↑
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
کمونيسم کارگرى و فعاليت حزب در کردستان
(از سلسله بحث هاى کمونيسم کارگرى- سمينار دوم)
نوشته اى که ميخوانيد از سه بخش اصلى، يا سه مقاله مرتبط با هم، تشکيل شده است. اين سه بخش بعنوان ماحصل سمينار دوم از سلسله سمينارهاى کمونيسم کارگرى که دستور آن را فعاليت حزب در کردستان تشکيل ميداد در اختيار اعضا و فعالين حزب کمونيست ايران قرار گرفت و سپس بعنوان بخش اصلى جزوه "درباره فعاليت حزب در کردستان" توسط کانون کمونيسم کارگرى بطور علنى انتشار يافت.
|
|
|
↑
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
کمونيسم کارگرى و فعاليت حزب در کردستان
١- مبارزه طبقاتى و احزاب سياسى
مقدمه
قبل از اينکه وارد بحث در مورد کومهله و کردستان بشويم، ترجيح ميدهم ابتدا قدرى به سمينار قبل[١] و موضوعات تحليلىتر و تئوريکترى که آنجا مطرح کردم برگردم. بطور مشخص ميخواهم اينجا در مورد احزاب سياسى و رابطه آنها با جامعه و تاريخ اجتماعى و با طبقات حرف بزنم. من اينجا به اين تبيين مقدماتى احتياج دارم زيرا در طول اين بحث ميخواهم به چند مساله مهم بپردازم. اول، ارزيابى از کومهله. از خود بپرسيم اين يعنى چه. ارزيابى از يک سازمان؟ ارزيابى از يک جنبش؟ از يک دوره؟ يا ارزيابى از يک طبقه؟ وقتى ما از "دورنماى کار ما در کردستان" حرف ميزنيم، بايد اين را روشن کنيم که آيا منظور ما دورنماى کار يک حزب در کردستان است؟ دورنماى کار يک طبقه است؟ دورنماى جنبش ملى است؟ بايد روشن کنيم که صحبت درباره کدام اينها بر ديگرى مقدم است و غيره. تا آنجا که به بحث ما درباره کومهله مربوط ميشود، همانطور که بعدا به آن مفصلا بر ميگردم، کومهله يک جزء تفکيک ناپذير از يک تاريخ وسيع تر است. کومهله تشکيلات خارج از کشور حزب کمونيست ايران نيست که بود و نبودش مستقيما تاثير مهمى بر جهان پيرامونش نگذارد. کومهله سازمانى است که تاريخا در دل جامعه جاى گرفته و رابطه تنگاتنگى با آن دارد. بنابراين بحث ارزيابى کومهله، بحث ارزيابى نقش يک سازمان سياسى در تاريخ معاصر خودش است و درک رابطه ايندو با هم.
35
ثانيا بايد اين مقدمه تحليلىتر را بگويم، چرا که بايد مقدارى درباره مساله ملى و طبقاتى در کردستان صحبت کنم و آنجا هم بايد رابطه اين مسائل اجتماعى را با حزب کمونيست در کردستان توضيح بدهم.
36
و بالاخره بايد اين مقدمات را بگويم چرا که لازم است حد فاصل متدولوژيک خود را با خطوط ديگرى که در اين حزب ميبينم روشن بکنم. اين مقدمات به من امکان ميدهد که اين گرايشات در درون حزب را بشناسانم و بگويم که متد برخورد هر يک از آنها به کار ما در کردستان و به کومهله چيست و اختلافات اين گرايشها به چه اشکالى بروز ميکند.
مبارزه طبقاتى و احزاب سياسى
در سمينار قبل گفتم که تبيين مارکس از تاريخ، و در واقع هر کس که معتقد به عينى بودن تاريخ است، اين است که عينيت تاريخ در قانونمندى حرکت آن است. تاريخ يک سلسله وقايع و رويدادهاى تصادفى نيست، رويدادهائى نيست که صرفا برمبناى اراده انسانهاى هر دوره رخ داده باشد. تاريخ يک قانونمندى بنيادى دارد که برمبناى آن حرکت ميکند. در سمينار قبل سعى کردم بطور خلاصه بگويم که مارکس اين قانونمندى را چگونه توضيح ميدهد. بحث مارکس اينست که انسانها در تلاش ناگزيرشان براى بقاء فيزيکى خود و براى بازتوليد خودشان بعنوان انسان وارد روابط متقابل اجتماعى ميشوند. جامعه شکل اوليه و پيشفرض وجود انسان است. در هر مقطع انسانها در مناسبات اجتماعى با هم بسر ميبرند که حول مساله توليد و بازتوليد سازمان يافته است. بنابراين سوال اينست که اين جامعه و اين مناسبات چگونه تغيير ميکند و از چه "حکمتى" تبعيت ميکند. مارکس سرنخ تمام تکامل تاريخى را در همين مناسبات پيدا ميکند. اما مارکس بطور بلافاصله و بلاواسطه از توليد به تغيير جامعه و روند تاريخ نقب نميزند. مارکس گام به گام لايهها و سطوحى از تحليل را مطرح ميکند و از توليد و بازتوليد گام به گام بحث خود را کنکرتتر ميکند تا به نقش پراتيک و اراده و عمل انسان در تغيير جامعه ميرسد. بنابراين مارکس که قانونمندى تغيير جامعه را در مناسبات توليد جستجو ميکند، براى توضيح مکانيسم عملى اين تغيير يکى پس از ديگرى سطوح مشخصترى را وارد بحث ميکند، که هر يک ريشه در بنياد اقتصادى جامعه دارند، تا بالاخره نه فقط نقش اراده و آگاهى و پراتيک انسان بلکه جايگاه خرافه و مذهب و پندارهاى بشر را در تغيير اوضاعش معين ميکند و توضيح ميدهد. براى مارکس، تاريخ از قوانين عينىاى تبعيت ميکند، اما بهرحال اين انسانها و حرکت آنها است که تغيير را باعث ميشود و اين قوانين را به عمل درمياورد. در جلسه قبل گفتم که مارکس چگونه در حرکت اين انسانها، موقعيت آنها در مناسبات توليد و بعبارت ديگر موقعيت طبقاتى آنها را مبنا قرار ميدهد. مبارزه طبقاتى، که ريشه در مناسبات توليد دارد اما نهايتا چيزى جز پراتيک توده وسيع انسانها نيست، پيشبرنده تاريخ واقعى و عنصر تحول جامعه و مناسبات انسانها از شکلى به شکل ديگر است.
39
در جلسه قبل توضيح دادم که براى مارکس مبارزه طبقاتى شکل ايدهآليزه شدهاى از جدال کسانى نيست که از طبقات سخن ميگويند و بنام آنها جدال ميکنند، بلکه کشمکش و تقابل دائمى در جامعه ميان خود اين طبقات است. جدالى عينى که دائما ميان انسانهائى که در مکانهاى مختلف توليدى قرار گرفتهاند در جريان است. اين جدال هر روزه است، وقفه ناپذير است و در ابعاد مختلف، خواه پنهان و خواه آشکار ادامه دارد. اين روح تاريخ براى مارکس است. اگر تاريخ از حکمتى تبعيت ميکند اينست که مناسبات توليدى انسانها را در موقعيتى قرار ميدهد که روبروى هم قرار ميگيرند و اينها با کشمکش خود اصل مناسبات توليد را هم دگرگون ميکنند. در نتيجه تاريخ جامعه از الگوئى تبعيت ميکند و در هرمقطع دارد به تضادهاى موجود در مناسبات توليد پاسخ ميدهد.
40
اما باز هم اين بحث، يعنى بحث مبارزه طبقاتى، آخرين سطح کنکرت شدن مارکس در توضيح تاريخ نيست. مساله اينست که اين تضادهاى زيربنائى و کشمکش طبقاتى ناشى از آن خود را در يک کشمکشهاى روبنائى نشان ميدهد که تنها از طريق آنها تضادهاى زيربنائى حل و فصل ميشود. تضاد ميان محدوديت مناسبات توليد و رشد نيروهاى توليدى جامعه خود را بصورت طيفى از کشمکش ها ميان انسانها بر سر مسائل متنوع، در ابعاد سياسى، حقوقى، فکرى، هنرى، ادبى، ايدئولوژيکى و غيره نشان ميدهد. اين کشمکشها در اين سطح روبنائى، يعنى سطحى که بالاخره انسان را بعنوان عنصر فعاله وارد صحنه ميکند، است که تکليف تضادهاى بنيادى را روشن ميکند و جامعه را از يک مرحله تاريخى به مرحلهاى ديگر ميبرد. در بخش اعظم اين تاريخ شعور انسانها و آگاهى آنها از روندهاى زيربنائىاى که با جدال خود به جلو ميبرند محدود است. بعنوان مثال، بورژوازى ايران در قرن نوزدهم پيدا ميشود و گام به گام قرار است سرمايه دارى در اين کشور رشد کند و اين نظام اجتماعى و اقتصادى نوين بورژوائى جايگزين نظام کهنه بشود. اين يک نياز اجتماعى است که در رشد توليد و در مناسبات اجتماعى توليد ريشه دارد. اما اين روند نه لخت و عريان تحت اين پرچم، بلکه تحت يک سلسله کشمکشها در سطح روبنائى تر و با پيدايش جنبش هائى با هدف هاى محدود و ويژه رخ ميدهد. انقلاب مشروطيت ميشود، صحبت از مدرن شدن تعليم و تربيت و آموزش زنان ميشود، از نقش مطبوعات و آزادى آنها صحبت ميشود، از محدوديت حقوق سلطنت حرف زده ميشود، ناسيوناليسم تقويت ميشود و نياز به ساختن يک هويت ملى براى ايران به جلو رانده ميشود، رضاشاهى پيدا ميشود، صنعت و مدرنيزاسيون ادارى و تمرکز قدرت دولتى به يک امر تبديل ميشود، جنبش ملى شدن صنعت نفت پا ميگيرد، مصدق و مصدقيسم پيدا ميشود که آرمان استقلال سياسى و حق حاکميت ملى بورژوازى ايران را به جلو ميراند، اصلاحات ارضى مطرح ميشود، عليه وابستگى به امپرياليسم و دولت عروسکى پرچم بلند ميشود. اينها هر يک آرمانهاى انسانهاى زياد و امر سياسى و مبارزاتى آنها بوده است . هر يک از اينها نمودار وجود جدالهاى متعدد سياسى و فکرى و اقتصادى در ميان بخشهاى مختلف جامعه است. انسانها در اين جنبشها و در اين سنتهاى مبارزاتى و اعتراضى و انتقادى و حکومتى شرکت ميکنند، اما با شرکتشان در اينها تکليف کل بورژوائى شدن جامعه را روشن ميکنند. اگر به اين شيوه به تاريخ ايران نگاه بکنيد، آنوقت از انقلاب مشروطيت تا جمهورى اسلامى يک روند مرکب اما جهتدار و داراى قانونمندى را به شما نشان ميدهد. عروج بورژوازى ايران از درون نظام کهنه و سپس رو در روئى آن با آنتى تز خودش، تبديل سرمايه دارى ايران به نظام کهنهاى که اکنون خود مورد اعتراض است، چکيده اين تحولات متنوع و درونمايه مکاتب و جنبشها و سنتهاى مبارزاتى و شخصيتهاى سياسى مختلفى است که در تمام طول ايندوره پيدا شدهاند و نقش بازى کردهاند و به مصاف هم رفتهاند. در اين پروسه احزاب متعدد ساخته شده، نبردها شده، قلمها بدست گرفته شده، جدالها صورت گرفته. اما هر کدام از اينها گوشهاى از يک تاريخ عينى و مادى را جلو برده است که حکمت و قانون اساسى آن در زيربناى جامعه و جدال طبقات اصلى آن قابل مشاهده است.
