. موتور تاريخ آن چيزى است که دائما تاريخ را به جلو ميبرد. مبارزه طبقاتى وقفه ناپذير است. تاريخ واقعى تاريخ اين مبارزه طبقاتى است. اين مهمترين موضوع تاريخ است. خيلى ها اين را قبول نميکنند که بطور دائمى يک مبارزه طبقاتى در جريان است. ميگويند مبارزات ملى هست، مبارزات نژادى هست، مبارزات سياسى و فرهنگى هست و غيره. اما تمام بحث مارکس اينست که پشت همه اينها يک کشمکش اساسى طبقات آن دوره جامعه و آن شيوه توليد وجود دارد. تاريخ چيزى نيست جز قانونمندى تاريخ. وقتى يک مارکسيست از تاريخ حرف ميزند، دارد از قانونمندى آن و از ديناميسم آن حرف ميزند. تاريخ را که ميخواهيد توضيح بدهيد بايد بگوئيد چرا جامعه دارد تغيير ميکند، چرا اين وقايع دارد رخ ميدهد چرا جامعه از يک شکلى به شکل ديگر درميآيد. پشت اينها مبارزه طبقاتى است. براى اينکه مبارزه طبقاتى را ببينيد بنابراين لازم نيست فقط کارگران را در ميدانها با شعارها و پرچمهايشان ببينيد. مبارزه طبقاتى را ميتوانيد در انعکاس آن در بورژوازى ببينيد. و اين مثال را در کنگره هم زدم: بورژوازى همه جاى دنيا دارد پيشاپيش به استقبال وجود يک طبقه کارگرى که مطالبات خودش را دارد ميرود، پيشاپيش جوابهايش را در مقابل مراحل جديد و حلقه هاى جديد مبارزه اقتصادى اى که هنوز سر نگرفته حاضر ميکند. نهرو در يکى از نخستين کنفرانس هاى کشورهاى غيرمتعهد که در آن از استقلال صحبت ميکنند، ميگويد "اينقدر نسنجيده استقلال استقلال نکنيد، کشور را ميدهند دست خودتان بعد شما ميرويد جواب آن کارگرى را بدهيد که فرداى استقلال، نان ميخواهد، خانه ميخواهد بهداشت ميخواهد". ما انعکاس مبارزه طبقاتى را در اين هشدار امثال نهـرو ميبينيم که در يک کشور تازه مستقل شده - که معلوم نيست چند تا کارخانه دارد و پرولتاريايش چقدر است - دارد به بورژوازى نسبت به يک عينيتى که دير يا زود با آن روبرو ميشود هشدار ميدهد. ميگويد اگر کشور دست خودتان بيافتد، آنوقت بعنوان يک کار دائمى يک دولت مستقل بايد جواب مبارزه طبقاتى را بدهيد. او اين را ميفهمد که اين جدال يک واقعيت است. که بالاخره هرجا کارخانه هست و هرجا کارخانه بسازند، کارگر ميايد و مطالباتش را مطرح ميکند.
52
بر مبناى اين مبارزه طبقاتى و اين کشمکشى که نيروى محرکه واقعى تحول جامعه است، عقايد، سياستها، احزاب و غيره شکل ميگيرند و سرنوشتشان تعيين ميشود. بر مبناى اين کشمکش عينى و مادى است که گرايش کمونيستى در طبقه کارگر وجود دارد و کار ميکند. اگر اين حرف براى دويست سال پيش، دوره ماشين شکنى، کمى افراطى بنظر برسد، الان ديگر اينطور نيست. بعد از صد و سى چهل سال که کتابهاى مارکس در صدها هزار نسخه در هر کشورى پخش شده، در زمانى که همه اسم سوسياليسم و کمونيسم را شنيده اند، تضمين رسمى ميشود داد که در هر کشورى طبقه کارگرى هست و مطالبه اى دارد، گرايش کمونيستى در درون طبقه کارگر هم وجود دارد. يکى ممکن است بگويد ولى اينها کمونيستهاى پرو-روس هستند، پرو-چين هستند و غيره. اما علت اينکه کارگر پرو-روس يا پرو-چين ميشود، اين است که کارگر بدوا سوسياليست است. و اينها را بعنوان پرچم ها و قطب هاى سوسياليسم قبول ميکنند. چين يا شوروى آن جهتگيرى را در درون طبقه کارگر ابداع نميکند بلکه سعى ميکنند آن را بخود کاناليزه کنند. آن جهتگيرى سوسياليستى بدليل وجود عينى سوسياليسم در طى قريب دو قرن و انقلابات و جنبشهاى سوسياليستى بوجود آمده و قطب هاى باصطلاح مکتبى سوسياليسم در اين متن کار ميکنند. اما گرايش کمونيستى درون طبقه روى پاى خودش ايستاده است، پايه اش مبارزه طبقاتى پشت سرش است نه فراخوان چين يا شوروى. بهرحال ميشود تضمين کرد که در هر کشور سرمايه دارى که پا بگذاريد، يک طبقه کارگر دارد که به درجه اى اعتراض و مقاومت ميکند و تحرکى عليه سرمايه دار نشان ميدهد و مطمئن باشيد ميتوانيد گرايشهاى سوسياليستى در بين اين کارگران پيدا بکنيد. در آخر قرن بيستم اين را هم من تضمين ميکنم که اگر برويد در آن گرايشهاى سوسياليستى بگرديد آثار لاسال را نميبينيد آثار مارکس را ميبينيد. اين گرايش کمونيستى کارگرى واقعيتى عينى است. واقعيتى مادى است بيرون از، و مقدم بر، همه احزاب سياسى که در درون طبقه کارگر فعاليت ميکنند.