41
احزاب سياسى در اين سطح از بحث و در اين سطح از واقعيت وارد ميشوند. احزاب سياسى اشکال گرد آمدن انسانها و شرکتشان در اين جدالهاى متعدد و متنوع روبنائى است. و مستقل اينکه اين احزاب راجع به خودشان چه ميگويند، با نگاه کردن به تاريخ واقعى که وجود آنها را ايجاب کرده است و با مشاهده اينکه در جهان مادى اينها عملا دارند کدام حرکت تاريخى را منعکس ميکنند و به جلو ميرانند ميتوان درباره آنها حکم داد. بعبارت ديگر پشت هر کشمکش سياسى و حقوقى و عقيدتى، يک کشمکش واقعى طبقاتى وجود دارد، که احزاب سياسى را بايد در چهارچوب و در سايه روشن با اين جدالهاى بنيادى ارزيابى و دستهبندى کرد. بايد اين را ديد که حزب سياسى از چه معضل مشخص در تاريخ مادى جامعه مايه گرفته است و به کدام معضل مشخص در آن دارد جواب ميدهد. اينکه اين حزب چرا وجود دارد، با اين تاريخ واقعى چه رابطهاى دارد، آيا نقش مهمى دارد ياخير، آيا جريانى بالنده يا ميرنده است و غيره تماما بايد با اين متد قضاوت شود. کومهله و حزب کمونيست ايران را هم بايد در پرتو همين بحث ارزيابى کرد.
42
کشمکش هاى بنيادى در جامعه هم به يکى منحصر نيست. در هر جامعه همواره نشانههائى از گذشته و حال و آينده وجود دارد و در کنار آنچه موجود است جوانههائى از آينده و بقايائى از گذشته وجود دارد. جدال کار و سرمايه در جوار جدال سرمايه با مناسبات پيشين پيدا ميشود و رشد ميکند. بعلاوه، در متن هر جدال اساسى طبقاتى هم اختلافات متعددى ميان بخشهاى مختلف بر سر جزئيات و بر سر اشکال تحول اجتماعى مشاهده ميکنيد. اين جدالهاى اساسى و تمام سايه و روشنهاى درونى آن سرچشمه سنتهاى سياسى هستند که احزاب سياسى تازه در درون آنها متبلور ميشوند و شکل ميگيرند. بنابراين پيش از آنکه به احزاب سياسى برسيم بايد سنتها و جريانات سياسى را تشخيص بدهيم و اينکه هر يک از اينها نه فقط منافع کدام طبقه اجتماعى را منعکس ميکنند، بلکه در درون اردوى اين طبقه کدام تاکيدات، کدام اولويتها و کدام افقها را نمايندگى ميکنند. ليبراليسم بعنوان يک سنت سياسى، که احزاب متعدد در جوامع مختلف بوجود آورده، با سنت ناسيوناليسم که آنهم احزاب متعدد داشته و دارد، هر دو گرايشات و سنتهاى سياسى يک طبقهاند، اما يکى نيستند و بارها در تاريخ جوامع اينها را حتى در برابر هم پيدا ميکنيم. بنابراين تنوع احزاب سياسى امرى طبيعى و اجتناب ناپذير است. پشت اين احزاب طبقاتند. اما اين رابطه يک به يک نيست. تنوع احزاب سياسى ناشى از اين واقعيت است که انسانها در سطحى روبنائى، يعنى در اشکال سياسى و حقوقى و فکرى و غيره، وارد کشمکشهاى اجتماعى شدهاند و کشمکشهاى بنيادى طبقاتى به طيف وسيعى از جدالهاى سياسى و مشخص در جامعه ترجمه ميشود. بعبارت ديگر تقابل طبقات اصلى جامعه معضلات اجتماعى متعددى را مطرح ميکند، بر مبناى اين معضلات گرايشات و سنتهاى مبارزه سياسى متعددى شکل ميگيرد و بر متن اين سنتها و گرايشات احزاب سياسى بسيار متنوعى بوجود ميايند که در هر دوره پيشقراول و سازمانده فعاليت سياسى انسانها برمبناى اين سنتها و يا تلفيقى از آنها هستند.
43
از سوى ديگر، احزاب سياسى ابزارهاى گرايشات اجتماعى براى بسيج کل نيروى طبقه خويش تحت پرچم اهداف و افق ويژه خود و براى حاکم کردن کل اين اهداف و افق در سطح جامعه هستند. احزاب سياسى، در درون هر سنتى که شکل گرفته باشند پيشاروى کل جامعه و طبقات اصلى آن قرار ميگيرند و براى بسيج کل پايه مادى خود در جامعه تلاش ميکنند. تازه در اين روند است که طبقات اجتماعى به کمک احزاب سياسى به کشمکشهاى بنيادى ميان خود معنى عملى و سياسى ميدهند. تنها به اين طريق است که انسانها تناقضات ناشى از موقعيت اقتصادىشان و اختلاف در منافع پايهاى طبقاتىشان را به اختلافات سياسى بر سر تحولات کنکرت اقتصادى و سياسى و غيره در جامعه ترجمه ميکنند و قادر به عمل سياسى ميشوند. احزاب سياسى کشمکش طبقاتى را متعين ميکنند و فضاى لازم براى دخالت انسانهاى يک طبقه در تعيين تکليف روندهاى تاريخى را بوجود مياورند. احزاب سياسى از شکافهاى طبقاتى مايه ميگيرند، اما در مرحله بعد خود تازه ظرف عمل سياسى طبقات ميشوند. تاريخ جامعه نه بصورت رو در روئى لخت و عريان و غير متعين طبقات جلو ميرود و نه بصورت مبارزه مستقيم و سازمانى احزاب با هم. بستر جلو رفتن اين تاريخ کشمکش طبقات اجتماعى تحت پرچم سنتهاى مبارزاتى و احزاب سياسى معين است.
44
سنت هاى مبارزاتى و احزابى که اين نقش را پيدا بکنند، يعنى بتوانند فشار عمومى و پايهاى مطالبات و افقهاى طبقاتى را به فشار سياسى و مادى در جامعه تبديل کنند، احزابى اجتماعىاند. احزاب دخيل در تاريخ هر دورهاند. اما معنى اين حرف اين نيست که اين احزاب عينا نماينده کل آن منفعت طبقاتى و کل آرمان آن طبقهاند. جنبش سياسى طبقه در هر دوره بالاخره به افق سياسى و توان سنت سياسى و حزبى که رهبرىاش را بدست گرفته است محدود ميشود. تاريخ واقعى، اما، تاکنون از طريق همين بسيج کل نيروهاى طبقاتى حول افق هاى محدود جلو رفته است.
کمونيسم کارگرى بعنوان حزب سياسى
بهرحال ميخواهم اين را بگويم که اين سطوح در بحث ما و در ارزيابى ما از حزبى که ساختهايم وجود دارد. از دل کدام سنتهاى اعتراضى و مبارزاتى در جامعه پيدا شدهايم. معضلات کدام طبقه و يا طبقات مايه پيدايش حزب ما بوده است، چه رابطهاى با طبقه در صحنه سياسى پيدا کردهايم و کدام افق را جلوى جامعه و جلوى طبقه قرار ميدهيم و چه رابطه عملىاى با طبقه کارگر در صحنه پراتيک اعتراضى داريم. بنابراين خيلى روشن است که ارزيابى ما از حزبمان نميتواند يک ارزيابى يک بعدى و تک جوابى، خوب است يا بد، کارگرى است يا نه، اجتماعى است يا نه، بايد بخود ببالد يا نه، باشد. من ميخواهم تصوير عينى و مارکسيستى از حزب، و از کومهله که موضوع بحث امروز است، بدهم. نميخواهم خيال کسى را راحت و يا ناراحت کنم و يا به پراتيک تاکنونى نمره بدهم. بايد بدانيم که راجع به هريک از اين ابعاد يک حزب و يک جنبش طبقاتى چه ارزيابىاى داريم. بدون اين صحبتى از يک درک درست و مارکسيستى از "چه بايد کرد"مان و دورنما و وظايفمان نميتواند در ميان باشد.
47
يک نکته کمونيسم کارگرى را بعنوان يک سنت اعتراضى و يک گرايش حزبى طبقه کارگر از نظر آنچه که تاکنون گفتم از ساير حرکتهاى حزبى در جامعه متمايز ميکند. (منظور من از کمونيسم کارگرى اينجا بحثهاى پس از کنگره دوم يا مواضع خودم نيست. من اين کلمه را بجاى کلمه کمونيسم بکار ميبرم. منظور من آن گرايش کارگرى است که مانيفست کمونيست را بعنوان بيانيه خودش صادر کرد). اين تمايز در اين است که اين گرايش حامل کل آرمان کارگرى و کل افق کارگرى براى تغيير جامعه است و برخلاف سنتهاى مبارزاتى ديگر در جامعه و برخلاف ساير احزاب سياسى طبقات مختلف منفعت و افق ويژه و محدودى را دنبال نميکند. مارکس اينرا در مانيفست کمونيست بروشنى بيان ميکند:
" کمونيستها حزبى مجزا در برابر ساير احزاب طبقه کارگر نيستند. آنها هيچ منافعى جدا منافع پرولتاريا بطور کلى ندارند. آنها اصول فرقه خاصى براى خود بمنظور شکل دادن و قالب زدن به جنبش پرولتاريائى نساختهاند. کمونيستها فقط از اين جهت از ساير احزاب طبقه کارگر متمايزند که: ١- در مبارزه کشورى پرولترهاى کشورهاى مختلف، آنها منافع مشترک کل پرولتاريا را برجسته ميکنند و به پيش ميرانند. ٢- درمراحل مختلفى که مبارزه طبقه کارگر عليه بورژوازى بايد طى کند، آنها همواره و همه جا نماينده منافع کل جنبشاند.
50
بنابراين از يکسو، از نظر عملى، کمونيست ها پيشروترين و مصممترين بخش احزاب کارگرى هر کشورند، بخشى که تمام بخشهاى ديگر را به جلو سوق ميدهد، و از سوى ديگر، از نظر تئوريک، آنها اين امتياز را بر کل توده عظيم پرولتاريا دارند که مسير پيشروى، شرايط و حاصل نهائى کل جنبش پرولتاريائى را بدرستى ميشناسند."
52
بنابراين کمونيسم کارگرى بخشى از جنبش طبقاتى است که منافع و آرمانهاى کل اين جنبش و افق پيشروى و پيروزى تمام و کمال آنرا نمايندگى ميکند. با اينحال اين به آن معنى نيست که اين بخش، اين گرايش، بطور اتوماتيک افق خود را بر جنبش طبقه کارگر مسلط کرده، و پراتيک اعتراضى کارگر را رهبرى ميکند. کمونيسم کارگرى هم، بعنوان يک سنت سياسى و مبارزاتى تابع همان ملزوماتى است که به آن اشاره کردم. بايد بتواند نگرش خود را به کل طبقه تسرى بدهد، بايد بتواند نيروى طبقه را حول اهداف و آرمانهاى خود، که در اين مورد ابدا "ويژه" نيست، بسيج کند و در صحنه عمل سياسى به ميدان بکشد. کمونيسم کارگرى هم بايد بتواند احزاب سياسى قدرتمند از خود بيرون بدهد و خود را به پراتيک اعتراضى طبقه در مقياس وسيع مرتبط کند.
53
از نظر تاريخى، کمونيسم کارگرى از همان دوره مارکس به اين سو همواره يک سنت مبارزاتى زنده بوده است. در مقاطعى در تاريخ کشورهاى مختلف احزاب سياسى خود را هم بوجود آورده و طبقه کارگر را به انقلاب نيز کشانده است. کارنامه اين گرايش گواه دخيل بودن جدى آن در تاريخ قرن بيستم است. مدتى طولانى است که بدنبال شکست تجربه کارگرى در شوروى اين گرايش احزاب سياسى جدىاى ببار نياورده است. علل اين را جاى ديگرى بحث کردهايم. اما بعنوان يک سنت مبارزاتى اين جريان نقش کماکان مهمى در جنبش کارگرى داشته، هرچند در کشورهاى زيادى اين نقش بيشتر بصورت "سوق دادن سايرين به جلو" نمودار شده و در اعتراضات جارى کارگرى و در شکل دادن به ذهنيت و نگرش و روشهاى رهبران جنبش اعتراضى طبقه نقش خود را بازى کرده است.
ارزيابى از کومهله: يک مرزبندى در روش برخورد
قبل از پايان اين بخش ميخواهم با ساير نگرشها در حزب در زمينه ارزيابى از کومهله حد فاصل خود را روشن بکنم. من درباره کومهله زياد صحبت کردهام. تصوير من همين چيزى است که گفتم. من به يک تاريخ واقعى و ابژکتيو، به يک مبارزه عينى ميان طبقات اجتماعى قائلم و از زاويه اين مبارزه است که همواره ميکوشم به حزب و به کومهله نگاه بکنم. همين متد مرزبندىاى ميان شيوه برخورد من به مساله ارزيابى کومهله با ساير برخوردهائى که در اين حزب هست بوجود مياورد. اولين شيوهاى که ميخواهم مرز خود را با آن روشن کنم، شيوه برخوردى است که ارزش و جايگاه تاريخى کومهله براى مبارزه کارگران را درک نميکند. کسانى که اين شيوه را دارند يا خود نسبت به مبارزه کارگر ناحساسند و يا چنان تصوير ايدهآليزه شده و کتابى از اين مبارزه دارند که نميتوانند ببينند تاريخ واقعى اين مبارزه هم اکنون چگونه به کومهله گره خورده است. شخصا بارها جواب اين ايراد را به اين و آن دادهام که کومهله "سازمانى دهقانى است"، "ناسيوناليست است" و غيره. اين ديدگاه از يک سلسله تصاوير تجريدى درباره کمونيسم و مبارزه کارگرى شروع ميکند و چون کومهله را مطابق الگوى خود، خواه از لحاظ نظرى و خواه عملى، نميبيند و چون تصورى از جدال گرايشات در حزب ما ندارد، کلا ارزش و پتانسيل تاريخى کومهله و جايگاه واقعى آن در مبارزه کارگرى را منکر ميشود.
56
ديدگاه ديگر کاملا عکس اين است. کومهله را ميبيند و تاريخ را نميبيند. "کومهله هست پس من هستم". در اين شيوه برخورد کومهله بعنوان يک سازمان ايدهآليزه ميشود و به يک امر درخود تبديل ميشود. حکمتش را از خودش ميگيرد. تشکيلات نقطه شروع تعقل و ارزشها و معيارهاست. گفتم که حتى اگر تشکيلاتى اينطور راجع به خودش فکر کند باز هم ما بعنوان مارکسيست موظفيم آن را در سايه روشن با کشمکشهاى اجتماعى واقعى که در پس آن نهفته است و آن را ايجاب کرده است و در رابطه با معضلات اجتماعى که به آن پاسخ ميدهد قضاوت کنيم. اصل اصالت تشکيلات، سياست و تاريخ جارى بيرون خودش را محو نميکند. برعکس خود نشان دهنده اينست که سنت سياسىاى که اين تشکيلات را بوجود آورده مفروض گرفته ميشود و تقديس ميگردد. يک تشکيلات ابزار پيشبرد سياست طبقاتى معين است حتى اگر خودش، مانند مجاهدين، خود را مبدا تاريخ و يک ارزش درخود بيانگارد. تقدس تشکيلات فقط يعنى تمکين به سياست خودبخودى حاکم به تشکيلات يعنى پذيرش و مفروض گرفتن و تقديس موقعيت عينى و موجود تشکيلات در جدال عينى طبقاتى. اگر دقت کنيم اين تقدس موجوديت تشکيلاتى و گسستن از هرنوع محک و ملاک بيرونى و طبقاتى براى توضيح حقانيت تشکيلات خود يک سنت کار سياسى بورژوازى است. براى کمونيسم کارگرى اگر سازمان ارزش دارد براى اينست که دارد در يک تاريخ واقعى، در يک جدال وسيع اجتماعى به نفع طبقه کارگر نقش بازى ميکند. هر لحظه که تشکيلات ديگر ابزار اين مبارزه اجتماعى نباشد، و لاجرم ابزار امر ديگرى بشود، تمام ارزش خود را براى کارگر و کمونيست از دست ميدهد. از اين موضع است که هنگامى که از نقطه نظر منفعت طبقاتى و از نظر امر کمونيسم کارگرى به کومهله نگاه ميکنيم هم براى ما ارزش پيدا ميکند و هم خود را موظف ميبينيم که مدام تغييرش بدهيم. تنها با قرار دادن خود در موضع کسى که در يک کشمکش عينى اجتماعى و طبقاتى شرکت کرده است، ميتوان تصوير درستى از ارزش و اعتبار يک حزب سياسى و نقاط ضعف آن داشت. اختلاف من با ديدگاههائى که در اين حزب در زمينه ارزيابى از کومهله و درونماى آن وجود دارد از همينجا سرچشمه ميگيرد. من آن جريانى که قيد کومهله را ميزند و برايش شانه بالا مياندازد را جريانى به غايت روشنفکرانه ميدانم که نه از جدال اجتماعى واقعى چيزى فهميده و نه از مارکسيسم و از تئورى کمونيسم شناختى دارد. کسانى که از موضع به اصطلاح کارگرى ارزش کومهله را منکر ميشوند، (و از اين قماش داشتهايم)، نميفهمند که مکانيسم جلو رفتن امر کارگران در جهان مادى چيست. نميتوان نيروى واقعى پيشبرنده تاريخ جارى کارگرى را قلم گرفت و تا وقتى سازمانى مطابق الگوى از پيشى بوجود نيامده يکجائى منتظر شد. تاريخ واقعى طبقه کارگر در کردستان و آن کشمکش اساسى که امروز کارگر کرد را در برابر سرمايه و بورژوازى قرار داده است از طريق کومهله پيش ميرود. تکامل مبارزه کارگرى در کردستان امروز، پيشروى و يا درجا زدن آن، به عملکرد کومهله گره خورده است. در قبال ديدگاه ديگر ميگويم کومهله به اعتبار اين کشمکش اجتماعى بيرونى ارزش پيدا ميکند. سازمان بزرگ و رزمنده و فداکار در تاريخ جهان زياد بوده است. سوال اصلى اينست که اين سازمان با نبرد اجتماعى کارگر چه رابطهاى دارد. اين سوال نظرى من نيست، سوال عملى کارگر است. در جهان ما نه فقط سازمانهاى سياسى، بلکه مقولات بسيار کلىتر و تجريدىتر هم، مانند خلاقيت هنرى، اخلاقيات، انساندوستى و غيره، بدون ارجاع به مبارزه اجتماعى واقعى فى نفسه قابل ارزيابى نيستند. درباره تمام اينها فقط ميتوان از موضع کسى که در يک مبارزه اجتماعى و عينى دخيل و جانبدار است حکم داد. در يک کلمه شاخص ارزيابى ما از کومهله بايد نقش آن و رابطه مادى آن با جنبش ضدسرمايهدارى کارگر و دقايق و لحظات اين جنبش باشد، و نه فاکتورهاى کمى و کيفى خود اين سازمان، اينکه چند سال سابقه دارد، چه شدايدى را تحمل کرده است، از چه انسانهاى فداکار و با شهامتى تشکيل شده، از کدام تشکيلات ديگر بزرگتر است و غيره. از موضع تاريخ واقعى و اجتماعى مبارزه طبقات ميتوان قضاوت کرد که اين سازمان، با همين خواص داخلىاش در چه دورههائى به اين نبرد بيرونى نزديکتر و دورتر بوده، اگر بخواهد ارزش سياسىاش را براى کارگر حفظ بکند و يا واقعا تحقق ببخشد چه بايد بکند، سياستى که در هر مقطع بر آن حاکم است و پراتيکى که انجام ميدهد تا چه حد به اين امر خدمت ميکند. اين بر عهده هر تشکيلاتى است که خود را دائما با اين شاخص محک بزند. اين بر عهده هر سازمان کمونيستى است که مداوما نشان بدهد که دارد خود را به اين کشمکش اجتماعى بيرون خود و به امر کارگر در اين کشمکش مربوط و مربوطتر ميکند.