53
اين سوسياليسم درون طبقه، انعکاس تغيير ساختارى جامعه است. تبديل جامعه ماقبل سرمايه دارى به سرمايه دارى و لاجرم پيدا شدن آنتى تز سرمايه دارى در مقابل خودش، پيدايش مبناى تغيير خودش. تمام بحث مارکس در مانيفست اينست که با پيدايش سرمايه دارى پرولتارياى نوينى شکل گرفته که پايه مادى و عينى سوسياليسم است. پرچم سوسياليسم را در دست دارد. سوسياليسم را ميخواهد. نابودى سرمايه دارى را ميخواهد براى نفى آن ارکانى تلاش ميکند که سرمايه دارى بر پايه اش بنا شده، يعنى مالکيت خصوصى بر وسايل توليد. به اين ترتيب اين سوسياليسم همانقدر واقعى و عينى است که سرمايه دارى. اين حرکت سوسياليستى همانقدر جدى و عينى است که سرمايه دارى. و بحث من اينست که اين حرکت و اين مبارزه طبقاتى اساس تاريخ معاصر است. اگر کسى ميخواهد حزبى راه بياندازد و موفق بشود، بايد جاى خود را در اين مبارزه پيدا کند. اگر يک حزب سياسى يک جا رشد ميکند، از آن روست که پاسخگوى مسائلى در اين مبارزه بوده است. من قبل از کنگره ششم کومه‌له در کردستان اين بحث را کردم (که در قطعنامه هاى کنگره هم آمده است) که علت اينکه کومه‌له رشد کرده بيشتر از آنکه بخاطر درايت ما باشد، بخاطر اين است که حزب يک طبقه اى است که دارد بطور عينى قدرت ميگيرد. بطور عينى کنار طبقه اى ايستاده است که دارد قدرت ميگيرد. به اين خاطر رشد ميکند. به اين خاطر حزب دمکرات نفوذش را در مقابل ما از دست ميدهد. و اگر ما اينرا بشناسيم آنوقت اين پروسه ديگر بايد آگاهانه پيش برده شود. يعنى نقطه قدرت تشکيلاتى مثل کومه‌له را بايد در طبقه کارگر جستجو بکنيد و آنجائى که اين طبقه مجتمع است، متمرکز است و در آن اشکالى که او اعتراض ميکند. کسى که قدرت کومه‌له را در جاى ديگرى جستجو کند بنظر من سوراخ دعا را گم کرده است. يعنى تاريخ معاصر خودش را نشناخته، ديناميسم تاريخ معاصر خودش را نشناخته که بتواند بر اين تاريخ تاثير بگذارد و حزب اش را پيش ببرد.
54
بهرحال اين بحثى است که در آخر بايد برگردم سراغش. اينجا فقط خواستم يک تصوير عينى ترى داشته باشيد از اين حرف که کمونيسم کارگرى يک جريان جلوى صحنه در جامعه معاصر است. پديده اى نيست که من بايد به کمک باستان شناسان يا محققينى از طريق علمى وجود آنرا ثابت کنم. اين پديده هر روز دارد مهرش را به اينکه بورژوازى چکار ميکند، در توليد و سياست چه ميکند، چه ايدئولوژى اى را رواج ميدهد، چه اخلاقياتى در خودش تحکيم ميکند، چقدر به مذهب ميدان ميدهد، چقدر به ليبراليسم ميدان ميدهد و غيره، ميکوبد. همه حرکات و افعال طبقه بورژوا متاثر از اينست که روبروى طبقه اى قرار دارد که از سوسياليسم حرف ميزند. اين جوهر جامعه معاصر است. برويد پشت روزنامه هاى آزاد بورژوازى، ببينيد اساسشان چيست؟ آنتى کمونيسم، ضديت با کمونيسم و سوسياليسم و مارکس و طبقه کارگر. برويد پشت دانشگاههايشان را ببينيد، ضديت با سوسياليسم و کمونيسم و مارکس و طبقه کارگر. اين اساس وجودى نهادهاى فرهنگى و روبنائى اين جوامع، اساس اشکال حکومتى آنها است. اساس وجود يا عدم وجود دمکراسى يا ديکتاتورى در اين کشورها هم همين است. اين تمام قضيه است. اصل قضيه است. و گرايش کمونيسم کارگرى در اين اصل قضيه - يعنى در اين روياروئى طبقه کارگر با بورژوازى - است که مکان تعيين کننده و زنده اى دارد.
55
و بالاخره به اين نکته ميرسيم که مارکسيسم چيزى جز خودآگاهى اين گرايش نبوده است. ببينيد انگلس در مقدمه مانيفست کمونيست چه ميگويد. ميگويد از ما ميپرسند چرا اسم مانيفست کمونيست را برگزيده ايد؟ چرا اسم اين بيانيه مانيفست سوسياليست نيست؟ انگلس ميگويد سوسياليسم در آنموقع يک چيز معينى بود، نمايندگانى داشت، آن جريان محترم بورژوائى بود که ميخواست جامعه بورژوائى را اصلاح بکند، اوضاع رقت انگيز طبقات فرودست را بهبود ببخشد براى اينکه اتفاقا سرمايه سرکار بماند. در مقابل اينها کارگرانند. اينها يک نوع سوسياليسمى را آورده بودند (که اسم ميبرد از شخصيتها و متفکرينش. وايتلينگ در آلمان، کابه در فرانسه و غيره) که نخراشيده و نتراشيده عليه مالکيت بورژوائى قد علم کرده بودند. ما وقتى حرفهايمان را نگاه کرديم، ديديم بايد عنوان اين جنبش را روى آن بگذاريم. اين بيانيه فقط ميتواند اسمش کمونيست باشد. ميگويد اينها بخودشان ميگفتند کمونيست در نتيجه ما هم اسم اين مجموعه ديدگاه و تئورى و نگرش را کمونيسم گذاشتيم. بعبارت ديگر مارکسيسم اصلا خودش را بعنوان خودآگاهى و عاليترين سطح بيان اين گرايش اجتماعى معرفى ميکند. مانيفستى که صادر ميکند، ميگويد مانيفست اينهاست. مانيفست اين گرايش اجتماعى فى الحال موجود است. حالا ديگر با مارکسيسم اين جنبش به يک مبناى نظرى محکم دست يافته است.
56
انگلس ميگويد در مقطع انتشار مانيفست سوسياليسم اقلا در قاره اروپا کاملا محترم بود در صورتيکه کمونيسم کاملا برعکس آن بود. کمونيسم کارگران بود. در مقابل سوسياليسم طبقات تحصيلـکرده بورژوا. کمونيسم سخن آن بخش طبقه کارگر بود که بازسازى راديکال جامعه را طلب ميکرد، ميگفت که انقلاب سياسى فقط کافى نيست و بايد يک انقلاب اجتماعى صورت بگيرد. اين بخش خود را کمونيست ميناميد. و حتى ايده انقلاب اجتماعى کمونيستى را طرح ميکرد. مارکسيسم بر اين مبنا حرف ميزند. بنابراين اين مانيفست کمونيست است بخاطر اينکه با سوسياليسم، که مشخصه سوسياليسم بورژوائى است، مرزبندى بکند و خود را بعنوان کمونيست، بعنوان مدافع سوسياليسم کارگرى متمايز کند.