57
خلاصه ميکنم. کمونيسم کارگرى آن ديدگاهى در حزب ماست که به خود حزب از نقطه نظر يک جنبش اجتماعى نگاه ميکند. ما اين را فرض ميگيريم که حزبى که نام خود را کمونيست گذاشته است بايد به اين کشمکش طبقاتى بيرون خود پاسخگو باشد و از آن مايه بگيرد. اما ما اين را نيز ميدانيم که تاريخا حزب ما، و کومهله بعنوان پديده مشخصى در درون حزب، از اين جدال عينى مايه نگرفته است، بلکه بايد در يک روند بسمت اين جنبش طبقاتى رانده شود. در اين روند بايد تغييرات مادى در اين حزب و در فکر و عملکردش صورت بگيرد. کمونيسم کارگرى تا آنجا که به حزب کمونيست ايران مربوط ميشود نيرويى براى تحقق هرچه سريعتر و جامعتر اين انتقال است. اين بخشى از تلاش ما براى ايجاد احزابى است که ديگر مستقيما از جدال اجتماعى کارگر عليه سرمايه و فقط همين مايه ميگيرند و به نيازهاى آن پاسخ ميدهند.
[١] اشاره به سمينار اول کانون کمونيسم کارگرى است که در اسفندماه ١٣٦٧ برگزار گرديد. اين سمينار اساسا به طرح مباحث کلى و پايهاى کمونيسم کارگرى پرداخت.
|
|
↑
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
کمونيسم کارگرى و فعاليت حزب در کردستان
٢- حزب کمونيست، کومهله و کمونيسم کارگرى
يک ارزيابى فشرده
در برخورد به حزب کمونيست ايران و کومهله بعنوان بخشى از اين حزب هم همين متد را بايد بکار برد. بايد از زاويه مبارزه طبقات اجتماعى و سنت هاى اعتراض سياسى طبقات به اين تشکيلات نگاه کرد. بايد پرسيد حزب از چه کشمکش اجتماعى مايه گرفته است، از درون کدام سنت يا سنت هاى سياسى بيرون آمده، چه رابطه پراتيکى با طبقه کارگر پيدا کرده و کدام افق را جلوى آن ميگذارد و بالاخره بايد روشن کنيم که جهت حرکت اين حزب چيست. پاسخ اين سوالات را بايد برمبناى ارزيابى هاى عينى و تاريخى داد و نه بر مبناى تعلق خاطر و ايمان ايدئولوژيک. به صرف اينکه حزبى خود را مارکسيست ميداند و از منافع طبقه کارگر حرف ميزند فورا نميتوان آن را حزبى پرولتاريائى و رهبر طبقه کارگر تعريف کرد. ايدئولوژى و پراتيک سازمانى حزب ما در تعيين جايگاه طبقاتى و اجتماعى اش نقش دارد، اما اين يک رابطه اتوماتيک نيست. حزب کمونيست ايران را هم نبايد، مانند هر جريان ديگر، برمبناى آنچه که اعتقاد دارد وآنچه که درباره خود ميگويد قضاوت کرد. بايد در موضع طبقه ايستاد و با بينشى مادى به اين حزب نگاه کرد و جايگاه آن و روند حرکت آن را شناخت.
61
من نظرم را درباره ماهيت و جايگاه حزب کمونيست ايران بدفعات تشريح کرده ام و اين نظرات حتى بعنوان موضع رسمى حزب در نشريات ما چاپ شده. بنظر من حزب ما در يک موقعيت انتقالى است. از گوشه خاصى درجامعه پيدا شده و به سمت جاى ديگرى حرکت ميکند. علت اين خصلت انتقالى اينست که حزب ما ساخته تنها يک گرايش اجتماعى و يک سنت مبارزاتى نيست. حزب ما چند بنى است. جدال ميان اين گرايشات و اين سنت ها که تا پيش از تشکيل حزب در چهارچوب وسيع تر اجتماعى ادامه داشت، امروز تا حدود زيادى به درون حزب ما رانده شده است. بخشى از مبارزه و کشمکش سنت هاى سياسى در جامعه ايران امروز جزء تاريخ درونى حزب ما شده. اين گرايشات کاملا ملموس و قابل شناخت هستند و نيازى به حدس و گمان درباره آنها نيست.
62
حزب ما در درون يک سنت ضد پوپوليستى ساخته شد. آنچه که ما به آن مارکسيسم انقلابى ايران نام داده بوديم. اما اين سنت ضد پوپوليستى، بخصوص آنجا که خود را در اشکال سازمانى شکل داده بود، فى الحال حاصل تلاقى دو سنت مبارزاتى اصلى در درون سوسياليسم ايران بود. انقلاب ٥٧ سوسياليسم کارگرى در ايران را فعال کرد، مارکسيسم فضا و فرجه اى براى رشد پيدا کرد. در بيرون سازمانهاى سياسى چپ راديکال جنبش کارگرى با شوراها و مبارزه براى کنترل کارگرى، با جنبش بيکاران و با اعتراضات روزمره براى گسترش اقتدار و حقوق کارگران وسيعا فعال شده بود. در درون چپ راديکال ايران انتقاد مارکسيستى به بستر اصلى و پوپوليستى اين چپ بالا گرفت. اين جريان انتقادى ارتباط عملى و تشکيلاتى ويژه اى با تحرک مستقيم کارگرى نداشت. اما منعکس کننده اين فشار اجتماعى و به يک معنا نماينده آن در درون چپ راديکال ايران بود. حاصل اين تلاقى، برآيند اين فشار اجتماعى و بيشکل سوسياليسم کارگرى و اين انتقاد مارکسيستى به پوپوليسم و پايه هاى سياسى و برنامه اى چپ راديکال ايران، قطب بندى شدن سريع چپ ايران و پيدايش يک جناح راديکال و ضد پوپوليست در درون آن بود که بسرعت در تمام جريانات اصلى اين چپ به سازمانها و فراکسيون هاى "مارکسيست انقلابى" شکل داد. اين مارکسيسم انقلابى جريان حزبى و سازمانى سوسياليسم کارگرى ايران نبود، بلکه از نظر اجتماعى انتهاى راديکال چپ ايران بود، چپ ترين جناح آن بود. جناحى بود که براى نخستين بار در تاريخ دوره اخير موجوديت چپ ايران پرچم نظريات و سياست هاى کارگرى را در تقابل با طبقات ديگر و احزاب سياسى که با تبيين هاى خلقى فشار طبقات ديگر را منعکس ميکردند، بر افراشت. جريان مارکسيسم انقلابى در تقابل با تمام روايات خرده بورژوائى و بورژوائى از مارکسيسم، مدافع ارتدکسى مارکسيسم و تفسير لنينى از تئورى مارکس بود. اما اين جريان همچنان ايستگاه آخر راديکاليزه شدن چپ راديکال ايران بود. حوزه اجتماعى فعاليت اين جريان همان بود. اين جريان نيز نه از محيط اعتراض کارگرى مايه گرفته بود و نه در ارتباط ويژه اى با آن قرار داشت. اولويت ها و مشغله هاى اين جريان نيز همچنان کمابيش در چهارچوب چپ غير کارگرى محدود بود. انقلاب ايران، يعنى همان رويدادى که کل جامعه را تحت تاثير قرار داده بود، و شيوه برخورد به معضلات اين انقلاب محور اصلى تفکر سياسى اين جريان بود. ماتريال انسانى و سنتهاى مبارزه عملى اين جريان نيز اساسا از همان چپ راديکال و غيرکارگرى ايران اخذ شده بود. نکته اى که بهرحال اينجا بايد تاکيد کنم اين است که به اين ترتيب "مارکسيم انقلابى ايران" خود يک چهارچوب موقت فکرى و سياسى براى دو سنت مبارزاتى متفاوت بود. سوسياليسم کارگرى و راديکاليسم چپ غيرکارگرى ايران. شکاف هاى ميان اين دو سنت تا مقطع طرح مباحثات کنگره اول اتحادمبارزان کمونيست هنوز مشهود نشده بود و براى فعالين اين جريان ملموس و قابل درک نبود. به اين بحث پس از توضيح پايه هاى اجتماعى کومهله و تشکيل حزب بر ميگردم.
63
با کومهله عوامل ديگرى نيز وارد اين تصوير ميشود. قبل از انقلاب ٥٧ کومهله سازمانى در چهارچوب چپ راديکال ايران بطور کلى است و قطب بندى هاى درونى اين چپ و اوضاع بين المللى کمونيسم زمان خود را منعکس ميکند. به اعتقاد من، تا اين مقطع جامعه کردستان و ويژگى هاى آن هنوز خصلت ويژه کردستانى به کومهله نبخشيده است. کومهله سازمانى سياسى کار و معتقد به کار توده اى است و به اين اعتبار يک پاى صفبنديهاى درونى کل چپ ايران در قبال مشى چريکى است. تحت تاثير مائوئيسم است و به اين عنوان گوشه اى از کل قطب بندى کمونيسم زمان خود در سطح جهانى است. عليرغم اينکه فعالين اصلى آن در کانون هاى سياسى در کردستان بار آمده اند و لذا بيش از ساير بخش هاى چپ ايران نسبت به معضلات جامعه کردستان و ستم ملى حساس و مطلعند، افق ويژه کردستانى اى را جلوى خود نميگذارند و سازماندهى خاص کردستانى را دنبال نميکنند. فعالين و رهبران اين جريان در زندانها، مانند ساير زندانيان چپ، عناصر و کادرهاى جنبش کمونيستى ايران بطور کلى شناخته ميشوند.
64
انقلاب ٥٧ اين وضعيت را دگرگون ميکند. تحرک عمومى توده اى در ايران اين جريان را بطور وسيع و علنى به ميدان ميکشد. اعتقاد به کار توده اى و آشنائى فعالين اين جريان با نيازها و مسائل زحمتکشان کرد آن را از يک امتياز اوليه نسبت به ساير بخش هاى چپ ايران برخوردار ميسازد و حتى قبل از قيام و شکل گرفتن جمهورى اسلامى، کومهله رابطه پراتيک جدى ترى با جامعه کردستان و اعتراض توده اى در اين منطقه پيدا ميکند. اين تاثيرى دوگانه داشت: از يکسو کومهله در قياس با کل چپ ايران از رابطه نزديک ترى با توده ها برخوردار ميشود و از سوى ديگر، کردستانى تر ميشود و از چپ ايران فاصله ميگيرد. با پيدايش جمهورى اسلامى و آغاز سرکوب کردستان، و همچنين با مشروعيت پيداکردن رژيم اسلامى در کل کشور، مساله ملى در کردستان پايه جديدى براى مقاومت و ادامه مبارزه در کردستان بوجود مياورد. مساله ملى و مبارزه براى حق تعيين سرنوشت، بعنوان يک کشمکش اجتماعى و بعنوان سرچشمه يک سنت مبارزاتى و اعتراضى ويژه کومهله را بشدت تحت تاثير قرار ميدهد و چهارچوب سياسى و فکرى ويژه اى را به آن تحميل ميکند.
65
همينجا لازم است قدرى درباره مساله ملى صحبت کنم تا بتوانم آن نحوه ويژه اى که اين مساله برکومهله و سپس بر حزب کمونيست ايران تاثير ميگذارد را توضيح بدهم. بنظر من در عصر ما مبارزه ملى فاقد هرگونه پايه واقعى در مناسبات و زيربناى اقتصادى جامعه است. عصر ما مدتهاست که عصر انقلاب کارگرى است. مدتهاست که رهائى ملى فى نفسه مبين گذار به هيچ حلقه بالاترى در تکامل مناسبات توليدى و در بهبود اوضاع توده مردم نيست. در دوران استقلال مستعمرات اين حکم صادق نيست. در اين دوره مبارزه ملى يک پيش شرط بنيادى تکامل سرمايهدارانه جامعه است. براى دهها کشور در آفريقا و آسيا و آمريکاى مرکزى و جنوبى مبارزه ملى يک امر واقعى و تلاشى براى رفع موانع واقعى رشد سرمايه دارى بود. در دوره ما چنين نيست. اما اين ابدا به معنى مادى نبودن مساله ملى و بى ربطى تاريخى آن نيست. ستم ملى شکلى از ستم است که هنوز بر بخشهاى وسيعى از مردم جهان اعمال ميشود. اين يک درد واقعى است که لذا همراه خود مقاومت عليه آن و مبارزه عليه آن را ببار مياورد و اين مبارزه و مقاومت ذهنيت و عمل سياسى توده هاى وسيعى از کارگران و زحمتکشان را شکل ميدهد. ستم ملى ناسيوناليسم و مبارزه ناسيوناليستى را بوجود مياورد و زنده نگه ميدارد. از ميان رفتن زمينه هاى اقتصادى مساله ملى خود بخود نه ستم ملى را از بين ميبرد و نه ناسيوناليسم را، بعنوان پاسخ بورژوازى به اين مساله و بعنوان سنت سياسى اعتراض عليه ستم ملى، از صحنه محو ميکند. مساله ملى بهرحال بايد با رفع ستم ملى پاسخ بگيرد، حال چه با وحدت ملت هاى مختلف با حقوق و امکانات برابر در يک چهارچوب کشورى وسيع و چه با استقلال و کسب حق حاکميت ملت فرودست.
66
مساله ملى و مبارزه ملى در کردستان يک امر واقعى بود. اما اينکه اين مساله به صدر مسائل جامعه کردستان رانده شد و احزاب سياسى اصلى در کردستان را حول خود فعال کرد از اينرو بود که مساله ملى چهارچوبى براى تداوم اعتراض سياسى فراهم ميکرد، در شرايطى که بنظر ميرسيد انقلاب ٥٧ عملا توسط ضدانقلاب اسلامى از ريل خارج شده و يا سرکوب شده است. براى بورژوازى کرد از نظر برنامه اى مساله ملى کل پلاتفرمش بود و از نظر سياسى امکانى بود براى ادامه چک و چانه زدن و امتياز گرفتن از دولت مرکزى که با آغاز زوال حکومت شاه ممکن شده بود. براى کومهله و براى زحمتکشان اين سنگرى براى ادامه فعاليت گسترده سياسى بود، چهارچوبى، ولو بسيار محدودتر، براى ادامه مبارزه اى که رفع ستم ملى تنها يک جزء آن بود. بهرحال به پيش رانده شدن مساله ملى گواه زنده شدن و فعال شدن ناسيوناليسم کرد و مسلط شدن افق مبارزاتى و مطالبات آن در کل جامعه بود.
67
به اين ترتيب ناسيوناليسم در سرنوشت کومهله نيز شريک شد. جناح چپ اين ناسيوناليسم در صحنه مبارزه حزبى نيروئى مناسب تر از کومهله نميديد و لذا بعنوان يک پايه دوم، و بعنوان نيروئى که قدرت بسيج وسيع و اجتماعى در خود ميديد، به اين جريان ملحق شد. ناسيوناليسم در درون کومهله هيچگاه پرچم مستقلى بلند نکرد. وجود اين سنت در درون کومهله اساسا خود را در انتقاد ضعيف کومهله به ناسيوناليسم به مثابه يک سنت و يک گرايش سياسى، اخذ روش هاى عملى فعاليت از اين جريان، درجه اى از برحق دانستن و مترقى شمردن ناسيوناليسم کرد در کل صفوف تشکيلات، و نظاير آن نشان ميداد. از نظر فکرى نيروى ناسيوناليسم در کومهله، درست مانند چپ سراسرى، در پس خلق گرائى پنهان شد. کردايتى کردن، سازش با باورهاى مذهبى، بى اعتنائى به مساله برابرى زن، بالا گرفتن کيش اسلحه و تحقير مبارزه سياسى و تشکيلاتى، و امثالهم، که توسط حزب دموکرات بعنوان مضمون سياسى ناسيوناليسم کرد صريحا تئوريزه ميشد، در کومهله تحت پوشش احترام به اعتقادات توده ها و ملزومات کار توده اى توجيه ميشد.
68
کنگره دوم کومهله[٢] تعرض جدى سوسياليسم راديکال به پوپوليسم بود. با عقب نشينى پوپوليسم چتر استتار از روى ناسيوناليسم کرد نيز برداشته شد و در طول دوره هاى بعد مبارزه ضد پوپوليستى مضمون انتقادى ضد ناسيوناليستى صريحى بخود گرفت. ناسيوناليسم نيز در اين دوره عقب نشست. حاضر شد وجودش در کومهله و سهمش در گسترش فعاليت آن رسما انکار شود. اما همچنان بعنوان يکى از گرايشات اجتماعى و يکى از سنت هاى مبارزاتى موجود در کومهله به بقاء خود ادامه داد و تا همين امروز از نبرد چريکى خود در درون حزب ما عليه پيشروى هاى گرايشات ديگر دست برنداشته است.
69
کنگره دوم کومهله به راستى کنگره مارکسيسم انقلابى بود. همان چهارچوب موقت همزيستى سوسياليسم کارگرى و راديکاليسم چپ ايران در کومهله نيز به فلسفه موجوديت تشکيلات تبديل شد. به چند عامل بايد اينجا توجه کرد. قبل از کنگره دوم، کومهله از نظر تئوريک به جناح راست چپ ايران تعلق داشت. خوشبختانه تئورى نقش زيادى در پراتيک کومهله نداشت. اين راست روى تئوريک تحتالشعاع يک پراتيک چپ در عرصه سياسى که رابطه نزديک کومهله با زحمتکشان و منافع آنها را بيان ميکرد قرار داشت. اما در هرحال چپ ايران که کومهله را از بيرون و بعنوان يک خط مشاهده ميکرد آن را در قطب راست خود قرار ميداد. بخش زيادى از مقاومت پوپوليسم در برابر مارکسيسم انقلابى در مقياس سراسرى مديون اين بود که به زعم آنها يک سازمان معتقد به تز "نيمه فئودال و نيمه مستعمره" قدرتمند و با نفوذ در ميان زحمتکشان در کردستان وجود دارد. مائوئيسم ظاهرا عليرغم ورشکستگى بين المللى اش در کردستان هنوز نمونه هاى موفق بدست ميداد، تز محورى بودن روستاها داشت صحت خود را ثابت ميکرد. وقايعى نظير رابطه گنگ کومهله با شيخ عزالدين حسينى (که براى جناح راست پوپوليسم نمونه مذهب مترقى بود) و دفاع کومهله (با هر تبصره اى) از کانديداتورى مسعود رجوى در انتخابات رياست جمهورى نيز دست اين جريان را تقويت ميکرد. کنگره دوم اين را خاتمه داد. زير پاى کل پوپوليسم در مقياس سراسرى با کنگره دوم کومهله جارو شد. پيروزى مارکسيسم انقلابى در مقياس سراسرى بدون اين کنگره قطعا امرى به مراتب دشوارتر ميشد. اما، در عين حال کومهله با کنگره دوم اساسا تنها بارز ترين اشکال وجودى پوپوليسم را هدف حمله قرار داد. بخش زيادى از به چپ چرخيدن کومهله و تقويت مارکسيسم انقلابى در کومهله به دوران پس از کنفرانس ششم[٣] تا کنگره موسس حزب[٤] و حتى پس از آن بر ميگردد. بعبارت ديگر، کومهله بدوا از بالا، در سطح رهبرى خود به پوپوليسم تعرض کرد. تعميق مضمونى اين نگرش در خود اين رهبرى، گسترش آن در بدنه تشکيلاتى کومهله و عقب راندن سنت هاى ديگر در کل جريان اجتماعى اى که کومهله نام داشت در طى مراحل بعدى صورت گرفت. برخلاف ناسيوناليسم که همچنان در اشکال متفاوتى به بقاء خود ادامه داد، پوپوليسم نهايتا واقعا مضمحل و منحل شد. اين تقدير سراسرى اين جريان نه فقط در ايران بلکه در مقياس جهانى بود.