57
کمونيستها در آن زمان کارگران بودند. اکنون صد و سى و چند سال از مانيفست کمونيست گذشته است و کمونيسم عملا موجود ديگر مشخصه کارگران نيست بلکه حالت همان سوسياليسمى را پيدا کرده که مارکس زمان خودش از آن حرف ميزد، متعلق به بورژواهاست. بنابراين ما کلمه کارگرى را به آن اضافه ميکنيم و ميگوئيم "کمونيسم کارگرى" براى اينکه ما را برگرداند درست بر سر اين موقعيت اجتماعى که انگلس از آن سخن ميگفت. به اين ترتيب اگر بخواهم مانيفست کمونيست را دوباره چاپ کنم، نامش را ميگذارم مانيـفـست کمونيست کارگرى. منتهى بعدا توضيح ميدهم که اين مانيفست صد و سى سال قبل کمونيسم کارگرى است و کمونيسم کارگرى امروز به يک تبيين جديدى از جهان امروز احتياج دارد. و بايد براى جهان امروز خط مشى تعيين کند.
58

مبانى و چهارچوب سيستم فکرى مارکسيسم

بهرحال اين من را به اين بحث ميرساند که کمونيسم کارگرى بعنوان يک ديدگاه، بعنوان يک جهان نگرى و يک دستگاه فکرى چيست؟ فکر ميکنم تا همينجا جواب اين سوال را داده ام: کمونيسم کارگرى مارکسيسـم است. بعنوان يک دستگاه فکرى، جامع و فراگير است، زيرا همان مارکسيسم است و مارکسيسم جامع و فراگير است. به اين اعتبار، گرايش کمونيستى کارگرى، ديدگاه کمونيسم کارگرى، از نظر تئوريکى، ارتدکسى مارکسيسم را تاکيد ميکند و بر صحت مارکسيسم پافشارى ميکند و تنها چيزى که من اينجا اضافه ميکنم اينست که کمونيسم کارگرى ميکوشد اين مارکسيسم را در انتهاى قرن بيستم بکار ببندد. به تغييرات عينى در جامعه و در جنبش سوسياليستى نگاه ميکند و اينها را در سيستم خودش دوباره بررسى ميکند و پاسخ ميدهد. بايد بدهد. اين ميشود کمونيسم کارگرى که ما الان مطرح ميکنيم در تمايز با ساير سوسياليسم غير پرولترى. با سوسياليسم غير کارگرى. دستگاه فکرى کمونيسم کارگرى، مارکسيسم است در تلاقى زمانى خودش، آخر قرن بيستم. مارکسيسمى است که مانيفست کمونيست پرچمش را بلند کرده است.
60
وقتى اين را ميگوئيم بعضى ممکن است بگويند که جريان مارکسيسم انقلابى ايران هم همين را ميگفت. تاکيد بر صحت و اصوليت مارکسيسم. در پاسخ به اين نکته من خودم را موظف ميدانم بهرحال يک مقدار راجع به مارکسيسم حرف بزنم، راجع به کمونيسم کارگرى حرف بزنم و در تبيينش از اقتصاد، فلسفه. درباره تئورى سوسياليسم مارکس و تبيين مارکس از سوسياليسم نکاتى را بگويم تا مارکس را آنطورى که اين جريان ميخواهد بشناساند، آنطور که کمونيسم کارگرى ميخواهد بشناساند، اينجا مطرح کرده باشم و درعين حال دوباره نشان بدهم که اين مارکسيسم تئورى کمونيسم کارگرى است.
61
در اينجا من نميخواهم، مثلا وقتى از فلسفه مارکسيستى حرف ميزنم، سخنرانى اى درباره فلسفه مارکسيستى بطور کلى کرده باشم. من ميخواهم در فلسفه مارکسيستى، جوهر طبقاتى آنرا توضيح بدهم، در نقد اقتصاد سياسى مارکس، جوهر طبقاتى اش را توضيح بدهم، و در تئورى سياسى و همينطور تبيين مارکس از سوسياليسم، جوهر طبقاتى اش را توضيح بدهم و بالاخره اين را بيرون بکشم که چرا اين تئورى واقعا تئورى يک موجوديت و يک عنصر اجتماعى يعنى طبقه کارگر است و نه برعکس. يعنى يک تئورى اى که فقط بدرد کارگر ميخورد. ميخواهم نشان بدهم مارکسيسم تئورى اى است که بنياد اثباتى خودش به مثابه يک تئورى، وجود و پراتيک يک موجوديت اجتماعى - طبقاتى مشخص يعنى طبقه کارگر است.
62
اجازه بدهيد با چند نکته پيرامون فلسفه مارکسيسم شروع کنم. همه ميدانيم و تکرار ميکنيم که مارکسيسم ماترياليسم است. يعنى تقدم ماده بر ايده و جهان عينى بر جهان ذهنى و غيره. و باز همه ميدانيم که مارکس فقط اينرا نگفته و يک لغت ديالکتيکى ميگذاريم سر اين ماترياليسم و خودمان را از يک عده ماترياليست ديگر تفکيک ميکنيم. اين ديالکتيک، که محور نقد مارکس به ماترياليسم زمان خودش و پيش از خودش است چيست، جوهرش چيست؟
63
مارکس اينرا در نقد فوئرباخ توضيح ميدهد و من مشخصا ميخواهم به دو نکته در اين نقد (نقد مارکس خيلى وسيع و جامع است) اشاره بکنم. ماترياليسم قبل از مارکس، جهان عينى برايش مقدم است. عينى وجود دارد و ذهن انسان بعنوان آگاهى، بعنوان آگاهى انسانى در مقابلـش قرار ميگيرد و آنرا منعکس ميکند. اولين اختلاف مارکس با اين ماترياليسم اين است که اين بيان صحيح نيست. "ذهن" نه فقط جهان عينى را منعکس ميکند، بلکه تغييرش هم ميدهد. به اين ترتيب اين طرف قضيه هم، خودش به عنصر فعاله اى در رابطه با اينکه عينى اساسا چى هست، و چرا چنين است که هست، تبديل ميشود. عينى يک چيز داده شده از پيشى نيست، که ذهن فقط آينه اى جلوى آن باشد. بلکه اين عنصر ذهنى، عنصر فعاله تغيير است. بنابراين مارکس مقوله پراتيک را مطرح ميکند. مارکس ميگويد براى شما باغهاى انگور فلانجا يک عينيتى است که ذهن بشر آن را منعکس ميکند. اما روز خودش اين باغها محصول کار آدمهايى بوده است. هر چيزى که شما عينيت آن را ميبينيد، حاصل يک پروسه تغيير توسط عنصر آگاه و فعال در آن است. بنابراين اولين چيزى که مارکسيسم و ماترياليسم مارکس را از ماترياليسم هاى قبل از خودش جدا ميکند مقوله پراتيک است. مارکس در ايدئولوژى آلمانى و در نقد فوئرباخ حتى يکجا کمونيسم و "ماترياليسم پراتيک" را مترادف هم بکار ميبرد و از "ما کمونيستها، يعنى ماترياليستهاى پراتيک" حرف ميزند.
64
بنابراين اولين مقوله پراتيک است. اولين نقطه جدل مارکس با فوئرباخ بر سر مقوله پراتيک و رابطه حقيقت با پراتيک است. اينکه يک چيزى حقيقت دارد يا نه در خودش معلوم نميشود. با پراتيک کردن آن امر بايد حقيقتش را اثبات کرد. اثبات، يک امر پراتيکى است. بهرحال پراتيک اولين وجه تمايز است. ولى پراتيک چـه چيزى؟ اين سوالى است که بخصوص به بحث ما مربوط ميشود.
65
نقطه اختلاف دوم مارکس با فوئرباخ بر سر انسان است. پذيرفتيم که انسان با پراتيک خودش جهان عينى را تغيير ميدهد. اما اين انسان خودش چيست؟ اختلاف مارکس با فوئرباخ اينست: مارکس ميگويد انسان براى فوئرباخ پديده اى مجرد و طبيعى و غريزى است در صورتيکه انسان يک پديده اجتماعى است. فوئرباخ ميرسد به ذات انسان. بهرحال در فلسفه فوئرباخ در مقابل آن جهان عينى انسانى وجود دارد که آن را منعکس ميکند و بايد تعريف نمونه وارى از آن انسان کرد. بايد با ذات خودش آنرا توضيح داد. ماترياليسم مکانيکى مجبور است اين کار را بکند، پديده ها را با ذات خودشان توضيح بدهد. مارکس اينکار را نميکند. مارکس ميگويد اين ذات انسان خودش حاصل يک موقعيت بيرون از خودش است. بنابراين مارکس در مقابل انسان طبيعى و ذاتى فوئرباخ، انسان اجتماعى را مطرح ميکند. ميگويد انسان چيزى نيست جز محل تلاقى روابط اجتماعى اى که بر او ميگذرد. اين پديده در مقابل جهان عينى قرار گرفته و اين جهان روى او تاثير ميگذارد. انسان براى مارکس يک مقوله اجتماعى است، حاصل جامعه است و در هر مقطع حاصل برآيند روندهاى اجتماعى است که بر آن انسان ميگذرد. بنابراين آن انسانى که بقول فوئرباخ دارد جهان عينى منعکس ميکند براى فوئرباخ يک موجوديت بيولـوژيکى است با حواس معين و غرايز معين و حسيات معينى در قبال دنياى بيرون از خودش. اما براى مارکس فشرده اى از جامعه زمان خودش است و محصول موقعيت اجتماعى اى که در آن قرار گرفته است. اينجاست که مقوله اجتماع وارد تبيين مارکس ميشود. اجتماع از همان اول در تعريف انسان وارد مارکسيسم ميشود. اينطور نيست که بدوا انسان را داريم و سپس ميائيم تا راجع به اجتماع و شيوه توليد و غيره حرف بزنيم. اجتماع مقدم بر انسان در تعريف خود مقوله انسان وارد تحليل مارکس ميشود. ولى اين هنوز تمام بحث نيست. در قدم بعد بايد پرسيد مارکس اجتماع را چـگونه تعريف ميکند؟ بايد سراغ ايدئولوژى آلمانى رفت و ديد که مارکس اجتماع را چگونه تعريف ميکند. براى مارکس اجتماع جمع عددى افراد نيست که با هم توافق کرده اند کنار هم زندگى و کار کنند - درسى که علوم سياسى بورژوائى ميدهد، "جامعه ناشى از قرارداد دستجمعى يک عده آدم است که با هم تصميم گرفته اند خيابان بسازند، حقوق همديگر را رعايت کنند، و تقسيم کار کنند"- مارکس در ايدئولوژى آلمانى ميگويد قبل از اينکه جامعه اى بخواهد باشد بايد انسانش زنده باشد و خودش را بازتوليد بکند. مارکس فورا مساله را به توليد و بازتوليد ربط ميدهد. بنابراين از پايه هاى بنيادى جامعه حرف ميزند که اساسش توليد است. بنابراين وقتى ميگوئيم انسان خصلت اجتماعى دارد، خيلى سريع معلوم ميشود که در پشت تمام اين خصلت اجتماعى، مناسبات توليدى زمان آن انسان است که مهم و تعيين کننده است. بنابراين براى مارکس جامعه معنى جامعه شناسانه ندارد بلکه بلافاصله در زيربناى خود معنى توليدى و اقتصادى پيدا ميکند. رابطه زيربنا و روبناى اجتماعى را هم البته مارکس توضيح ميدهد (که اين اينجا به معنى اخص کلمه به بحث ما مربوط نيست.).
66
ولى هنوز اينهم پايان کار نيست. توليد چيست؟ توليد چه چيزى را بما ميگويد؟ و اينجاست که مفهوم طبقه بعنوان جزء لايتجزاى پروسه توليدى جامعه در هر مقطع، همانجا وارد تعريف انسان ميشود. بنابراين در فلسفه مارکسيستى، شروع، حتى شروع دريافت و فهم، شروع اينکه کسى بفهمد چه چيزى حقيقت است، شروع اينکه اصلا بشود از فلسفه حرف زد، شروع اينکه اصلا بشود فلسفه اى داشت، طبقه است. در تئورى مارکسيستى طبقه حتى مقدم بر ادراک وارد سيستم ميشود. طبقه همراه فلسفه مارکسيستى آمده. اينطور نيست که طبقه مقوله و دسته بندى اى است که بعدا انسانها در آن جاى ميگيرند و دسته بندى ميشوند. براى جامعه شناسى بورژوائى اينطور هست، از انسانهاى مجرد شروع ميکند و سپس با جمع زدن انسانها و افراد به جامعه ميرسد و با دسته بندى انسانها به مقوله طبقه و طبقات اجتماعى. براى مارکس اگر مفهوم طبقه را نياوريد فلسفه اش براى توضيح جهان پيرامون خودش همين اول اشکال پيدا ميکند. فلسفه اش اشکال پيدا ميکند چون خودش مدعى است که انسان محصول روابط اجتماعى است، خودش معتقد است اين روابط اجتماعى طبقاتى است. تازه اين انسان محصول روابط اجتماعى و محصول روابط طبقاتى بگذاريد جلو عينيت اجتماعى تا ببينيد پراتيکش چيست و حقيقت چيست و غيره. بنابراين در تلقى مارکس از انسان، طبقه وارد ميشود. در تلقى مارکس از پراتيک طبقه وارد ميشود، در تلقى مارکس از ماترياليسم طبقه وارد ميشود.