70
قبل از اينکه به تشکيل حزب برسيم هنوز بايد يک فاکتور ديگر را وارد تصوير کنيم. در کنگره اول اتحاد مبارزان کمونيست[٥] مارکسيسم انقلابى بعنوان يک چهارچوب همزيستى سوسياليسم کارگرى و راديکاليسم چپ غير کارگرى ترک خورد. ما طبعا به اهميت اين واقعه به روشنى که امروز از آن صحبت ميکنم واقف نبوديم. اما، با هر برداشتى که آنروز داشتيم، محور کنگره اتحاد مبارزان فراتر رفتن از سياست و برنامه (که پرچم پيروزى مارکسيسم انقلابى بود)، و طرح مساله پراتيک اجتماعى يک سازمان کمونيستى بود. اينجا ديگر بحث طبقه کارگر بعنوان شاخصى در تعريف يک سازمان بعنوان سازمان کمونيستى مطرح شد. اين کنگره بحث خود را تحت نام سبک کار کمونيستى فرموله کرد. اما همانجا گفت که اين امرى فنى و تشکيلاتى نيست و تماما به اين مربوط ميشود که سازمان کمونيستى موضوع کار خود را چه بخشى از جامعه قرار داده است و در درون اين بخش چه انقلاب و چه آرمانى را سازمان ميدهد. امروز اگر بخواهم تصويرى از اتفاقى که در اين کنگره افتاد بدهم ميگويم در اين کنگره سوسياليسم کارگرى به چپ راديکال اعلام کرد که کافى نيست سياست و برنامه ات کمونيستى باشد. بايد بيائى و اينجا در درون طبقه و براى انقلاب کارگرى پراتيک کنى. بنظر من سوسياليسم کارگرى از برنامه مشترک تا کنگره موسس اين پيشروى را کرد که محدوديت چهارچوب نظرى موجود و ضرورت تغيير جريان مارکسيسم انقلابى به يک حرکت کارگرى کمونيستى پراتيک را به کل جريانات دخيل در حزب قبولاند. از نقطه نظر اين جريان اگر حزب کمونيست ارزش داشت براى اين بود که قرار بود ظرفى براى فراتر رفتن از جريان مارکسيسم انقلابى ايران و شکل دادن به يک پراتيک کمونيستى در درون طبقه کارگر باشد. اما در حالى که مارکسيسم انقلابى بعنوان تابلوى حزب و بعنوان شالوده نظرى و سياسى آن تثبيت شد، کارگرى شدن بعنوان يک "جهت گيرى و يک اولويت"، بعنوان يک استنتاج منطقى از مارکسيسم انقلابى و مرحله اى در تکامل آن طرح شد.
71
با کنگره اتحاد مبارزان کمونيست موازنه سياسى و نظرى جديدى ميان گرايشات اجتماعى مختلف در درون جريان حزبى بوجود آمد. حزب کمونيست بر مبناى اين چهارچوب جديد که در آن بهرحال ناکافى بودن چهارچوب مارکسيسم انقلابى و ضرورت فراتر رفتن از آن به نفع کارگرى شدن و سوسياليسم کارگرى تاکيد شده بود تشکيل شد. اما اين موازنه جديد هم بهرحال يک ظرف موقت براى همزيستى و تحرک گرايشات اجتماعى دخيل در حزب بود. هزار و يک نمونه در تمام طول دوره پس از تشکيل حزب وجود دارد که نشان ميدهد چگونه همه اين جريانات و سنت ها در چهارچوب جديد به حيات و فعاليت خود ادامه دادند. پس از تشکيل حزب مرحله دوم شکسته شدن قالب مارکسيسم انقلابى توسط سوسياليسم کارگرى آغاز ميشود. در ايندوره حزب ما شاهد پيدايش ادبياتى است که ابدا در سنت رسمى تاکنونى اش ريشه نداشت. بحث کار در درون طبقه کارگر، مبانى سازماندهى و آژيتاسيون کارگرى، درک مکانيسم هاى "خود سازماندهى" طبقه کارگر، تبيين انقلاب روسيه از زاويه تحول اقتصادى و نقد سرمايه دارى دولتى، طرح شعار آزادى، برابرى، حکومت کارگرى، بيانيه حقوق زحمتکشان در کردستان، و غيره پيش از آنکه از چهارچوب سنت ضد پوپوليستى مايه بگيرد و به مباحثات برنامه اى مارکسيسم انقلابى مديون باشد، استنتاجات مستقيم از آرمان کمونيسم و از وجود اجتماعى کارگر و نيازهاى اوست. اينجا ديگر ادبيات سوسياليسم کارگرى را مستقل از چهارچوب راديکاليزه شدن چپ غيرکارگرى ايران و مستقل از سابقه پلميک هاى مارکسيسم انقلابى ميبينيم. سوسياليسم کارگرى در حزب کمونيست، در فضائى که تعهد کنگره موسس به "کارگرى شدن" بوجود آورده است، بتدريج خودآگاه ميشود، دنبال تاريخ مستقل خود در گذشته و دورنماى سازش نکرده خود در آينده ميگردد. ادبيات خود را بوجود مياورد، نقد خودش را تيز ميکند و تدقيق ميکند و بالاخره يکبار ديگر آخرين قالب همزيستى گرايشات درون حزب را بزير سوال ميکشد.
72
در تمام طول دوره پس از تشکيل حزب بحث کارگرى شدن و بالاخره کمونيسم کارگرى ناگزير خود را در انتقاد به پراتيک حزب و در انتقاد به موازنه فکرى و سياسى اى که در حزب ميان تمايلات و سنت هاى مختلف وجود دارد يافته است. گرايشات ديگر در حزب تا اين اواخر با اين گرايش انتقادى راه آمده اند. اما از کنگره دوم حزب و بويژه از کنگره ششم کومهله[٦] به بعد کشمکش اين سنت ها در درون حزب وارد مرحله جديد و تعيين کننده اى ميشود که پائين تر از آن صحبت ميکنم.
73
خلاصه کنم. حزب کمونيست ايران يک حزب چند بنى است. سنت هاى اجتماعى مختلف در تشکيل اين حزب شرکت کرده اند و ميکوشند از اين حزب به عنوان ابزار حرکت و پيشرفت خود استفاده کنند. اينها عبارتند از ١- ناسيوناليسم کرد که ضعيف ترين و منکوب شده ترين گرايش در حزب است. اين گرايش اساسا در تلقيات و باورهاى خودبخودى تشکيلات ما در کردستان، و امروز در خارج کشور، لانه کرده و تنها در مقاطع خطير و آنهم هنگامى که ميان جريانات اصلى در حزب شکاف بروز ميکند فعال ميشود و سخنگو و پرچمدار موقت پيدا ميکند. ٢- راديکاليسم چپ. اين جريان عميقا ضد پوپوليست است و اساسا در چهارچوب موقعيت ذهنى حزب در قبل از کنگره دوم باقى مانده است. اين جريان حاصل نهايت راديکاليزاسيون چپ انقلابى غير کارگرى ايران است. بنابر ماهيت خود اين جريان يک جريان ناپايدار است و درمقياس اجتماعى و خارج از حزب کمونيست ايران نماينده اى ندارد. اين جريان، جريان غالب در حزب کمونيست است و بويژه از نظر پراتيکى به بخش اعظم فعاليت حزب شکل ميدهد. ٣- کمونيسم کارگرى.
74
در چندسال اخير گرايشات ديگرى نيز با توجه به تکامل چپ ايران بطور کلى در حزب ما رشد کرده است. اينها در حزب کمونيست جاى جدى اى ندارند. از جمله اينها ميتوان به گرايشات روشنفکرانه ليبراليستى و آکادميستى اشاره کرد که در خارج از حزب کمونيست ايران وسيعا در ميان چپ پوپوليست سابق اشاعه يافته است و با تحولات امروز در صحنه بين المللى فضا براى انتقاد ليبرالى به مارکسيسم و ابهام تراشى در مورد مارکسيسم و کمونيسم را بازتر حس ميکند. در حزب ما اين گرايشات به اشکال پوشيده تر و با ظاهر راديکال تر گاه و بيگاه بروز ميکنند. اين جريان که در خارج حزب بصورت انتقاد به چپ راديکال مطرح ميشود، در واقع چيزى جز استنتاجات راست از بن بست راديکاليسم غيرکارگرى نيست.
75
حزب کمونيست محل تلاقى اين گرايشات است. بى افقى گرايشات ديگر و نبود پرچمداران سياسى و نظرى اى که بتوانند در يک مقياس وسيع تر در جامعه اين خطوط را نمايندگى کنند، کمونيسم کارگرى را در حزب کمونيست به يک "خط رسمى" و ظاهرا پذيرفته شده تبديل نموده است. حتى بيان اينکه اين حزب محل تلاقى اين گرايشات است مايه رنجش زيادى در درون حزب ميشود. اما وجود اين گرايشات و تلاقى و کشمکش اينها بروزات بسيار روشنى در حزب ما داشته است. گويا ترين شکل بروز اين کشمکش روى زمين ماندن و دنبال نشدن و گاه به عکس خود تبديل شدن سياست هائى است که از مباحثات رسمى حزب و در واقع از موضع کمونيسم کارگرى در حزب استنتاج ميشود. در حزب ما رسم است که اين شکاف ميان آنچه از خط رسمى استنتاج ميشود با پراتيکى که عملا صورت ميگيرد به حساب "نفهميدن" بحث ها، جا نيافتادن خط و غيره گذاشته شود. واقعيت اينست که گرايشات سياسى موجود در حزب در برابر اين خط بطرق مختلف مقاومت ميکنند. مشکل ما معرفتى نيست. بحث بر سر تناسب قوا و نيروى سنت هاى سياسى مختلف در حزب است.
از کنگره دوم تا کنگره سوم
براى دوره اى چهارچوب ضد پوپوليستى و راديکال چپ موجود حزب ميتوانست کارساز باشد و به مسائل سياسى و عملى حزب پاسخ بدهد. ميتوانست پايه اى براى يک رهبرى فعال و گسترش پراتيک حزب باشد. در اين دوره مساله شکل دادن به خود حزب و رساندن بخش هاى مختلف آن، فعالين و کادرهاى آن، به همان حد فکرى و سياسى بود که اين ديدگاه طرح ميکرد. بعلاوه، و از اين مهم تر، اين پرچم به اندازه کافى حزب را از پيرامون خودش متمايز ميکرد و در رابطه با مسائل عمومى سوسياليسم ايران هنوز پاسخهائى داشت که بدهد. از نقطه نظر کار براى سوسياليسم کارگرى، طرح بحث هايش در جنبش و تاثيرش به پراتيک حزب اين چهارچوب هنوز جا داشت. اما با روتين شدن فعاليت حزب و سر و سامان گرفتن ساختارهاى تشکيلاتى اش از يک طرف و از آن مهم تر با تحولات سريع چپ، چه در ايران و چه در مقياس بين المللى محدوديت هاى موازنه فکرى و قالب هاى نظرى و سياسى حاکم به حزب نمودار شد. افت کار کميته مرکزى حزب، پائين آمدن راندمانها، کنار کشيدن تدريجى رفقا از قبول مسئوليت هاى کليدى، غرق شدن در کار تشکيلات دارى، غامض شدن امورى مانند انتشار نشريات حزبى، اظهار نظر بموقع درباره رويدادهاى مهمى که در سطح جامعه در جريان بود، حفظ سطح تبليغات حزب، و حتى تامين يک مديريت موثر بر عرصه هاى مختلف فعاليت حزب، وغيره، اينها تنها نمودهائى از محدوديت چهارچوب سياسى و نظرى اى بود که اين رهبرى و اين حزب را شکل داده بود.