67
در قلمرو اقتصاد سياسى چطور؟ مارکس انتقادى دارد به جامعه سرمايه دارى. کتاب کاپيتال و کتابهاى ديگر اقتصادى مارکس، آموزش اقتصاد نيست. نقد جامعه بيرون از خودش است. نقد اقتصاديات آن جامعه است. نقد پايه هاى توليدى آن جامعه است که براى مارکس رکن آن جامعه است، شرط پيدايش جامعه است. نقد مارکس به اقتصاد سياسى سرمايه دارى چيست؟ باز نگاه ميکنيم و مقوله طبقه را محور اين نقد ميبينيم. اساس نقد مارکس به سرمايه دارى، تئورى ارزش اضافه و انباشت سرمايه اوست. مارکس ميگويد سرمايه ارزش خودگستر است. ارزش رشد يابنده است. اما چرا ارزش رشد پيدا ميکند. انباشت چگونه صورت ميگيرد. اين ارزش "اضافه شده" از کجا ميآيد؟ در تجزيه و تحليل اين امر مارکس فورا ميرسد به خريد و فروش نيروى کار. ميرسد به کالايى به نام نيروى کار، به وجود پديده اى به اسم کارگر در جامعه سرمايه دارى که نيروى کارش را ميفروشد. بنابراين کارگر همراه نقد اقتصاد سياسى مارکس وارد صحنه ميشود. تئورى ارزش اضافه بدون وجود مقوله کارگر بى معناست. محور انتقاد اقتصادى مارکس وجود طبقه کارگر است. وجود يک طبقه اجتماعى، توده اى از مردم، بخشى از جامعه که مجبور است نيروى کارش را بفروشد. مارکس اين طبقه را بطور عينى تعريف ميکند. بعضى ميگويند تعريف مارکس از طبقه کارگر معلوم نيست. آيا هرکس مزد گرفت، يعنى مثلا پاسبانها يا کشيشها هم کارگرند؟ نکته اينجاست که مارکس بدوا قلمرو اقتصاد را، بعنوان قلمروى که طبقات اجتماعى در آن متعين ميشوند، تعريف کرده است. براى مارکس کارگر کسى است که مزدبگير در قلمرو اقتصاد است و نه هرکسى که در ازاى کارى اجرتى ميگيرد، حال بطور قسطى، ماهانه، روزانه و غيره. قلمرو اقتصاد براى مارکس از قلمرو سياست بروشنى قابل تفکيک است. در کتاب سرمايه اينها را بروشنى ميبينيد. حلـقه هايى که مارکس را از اقتصاد به سياست و به روبناى غيراقتصادى جامعه ميرساند، همه در بحثهايش روشن است. از تقسيم کار حرکت ميکند، بعد مالکيت را توضيح ميدهد و غيره.
68
بهرحال کارگر يک مقوله تعريف شده عينى است و بخصوص پرولتاريا. از ١٧ سوال اصول کمونيسم انگلس ١١ تاش راجع به پرولتارياست و همه اش هم توضيح اين پديده بعنوان يک پديده عينى است. نگفته است پرولتاريا کسى است که طور خاصى فکر کند، بلکه گفته کسى است که در چه موقعيت عينى اقتصادى معينى قرار دارد. و اين موقعيت عينى قابل تبيين است.
69
در عرصه مبارزه سياسى و باصطلاح نگرش مارکس به تاريخ هم به همين ترتيب جايگاه محورى طبقه را ميبينيم. مبارزه طبقاتى و مقدرات اين مبارزه طبقاتى هم باز محور نگرش مارکس به تاريخ و سير تحول جامعه است. نگرش مارکس به مقوله دولت و پيدايش دولت مفهوم طبقه را در بطن خود دارد. پيدايش دولت نتيجه پيدايش مقوله اضافه محصول است. يعنى محصولى اضافه بر آنچه توليد کننده مـستقيم بايد مصرف کند تا بتواند از نو کار و توليد کند. تا وقتى جامعه بشرى اضافه محصول ندارد و هرکس هرچه را درآورده بايد درجا مصرف کند تا بتواند زنده بماند و برود يک چيز ديگرى گير بياورد و بخورد، دولتى هم در کار نيست. کارى برايش وجود ندارد. دولت مال وقتى است که بخواهند يک چيزى را از دست کسى در بياورند. و بايد بطور عينى چيزى اضافه باشد تا بتوان آن را از دست توليد کننده درآورد بى آنکه او نابود شود و توليد متوقف شود. يعنى در مقياس تاريخى براى آن عده، براى آن توده کار کننده، بعد از گرفتن بخشى از محصول کارشان هنوز يک چيزى بماند که بتوانند زنده بمانند. ميشود يک عده را کشت و همه چيز را از دستشان درآورد ولى دولت بعنوان پديده اى در يک جامعه پابرجا، متکى بر اضافه توليد است. دولت جامعه بورژوائى، واقعيتى است متکى بر ارزش اضافه، به شکل مشخص اضافه توليد مازاد بر مصرف توليد کننده مستقيم يعنى کارگران. دولت در تبيين مارکسيستى، دولت يک طبقه است. دولت اساسا بعنوان يک پديده طبقاتى در مارکسيسم تعريف ميشود. در تئورى مارکسيستى ماحصل اين مبارزه طبقاتى نهايتا به پيدايش يک دولت طبقه کارگر ميرسد -بعنوان مقدمات گذار از يک جامعه اى که طبقات و دولت در آن وجود دارد به جامعه اى که در آن طبقات و دولت نيست. مارکس ديکتاتورى طبقه کارگر را مطرح ميکند.
70
هدف اين جنبش، هدف اين تاريخ و جهت اين تاريخ که اساس آن مبارزه طبقات است چيست؟ اگر تاريخ قانونمند است، جهت آن چيست؟ اين ما را ميرساند به تيتر بعدى. مارکس و سوسياليسم مارکسيستى. خيلى جالب است. من ميگويم بيائيد بنشينيم و کلاهمان را قاضى کنيم و ببينيم امروزه به چى چيزهايى سوسياليسم ميگويند. ولى مارکس خيلى روشن حرف ميزند. مارکس دهها بار در مانيفست کمونيست و متون ديگر از اين حرف ميزند کمونيستها با لغو مالکيت خصوصى بر وسائل توليد مشخص ميشوند. کمونيستها با نابودى مالکيت بورژوائى مشخص ميشوند. کمونيستها با لغو کار مزدى و بردگى مزدى مشخص ميشوند. يعنى ماحصل اين مبارزه طبقاتى، پيروزى اين مبارزه طبقاتى، در لغو يک سيستم ملکى است (که با توجه به آنچه گفتم بايد روشن باشد که چه ربط دقيقى با تبيين اجتماعى و فلسفى مارکس دارد). بايد آن مناسبات توليدى اى را دگرگون کرد که بشر را در آن موقعيت قرار داده است. بنابراين انقلابى که مارکس از آن حرف ميزند، يک انقلاب سياسى ساده نيست، بلکه انقلابى است که در زيربناى اقتصادى جامعه دست ميبرد و مالکيت خصوصى بر توليد و همراه با آن نفس بورژوا بودن و پرولتاريا بودن را برمياندازد. هيچ جا مارکس از اين تخفيف نداده است. هيچ جا وظيفه اى کمتر از اين براى انقلاب کمونيستى تعريف نکرده است. البته سوسياليسم بورژوايى هم خواهان تحولات و تغييرات اقتصادى است. اما ابدا به اين قائل نيست که اين تغيير اوضاع اقتصادى بايد متضمن لغو مالکيت بورژوائى بر توليد و لغو کار مزدى باشد و گرنه چيزى جز اصلاحات ادارى نخواهد بود. مضمون اقتصادى انقلاب اجتماعى براى مارکس خيلى روشن و تعريف شده است و آن لغو مالکيت خصوصى بر وسائل توليد و لغو سيستم کار مزدى است. پايان وضعيتى که در آن بخشى از جامعه براى بقاء نيروى کار کردنش را به ديگرى ميفروشد.
71
بنابراين از نظر خصلت انقلاب مورد نظر مارکس، سوسياليسم مارکس، باز مقوله طبقه کارگر و وجود عينى طبقه کارگر امرى محورى است قرار است موقعيت اين طبقه تغيير کند. اينجا منظورم از نظر رفاهى و مصرفى و امثالهم نيست. بلکه از نقطه نظر مکان اجتماعى اش است. جامعه نبايد به طبقات تقسيم شود. وجود يک طبقه اى از مردم که مجبور است نيروى کارش را بفروشد. تا بتواند زندگى کند نبايد وجود داشته باشد. سوسياليسم مارکس حاصل يک انقلاب کارگرى است.
72
بنابراين ما اينجا به روشنى يک نقد کارگرى را مى بينيم. اينطور نيست که يک دستگاه فکرى خيرانديش آمده در جامعه با چراغ قوه دنبال يک قشر اجتماعى بدرد بخور براى انقلاب گشته و کارگر را پيدا کرده است، بدوا سوسياليسم را ميخواسته و حالا آمده است ببيند کدام طبقه ميتواند اينرا به سرانجام برساند و عامل اجرايى اين سوسياليسم باشد. برعکس است، اين يک جنبش اجتماعى است که دارد به زبان تئورى حرف ميزند نه برعکس. تئورى نيست که مابه ازاء اجتماعى خود را يافته است، خود آن کارگر است که در اين تئورى دارد حرف ميزند و تمام اهميت مارکسيسم در اين است که وقتى خوب ميخوانيدش مى بينيد خود کارگر است که دارد حرف ميزند. فلـسفه اش را نميتواند بدون فرض موجوديت خودش بيان کند. در تئورى مارکسيسم کارگر هيچ جائى در هيچ مرحله اى از تحليل نيست که وارد بشود، از ابتدا حضور دارد، تحليل دهنده است. اينطور نيست که تئورى را ساخته باشيم و حال بيائيم پيگيرترين فلان و بهمان را تعيين کنيم و ببينيم طبقات اجتماعى کجا هستند و بگوئيم آها کارگر، پيگيرترين دمکرات. کارگر، پيگيرترين عدالتخواه اجتماعى. کارگـر، پيگيرترين مبارز راه رهائى زن. کارگر، پيگيرترين مدافع فلان امر است. صحبت اين نيست که يک مکتب فکرى دارد اقشار اجتماعى مورد نظرش را انتخاب ميکند يا جائى قضاوتش را راجع به جامعه ميگويد، برعکس اين قضاوت بخشى از جامعه است راجع به فلسفه، قضاوت بخشى از جامعه است راجع به تئورى. قضاوت بخش معينى از جامعه است راجع به همه اينها و راجع به آينده جامعه. تمام زيبائى و اهميت مارکسيسم اينست. و بنظر من باز ايجاب ميکند که کسى که مانيفست کمونيست را ميخواند، اول اسمش را خط بزند و بنويسد مانيفست کمونيست کارگرى. چون در هيچ جائى در بحث مارکس موجوديت طبقه اثبات نميشود، بلکه فرض گرفته ميشود، هيچ کجا منافع طبقه اثبات نميشود، بلکه فرض گرفته ميشود، و هيچ جا براى حقانيت و مشروعيت اين منافع استدلال نميشود، بلکه فرض گرفته ميشود. اينکه طبقه کارگر بايد آزاد بشود، فرض گرفته ميشود. استدلال بر نميدارد. سوسياليسم بورژوائى ميگويد آخر درست نيست که جامعه به فقير و غنى تقسيم شده باشد و از اينجا رهسپار حمايت و کمک به اقشار محروم ميشود. در مارکسيسم اصلا حرف بر سر اين نيست. اين تئورى، اين فلسفه، کلام کارگر است. نه بعنوان اشخاص معين، بلکه بعنوان طبقه مزدبگيرى که چنين جامعه اى را نميخواهد. مارکسيسم متن و محتواى اعتراض يک طبقه اجتماعى است. کارگر را از مارکسيسم بگيريد، هيچ چيز از اين دستگاه فکرى نميماند. چنين نيست که اگر کارگر را از مارکسيسم گرفتيم و مارکسيسم به يک تئورى فاقد عامل اجرايى تبديل ميشود، به يک تئورى غيرقابل کاربست تبديل ميشود. مقوله کارگر را از مارکسيسم بيرون بکشيد، هيچ تئورى اى بجا نميماند. هيچ تبيين فلسفى اى بجا نميماند. هيچ نقدى به فلسفه پيش از خودش باقى نميماند. تئورى نقد اقتصاد سياسى بجا نميماند. هيچ چيز بجا نميماند که بخواهيد بکارش ببنديد يا نه. کارگر را اگر از مارکسيسم بيرون بکشيد، مارکسيسم باقى نميماند. مثل اين ميماند که بخواهيد بورژوازى را بيرون بکشيد و هنوز تئورى ليبراليسم بدهيد. همانقدرى که در ليبراليسم، در محافظه کارى، در فاشيسم، وجود اجتماعى بورژوازى فرض است و بهيچوجه مورد بحث قرار نميگيرد، هيچوقت حالت نبودش در نظر گرفته نشده، در مارکسيسم وجود اجتماعى کارگر فرض گرفته ميشود و هيچوقت مورد بحث نيست. عکسش در نظر گرفته نشده. اگر در جامعه اى کارگر وجود ندارد، حتما سرمايه دارى هم نيست و مارکسيسم هم همراهش نيست. ولى اگر يک جا راجع به سرمايه دارى حرف ميزنيم، آنوقت ديگر اين رسما کلام فلسفى و سياسى و اقتصادى و اجتماعى کارگر در اين جامعه است.