78
در آستانه کنگره دوم ديگر از نقطه نظر منافع سوسياليسم کارگرى روشن شده بود که بايد از اين چهارچوب فراتر رفت. بحث هائى که در کنگره دوم مطرح شد اين هدف را داشت. فاصله کنگره دوم تا کنگره سوم براى من دوره تلاش براى تغيير مبانى بنيادى حزب به نفع سوسياليسم کارگرى و به اصطلاح يک بنى کردن حزب تحت پرچم اين جريان از طريق توافق و تائيد جمعى و بعنوان خط رسمى حزب بود. تمام بحث هاى مربوط به کمونيسم کارگرى در اين دوره بعنوان "نظرات حزب" بيان شده و تا همين امروز هم همه اينها را بعنوان نظرات حزبشان تائيد ميکنند. اما در طى ايندوره براى ما مشخص شد که با اين روش بجائى نميرسيم. گرايش راديکال چپ در حزب اين ديديدگاه را هضم ميکند و در سيستم فکرى خودش و در امتداد پراتيک موجود خودش قرار ميدهد. انتقاد بنيادى کمونيسم کارگرى به گرايشات ديگر در حزب و به کل چپ بيرون خودش، به نسخه هائى براى اصلاح جريان موجود تبديل ميشود. همان کارى که راه کارگر هم با بحث هاى کارگرى ما ميکند، همان کارى که کنگره دوم پيکار با نظرات اتحاد مبارزان کمونيست کرد. قدرت چپ راديکال غير کارگرى در حزب ما چنان زياد است و چنان بر تعقل و برداشتهاى متعارف رهبران و کادرهاى حزب ما سايه انداخته است که ترويج و مبارزه روشنگرانه نميتواند بطور جدى تکانش بدهد. بحث ها پذيرفته ميشود، اما رهبر و فعال براى اين خط پرورش پيدا نميکند و پراتيک حزب دگرگون نميشود. لبه تيز نقد کمونيسم کارگرى کند ميشود و تحتالشعاع پيوستگى با گذشته، که چيزى جز غلبه سوسياليسم راديکال غيرکارگرى در حزب نيست، قرار ميگيرد. در يک کلمه اين جريان در حزب ما با قدرت تمام در برابر اين نقد و تمام استنتاجات عملى که بر آن مترتب است مقاومت ميکند. اين مقاومت تئوريزه نيست، سخنگوى معين و پلاتفرم ندارد، اما قوى و مادى است و بويژه خود را در پاسخهاى پراتيکى که اين حزب به مسائلش ميدهد نمودارميکند.
کنگره سوم و پيکار براى کمونيسم کارگرى
در کنگره سوم حزب کمونيست[٧] صريحا گفتم که گرايشات ديگر، نه فقط در حزب بلکه در مقياس اجتماعى و جهانى، افق و آينده اى ندارند و اين حزب ديگر بايد تماما بر بنياد کمونيسم کارگرى استوار بشود. اين خط کادر و رهبر و فعال سياسى خودش را ميخواهد و بايد پرورش بدهد و مادام که چنين نيروئى را گرد نياورده حتى قدرت دگرگون کردن پراتيک همين حزب را هم نخواهد داشت. بنابراين پس از کنگره سوم، تصميم گرفتيم که پيکار براى کمونيسم کارگرى را از چهارچوب خط رسمى حزب بيرون ببريم و بعنوان يک خط سياسى معين در تمايز با ساير سنت هاى سياسى چپ چه در بيرون و چه در درون حزب طرح کنيم. براى ما ديگر کمونيسم کارگرى فراخوان کميته مرکزى حزب به بدنه تشکيلات و يا خط رسمى حزب در برابر گرايشات ديگر در جامعه نيست، بلکه جريانى است که چه در حزب و چه در مقياس اجتماعى تازه بايد خود را به کرسى بنشاند. نه فقط اعضاء حزب، بلکه خود کميته مرکزى و رهبرى اين حزب بايد در مقابل يک انتخاب واقعى و سياسى قرار بگيرند. کمونيسم کارگرى از مشکلات حزب کمونيست استنتاج نشده است. پاسخگوئى به مسائل عملى بخش هاى مختلف حزب، شکل دادن به يک رهبرى پرشور، سياسى و پرکار، بار آوردن کادرهاى قابل براى اين خط در درون حزب و غيره اينها تنها نتيجه تبعى رشد اجتماعى اين گرايش ميتواند باشد. ما کمونيسم کارگرى را بعنوان جريانى که در برابر بحران سوسياليسم بورژوائى در مقياس جهانى پاسخ دارد، بعنوان يک حرکت طبقاتى و اجتماعى و بعنوان يک سنت اصيل مارکسيستى در جدال ايدئولوژيک در سطح جامعه مطرح ميکنيم. مستقل از اينکه حزب کمونيست تا چه حد بتواند اين ديدگاه و پراتيک روشن و بدون ابهامى که از آن ناشى ميشود را بر کار خود ناظر کند، ما وظيفه خود را طرح اين مباحثات و گرد آورى نيروى پيشروان طبقه کارگر در يک مقياس اجتماعى قرار داده ايم. هر عضو حزب کمونيست بايد خود را نه بايک جريان انتقاد و اصلاح درون حزبى، بلکه با يک حرکت فکرى و عملى اجتماعى روبرو بيابد و به اين عنوان، بعنوان کمونيستى که به سرنوشت سوسياليسم و انقلاب کارگرى ميانديشد، انتخاب سياسى خود را بکند. تنها از اين طريق ما قادر خواهيم بود نسل ديگرى از کمونيستها را بوجود بياوريم که توانائى پاسخگوئى به نيازهاى مبارزه کمونيستى اين دهه را داشته باشند.
کمونيسم کارگرى و کومهله. کنگره ششم و پس از آن
کنگره ششم مقطع بسيار مهمى در سرنوشت کمونيسم کارگرى در کومهله است. در اين کنگره اسنادى تصويب شد که تبيينى براستى سوسياليستى و کارگرى از کومهله و وظايف آن بدست ميدهد. اين يک پيشروى جدى کمونيسم کارگرى در کومهله بود. مصوبات اين کنگره اسناد بسيار با ارزشى در نقد خرافاتى هستند که سنت هاى ديگر سياسى در کردستان بر فعاليت ما تحميل کرده بودند. استراتژى کمونيستى روشنى، که نيروى طبقه و نه سازمان را مبناى تغيير جامعه قرار ميدهد و عينيات اجتماعى کردستان را برسميت ميشناسد تدوين شد. کارگر و شهر در فلسفه سياسى کومهله جاى خود را يافت. مبارزه نظامى بعنوان يک عرصه فعاليت و تاکتيک حزب کارگرى در جاى درست خود قرار گرفت. آوانتوريسم و بى افقى در کار نظامى جاى خود را به ارزيابى اى سنجيده از جايگاه اين شکل مبارزه براى ما و ارزش واقعى تشکيلات نظامى و افراد آن داد. تبيينى طبقاتى، متکى بر شناخت اجتماعى از کومهله و حزب دموکرات بدست داده شد، نقاط قدرت واقعى و طبقاتى کومهله تاکيد شد و ميرا بودن و زوال سنت ناسيوناليستى حزب دموکرات نشان داده شد.
83
کنگره ششم گواه برقرارى تناسب قواى جديدى در تشکيلات کردستان حزب به نفع سوسياليسم کارگرى بود. متاسفانه رويدادهاى پس از کنگره ششم نه فقط اين تناسب قواى جديد را برهم زد بلکه به رشد و تقويت گرايشات ديگر، تا حدى فراتر از آنچه حتى پس از کنگره دوم حزب و کنگره پنجم کومهله به آن رسيده بوديم، ميدان داد. دوران پس از کنگره ششم يکى از دشوارترين دوره هائى بوده است که تشکيلات حزب ما در کردستان از نظر محدوديت هاى عملى و فنى و فشارها و تنگناها داشته است. ما سختى هائى را از سر گذرانده ايم که هريک از آنها براى بسته شدن يک تشکيلات چپ سنتى کافى بوده است و همين گواه ظرفيت هاى عظيمى است که در طول اين ده سال براى ايفاى يک نقش تعيين کننده تاريخى در کومهله شکل گرفته است. اما اين دشوارى ها بهرحال تاوان سياسى خود را داشته است. اين نخستين بار نيست که فشارهاى عينى بيرونى سير پيشروى سوسياليسم کارگرى و مارکسيسم در ايران را کند کرده است. امروز ميتوان تصور کرد که در غياب سرکوب ٣٠ خرداد به بعد، و حتى در صورت وجود يک فرجه يکساله ديگر، چه دگرگونى هاى عظيمى ميتوانستيم در سرنوشت کل چپ انقلابى ايران بوجود بياوريم. مشقات عملى بعد از کنگره ششم نيز، باشد که در مقياسى به مراتب کوچکتر، ما را از فرصت براى يک پيشروى تعيين کننده در کردستان محروم کرد. کنگره ششم به سرعت تحت الشعاع منفعت "حفظ انسجام و يکپارچگى تشکيلات" قرار گرفت. لبه نقد به گذشته و به آنچه بايد از آن گسست، کند شد. فشار از روى گرايشات عقب مانده و غير کارگرى در حزب برداشته شد و هويت تشکيلاتى و عرق سازمانى بعنوان ابزارى براى حفظ انسجام تشکيلات برجسته شد. بجاى گسست از گذشته، يعنى گسست از آن تاريخ غيرکارگرى که حزب کمونيست ايران تنها با اعلام جدائى از آن به آينده اميد دارد، پيوستگى تاريخ سازمانى مورد تاکيد قرار گرفت. نه تنها يک روند حرکت و تلاش براى رساندن پيشروى هاى کنگره ششم به نتايج عملى و ملموس و ايجاد تغيير ريل ها و دگرگونى هاى اساسى که در اين کنگره فراخوان داده شده بود آغاز نشد، بلکه حتى بسيارى از مفروضات قديمى تر اين حزب، و انسجامى که سوسياليسم کارگرى و نقد تاکنونى ما در حزب ايجاد کرده بود زير سوال قرار گرفت. راه حل هاى روشنى که به همين موقعيت عملى تشکيلات ارائه ميشد مورد بى اعتنائى قرار گرفت. هويت سياسى جاى خود را به هويت سازمانى و حتى جغرافيائى داد. اخلاقيات و خرافاتى در حزب کمونيست ايران پر و بال گرفت که بسيارى فکر ميکردند ريشه آنها براى هميشه خشکيده است.