73
بنابراين، بعنوان يک دستگاه فکرى، مارکسيسم دستگاه فکرى کارگر است نه دستگاه فکرى مربوط به کارگر. نه تئورى انقلاب بـراى کارگران، بلکه تئورى کارگران براى انقلاب. نقش مرکزى کارگر در مارکسيسم از مقولاتى نظير عدالت اجتماعى، ترقى، رشد نيروهاى مولده و غيره، استخراج نشده. مثل اينکه "براى رشد اجتماعى، کارگران بايد انقلاب کند"، "براى رشد اجتماعى، کارگر بايد پا به صحنه بگذارد". "براى عدالت اجتماعى، کارگر بايد رهبرى جنبش را بدست بگيرد". هيچ جا مقوله کارگر خصلت اشتقاقى نسبت به مقوله اى پيش از خود، مقدم بر او، مثل عدالت، برابرى و امثال اينها ندارد. برعکس است. اين مقوله کارگر، يعنى جامعه مبتنى بر کار مزدى کارگر، است که برابرى را معنى ميکند، عدالت را معنى ميکند، توسعه و ترقى را معنى ميکند و معنى واقعى جامعه و تاريخ را معنى ميکند.
74
به اين ترتيب، مارکسيسم بنا به تعريف، به تعريفى که خود در اساس جهان بينى اش از خود بدست ميدهد، يک نگرش و سيستم فکرى کارگرى است. و فقط با دست بردن در بنيادهاى اساسى اش ميتوان کاربستى غير از پرولترى بودن و کارگرى بودن به آن داد. و اين همان اتفاقى است که عملا در طول صد سال اخير صورت گرفته است. مارکسيسم بدلائل معين توسط جناحهايى از خود طبقه بورژوازى بدست گرفته ميشود. براى مثال جناح چپ بورژوازى از مارکسيسم بعنوان تئورى اى براى عمل سياسى قهر آميز استفاده ميکند، بعنوان تئورى اى براى بسيج طبقه کارگر در خدمت امر سياسى اش استفاده ميکند. آن بخشى از بورژوازى که ميخواهد براى تغيير مورد نظرش توده محروم در جامعه را بسيج بکند، ناگزير به مارکسيسم متوسل ميشود. به اينها بعدا ميرسيم. اما نکته اينجاست که اين انتقال مارکسيسم از جنبش طبقه کارگر به جنبشهاى مختلف بورژوايى بدون تجديد نظر در اين سيستم و اين انديشه و بدون تحريفات ممکن نيست و تصرف مجدد مارکسيسم بوسيله جنبش سوسياليستى طبقه کارگر هم بدون اعاده احکام مارکسيسم ممکن نيست. اينجاست که ايدئولوژى و تئورى جايگاهشان را براى ما دوباره پيدا ميکنند. ما طرفدار ساختن احزابى که متوليان آستان قدس تئورى باشند نيستيم، ولى بعنوان احزاب کارگرى شديدا به ارتدوکسى مارکسيسم و تمام صحت تئوريکى مارکسيسم احتياج داريم.
75

نقد کمونيسم کارگرى از سوسياليسم واقعا موجود

ادعاى ما مبنى بر اينکه کمونيسم کارگرى يک دستگاه فکرى جامع است، يک جهان نگرى جامع است، ادعائى نيست درباره آنچه که من ميگويم. صحبت بر سر جامعيت کمونيسم کارگرى بعنوان ديدگاه و نقد طبقاتى اى است که مارکس تبيين ميکند. اين ديدگاه طبقاتى وجود دارد. آنچيزى که وجود ندارد، اين است که اين ديدگاه طبقاتى آخر قرن بيست حرف بزند. ولى باز تازه نقطه حرکت ما اين نيست. نقطه حرکت ما اينست که کمونيسم کارگرى به مثابه يک جنبش اجتماعى بهرحال وجود دارد و وقتش شده که اين انديشه و اين سيستم فکرى جنبش خود را از دست بورژوازى بيرون بکشيم. تا آنجائى که از تاريخ احزاب کمونيستى حرف ميزنيم، حزب کمونيستى کارگرى به اين ترتيب پيدا ميشود که جنبش سوسياليستى طبقه کارگر، جنبش اجتماعى طبقه کارگر، پرچم مارکسيسم را بلند کند. از موضع انسانهائى در درون جنبش اجتماعى بايد رفت سر اين مساله. و پرچم مارکسيسم را نميشود بلند کرد بدون نقد کمونيسم واقعا موجود.
77
گفتم که کمونيسم کارگرى همچنين نقدى است بر سوسياليسم عصر خويش، نقدى است از سوسياليسم واقعا موجود. آنچه من خواستم اينجا نشان بدهم اين است که کمونيسم کارگرى، مارکسيسم است و مانيفست اش داده شده است. در زمان خودش بعنوان نقد سوسياليسم موجود عروج کرد و در زمان فعلى هم بايد بعنوان نقد سوسياليسم موجود قد علم کند. اين ديدگاه ميخواهد سوسياليسم و کمونيسم موجود را دقيقا سر جاى خودش قرار بدهد. ولى اين کار را فقط وقتى ميشود کرد که اين نقد واقعا پرچم جنبش اجتماعى اى باشد که ميتواند اين نقد را بکند. همانطور که زمان مارکس واقعا چنين بود.
78
اينجا فقط اين را يادآورى کنم که سوسياليسم عملا يا واقعا موجود معمولا در ادبيات بخصوص طيف پروروس به سوسياليسم اردوگاهى ميگويند، من در اينجا اين را به اين معنى بکار نميبرم. من منظورم هرنوع تحزب و تشکل کمونيستى است که تا اين لحظه داريم راجع به آنها حرف ميزنيم. منظورم کمونيسمى است که من آنرا غيرکارگرى ميدانم.
79
بهرحال، مارکس هم سوسياليسم و کمونيسم خودش و مانيفست کمونيست را در تقابل با سوسياليستهاى ديگرى مطرح کرد. شما مانيفست کمونيست را باز بکنيد. فصل اولش، بعد از آن شبح (که قطعا يک تبيين اجتماعى از شبح بايد داشت)، وارد فصل پرولترها و بورژواها ميشود. و بعد آخر کتاب، به سوسياليسمهاى ديگر ميرسد. ادبيات سوسياليستى و کمونيستى. مارکس اينجا دسته بندى جالبى دارد، هرچند که اوضاع و احوال اجتماعى آنموقع با امروز خيلى فرق دارد، با اينحال من فکر ميکنم توجه به اين فصل از مانيفست کمونيست به ما و به درک موقعيت امروز ما کمک زيادى ميکند.
80
مارکس سوسياليسم زمان خودش را بغير از کمونيسمى که خودش از آن حرف ميزند سه دسته ميکند. اين سه دسته عبارتند از اول، سوسياليسم ارتجاعى. اين سوسياليسم ارتجاعى را بر دو بخش تقسيم ميکند: سوسياليسم فئودالى و سوسياليسم خرده بورژوائى. سوسياليسم فئودالى سوسياليسم اريستوکراسى و اشرافيتى است که در مقطع عروج بورژوازى با استناد به مشقات کارگران در کارگاهها و غيره، شروع به تخطئه و نقد بورژوازى و جامعه جديد ميکند. اعتراض ميکند که نظام بورژوايى هيچ اصول و حساب و کتابى بجا نگذاشته، همه را بکار کشيده، فقر ايجاد کرده و غيره، بورژوازى را از موضع نظام منقرض شده سرزنش ميکند. اين نوع سوسياليسم رو به عقب، معطوف به گذشته، از موضع طبقات داراى گذشته را حتى همين امروز هم در کشورهاى عقب مانده مثل ايران مى بينيم. وقتى سرمايه دارى دارد توسعه پيدا ميکند، هستند کسانى که از موضع دوران قاجاريه، شروع به انتقاد کردن ميکنند و اسم خودشان را هم سوسياليست ميگذارند! شخصيتهايش در چپ ايران خيلى ها هستند. مارکس ميگويد اينها از موقعيت گذشته به حال نگاه ميکنند و بورژوازى را از موضع آريستوکراسى فئودال نقد ميکنند منتهى به کارگر و زحمتکش آويزان ميشوند، بخشى که سابق بر اين امت خودش محسوب ميشد. يعنى اينها قيم اش بودند. در حسرت آن مناسبات سابق هستند. نقض حق قيمومت خود بر آدمها و اينکه آنها باصطلاح آزاد ميشوند که بروند در جامعه کار کنند و در ضمن مشقت بکشند، را دارد نقد ميکند و جامعه عقب مانده خودش را، رابطه ارباب - رعيتى خودش را تحت عنوان سوسياليسم ارائه ميکند. يکى از اعتراضات اين نوع سوسياليسم به سرمايه دارى اين است که "اين کارهاى شما (بورژوازى) يک توده انقلابى بوجود ميآورد". "مردم را داريد عاصى ميکنيد"، "زحمتکش هايى بوجود ميآوريد که عليه جامعه انقلاب ميکنند" و دعواى سوسياليسم فئودالى با بورژوازى اينست.
81
سوسياليسم خرده بورژوائى که فکر ميکنم ما بايد خيلى روى آن دقت کنيم براى اينکه شاخصهاى خيلى مشترکى دارد با شاخه هاى مهمى از شبه سوسياليسم و ضد امپرياليسم در ايران (با اينکه گفتم اوضاع و احوال اجتماعى به نسبت آن موقع اروپا تا ايران خيلى فرق ميکند)، سوسياليسمى است که از موضع اقشار در حال اضمحلال جامعه گذشته مطرح ميشود. موضع دهقانان و موضع باصطلاح صنعتگرانى که به صفوف پرولتاريا رانده ميشوند. مارکس ميگويد اين نوع سوسياليسم هم ارتجاعى است هم اتوپيک. نگرانى هاى آن بخش را در خودش دارد، نگرانى هاى بخش خرده بورژوا را در خودش دارد که دارد از بين ميرود. وقتى توصيف مارکس از اين گرايش را ميخوانيد، خيلى روشن تصويرى از آل احمدها و روشنفکران و پوپوليستهاى ضد غربى ايران جلو چشمتان ميآيد. اين نوع سوسياليسم ضد رشد اقتصادى، ضد توليد وسيع، ضد تکنيک، دلش ميخواهد مناسبات قديمى توليد نگهداشته بشود و در چهارچوب آن فعاليت بشود و غيره. در عين حال اين نقد روبه گذشته در قالب سوسياليستى عرضه ميشود و منافع اين اقشار درحال اضمحلال منفعت اجتماعى قلمداد ميشود و آب و رنگ سوسياليستى به آن زده ميشود. (آن سوسياليسم ارتجاعى از شخصيت هايش سيسموندى را نام ميبرد که اگر شما بحثهاى "دوستان مردم کيانند" را خوانده باشيد، بحثهاى نارودنيکها شبيه بحثهاى آنهاست و وقتى ميآييد در سوسياليسم خلقى مى بينيد بحثهاى خلقيون ايرانى قبل از انقلاب ٥٧ شبيه آنهاست.)
82
ديگرى سوسياليسمى است که مارکس به آن سوسياليسم حقيقى يا سوسياليسم آلمانى ميگويد. مارکس ميگويد سوسياليسم انقلابى فرانسه ايده هايش از فرانسه به آلمان رفت ولى خود فرانسه به آلمان نرفت. آن ايده ها رفت آلمان و افتاد دست پروفسورها. دست فلاسفه، دست کسانى که دنبال تجسم خرد مطلق ميگشتند، داشتند دنبال چهارچوبى براى توجيه عظمت طلبى آلمانى و تقديس ملت آلمان و باصطلاح قدوسيت و برترى جامعه آلمان ميگشتند. دفاع از دولتهاى مطلقه پشت اين نوع سوسياليسم نهفته بود. يک نوع سوسياليسم آلمانى بوجود آمد که ديگر کارى به پرولتاريا و غيره نداشت. سوسياليسم تجسم خرد بود، يک سيستم خردمندانه بود که بايد توسط دولت پياده ميشد و اين منشا يک نوع سوسياليسم ارتجاعى از بالاست . مارکس ميگويد پايه طبقاتى اين نوع سوسياليسم هم خرده بورژوازى است.
83
سوسياليسم ديگرى که مارکس مطرح ميکند، سوسياليسم محافظه کار يا بورژوائى است. که بخصوص از اين نظر جالب توجه است که فرقش با اشکالى که قبلا اشاره شد اينست که اين يکى در چهارچوب سرمايه دارى از بين نميرود. در صورتيکه سوسياليسم فئودالى و خرده بورژوايى نهايتا دورانى دارند و از بين ميروند. سوسياليسم بورژوائى محافظه کار سرجاى خودش باقى ميماند و تحت شرايط جديد اشکال جديدى پيدا ميکند، موضوعات جديدى تغذيه اش ميکند ولى بنظر من اساس آن باقى ميماند و امروز اين نوع سوسياليسم را بخوبى مى بينيم. اين سوسياليسمى است که متوجه ميشود که مشکلات و مضايق زيادى در جامعه بورژوائى وجود دارد و ميخواهد اينها را از بين ببرد. کارى بکند که اقشار تهيدست، زير پا له شد