84
اين عقبگرد نه تنها در عمل تنگناهاى عملى تشکيلات را رفع نکرده است بلکه فرصت زيادى که براى ايجاد دگرگونى هاى لازم در کار ما وجود داشته است را به هدر داده است. اين دگرگونى هاى عملى، روشن و مدون و حتى در بسيار از موارد مصوب اند. کومهله در يک قدمى انقلاب عظيمى که ميتواند در تاريخ سياسى کردستان بوجود بياورد، در يک قدمى مهم ترين خدمتى که ميتواند به سوسياليسم کارگرى در کردستان بکند، توقف کرده است. هنوز براى اين کار فرصت هست. در واقع جلوى اين روند را نميتوان گرفت. گرايشات ديگر فقط ميتوانند را کندش کنند.
85
برخورد امروز تشکيلات کردستان حزب به دور جديد بحث کمونيسم کارگرى گواه عقبگردى است که رخ داده است. گواه فرجه اى است که گرايشات ديگر در تشکيلات ما پيدا کرده اند. مباحثاتى که دنياى امروز و مقدرات کمونيسم در مقياس جهانى را تجزيه و تحليل ميکند، مباحثاتى که در برابر تخريب کل سوسياليسم بورژوائى زمان ما افق يک کمونيسم زنده و بالنده کارگرى را ترسيم ميکند، مباحثاتى که دارد چهارچوب تفکر محدود ضد پوپوليستى ما را ميشکند و براى سوسياليسم کارگرى کادر و رهبر بار مياورد، مباحثاتى که صرفا در حاشيه اشاره محدودى به کار ما در کردستان ميکند، با بارز ترين جلوه هاى تشکيلاتچيگرى و عرق سازمانى پاسخ ميگيرد و گفتم که اين سنگر کدام گرايش در صفوف ماست. همه دلواپس ارزيابى ما از پراتيک و افتخارات سازمانى شان ميشوند، اعلام ميشود که نقد بايد "روحيه بخش" باشد، که کمونيسم کارگرى در کومهله پياده شده و "حلول کرده"، که منظور اين بحث "ما" نيستيم.
86
ماحصل اين شيوه برخورد بسته شدن گوش آن کمونيستهائى که در حزب کمونيست ايران متشکل شده اند بر روى نظراتى است که چه بخواهند و چه نخواهند سوسياليسم راديکال دوران ما را دگرگون ميکند. چپ پوپوليست تاوان اين شيوه برخورد به مباحثات ضد پوپوليستى را پس داد. تشکيل حزب کمونيست ايران خود گواه اينست که عرق سازمانى سنگرى براى مقاومت در برابر افق هاى زنده سياسى نيست. تشکيل حزب کمونيست ايران خود گواه اين بود که هر افقى "روحيه و ضد روحيه" را با هم به ارمغان مياورد. براى جريانى که در اين افق سهيم ميشود و در آن پاسخ معضلات و راهى براى تحقق آرمانهاى خود را پيدا ميکند، نقد چيزى جز بيان روحيه و شادابى اى که فى الحال بوجود آمده است نيست. براى جرياناتى که در اين نقد تنگناى تفکر و عمل سياسى تاکنونى خود را ميبينند، قطعا آنچه گفته شده است مايوس کننده است.
87
هيچ جريانى مانند کمونيسم کارگرى ارزش سياسى و تاريخى حزبى که ساخته ايم و بويژه سازمان و سنتى که در کردستان شکل داده ايم را بروشنى و با معيارهاى اجتماعى توضيح نداده است. عضو حزب کمونيست براى شادابى سياسى خود و تحمل شدايد دراين مبارزه نيازى به پناه بردن به افتخارات تاکنونى خود ندارد. افتخارات گذشته و رضايت از خود براى نوشتن خاطرات سياسى خوب است و نه براى مبارزه سياسى. کمونيستى که هنوز تازه يک گام از صدگام را براى انقلاب کارگرى و سازماندهى جامعه اى نوين برداشته است نميتواند به گذشته و حال خود مدال بدهد. تمام شادابى و اميد و استوارى او محصول آرمان او و تعلق اجتماعى او به يک جنبش وسيع طبقاتى است که در کل جهان جريان دارد. اگر اين خصلت حزب کمونيست، اين نارضايتى دائمى از وضع موجود از زاويه وظايف و دورنماى آينده اش، را از آن بگيريد تمام ديناميسم حرکت تاکنونى و تمام مايه استقامت تاکنونى اش را از ميان برده ايد.
88
از نظر عملى و تشکيلاتى فراخوان ما در کردستان فراخوانى است براى پايان دادن به اين عقبگرد و بازگشت به نگرش و اولويت هاى ناظر به کنگره ششم، و پياده کردن استنتاجاتى که حتى در جزئيات، چه در کنگره ششم و چه پس از آن، از اين ديدگاه شده و مدتهاست در اختيار کميته مرکزى حزب قرار گرفته است. ما اين استنتاجات را راه واقعى کومهله به جلو ميدانيم.
89
در رابطه با مباحثات کمونيسم کارگرى ما از اعضاء حزب در کردستان، درست مانند ساير اعضاء حزب و همه کسانى که مخاطب اين بحثها هستند، انتظار داريم که بعنوان انسانهاى کمونيست، با تمام معضلات و سوالاتى که يک کمونيست با توجه به موقعيت بين المللى و اوضاع جنبش طبقاتى بطور کلى در برابر خود دارد، به اين مباحثات توجه کنند.
[٢] کنگره دوم کومهله در فروردين ١٣٦٠ برگزار گرديد.
[٣] کنفرانس ششم کومهله در تاريخ مهرماه ١٣٦٠ برگزار شد.
[٤] کنگره موسس حزب کمونيست ايران در شهريور ١٣٦٢ تشکيل شد.
[٥] کنگره اول اتحاد مبارزان کمونيست در آبان ١٣٦١ برگزار گرديد.
[٦] کنگره سوم حزب کمونيست ايران در بهمن ١٣٦٧ برگزار شد.
[٧] کنگره ششم کومهله در ارديبهشت ١٣٦٧ برگزار شد. |
|
↑
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
کمونيسم کارگرى و فعاليت حزب در کردستان
٣- آينده کومهله و دورنماى فعاليت ما در کردستان
مقدمه:
اجازه بدهيد ابتدا به چند نکته اشاره بکنم که نقطه حرکت اصلى در کل بحث من را تشکيل ميدهند.
93
١- اين سوال که "آينده کومهله چيست" زياد پرسيده ميشود. وقتى به پاسخ هاى متداول نگاه ميکنيم ميبينيم برداشت معينى از کومهله " در پس اين پاسخ ها و در واقع در پس خود اينگونه سوالات نهفته است. کومهله براى خيلى ها، از رهبرى تا بدنه تشکيلات، با جغرافياى معين، اردوگاه معين، اشخاص معين و کار و بار معينى تداعى ميشود. سوال در واقع چيزى جز اين نيست که " آينده اين اردوگاه و کار و بار افراد حاضر در آن چيست". هر رفيق قدرى دقيقتر نگاه کند، ميبيند که چگونه اين برداشت از کومهله يک برداشت عمومى و غالب است. من بارها به مناسبت هاى مختلف اصرار کرده ام که اين برداشت را بايد کنار گذاشت و کومهله را آنطور که واقعا هست، بعنوان يک حرکت و نيروى اجتماعى ديد. بنظر من کومهله فقط آن چيزى نيست که ما در آن اردوگاهها وآن افراد معين ميبينيم. برداشت رايج يک برداشت محدود، کوته نظرانه و زيان آور است که کومهله را آنطور که هست نميشناسد و لاجرم نميتواند به نيازهاى کومهله واقعى پاسخ بدهد و دورنماى آتى آن را ترسيم کند.
94
٢- وقتى از اين برداشت محدود درباره کومهله حرکت کنيم گريزى از اين نداريم که پاسخى به همان درجه کوته نظرانه براى جهت گيرى آتى کومهله پيدا کنيم. ريشه بحث "داخل يا خارج" همينجاست. گويا سوال اينست که کومهله يک عده را ببرد "خارج" يا نبرد. وقتى کومهله به يک جغرافيا و يک اردوگاه و ليست معينى از افراد تقليل پيداکرد آنوقت طبيعى است که "آينده کومهله " هم به مساله سرنوشت اردوگاه و افراد حاضر در آن و محسنات اين يا آن کشور و منطقه براى "استقرار کومهله" کاهش يابد. اما اگر حاضر باشيم کومهله را به آن معناى واقعى و حقيقى که من بکار ميبرم در نظر بگيريم به پوچى و عقب ماندگى اين معضل "داخل يا خارج" پى ميبريم. بهرحال اگر بخواهم از ديدگاه خودم راجع به اين مساله داخل و خارج اظهار نظر بکنم بايد بگويم تمام مساله بر سر سازماندهى فعاليت کومهله در داخل است، نه به معنائى که در اردوگاه ما و در ميان رفقاى کومهله بکار ميرود، بلکه به معناى واقعى کلمه يعنى داخل ايران. تمام انرژى ما بايد صرف سازماندهى کومهله اى بشود که در داخل ايران است (و اگر کسى فکر ميکند چنين کومهله اى وجود ندارد ديگر صد برابر بيشتر بايد دراين کار تعجيل داشته باشد). من به اين وجه موجوديت کومهله باز ميگردم. اما فقط اينجا اين نکته را هم اضافه ميکنم که طبعا بخش علنى و حرفه اى تشکيلات کومهله مستقر در اردوگاهاى مرزى نيز بايد تغييرات اساسى بکند. اما تمام جهت فعاليت ما و از جمله شاخص ما در تغيير شکل کار اردوگاههايمان، گسترش بخشيدن به فعاليت سياسى و تشکيلاتى در داخل ايران است.
95
بنابراين وقتى از آينده کومهله حرف ميزنيم قبلا بايد تعيين کرده باشيم که از "کومهله" چه برداشتى داريم. کومهله چيست. من درباره اين سوال بدفعات صحبت کردهام و نوشتهام. از کنگره دوم حزب و کنگره هاى پنجم و ششم تشکيلات کردستان ديگر مصرانه سعى کرده ام رفقاى خودمان را متوجه حقايقى در مورد وجود اجتماعى و طبقاتى کومهله بکنم که حتى باور کردن و اذعان کردن به آنها برايشان دشوار بوده. معمولا حرفهاى مرا، حتى خود کميته مرکزى کومهله، تهييج براى بالا بردن روحيه تشکيلات ( همان تشکيلات حاضر در اردوگاه که نقطه شروع تعقل و تفکر سياسى و محاسبات خيلى از رفقاى ماست) تلقى کرده اند. اما براى من اينها حقايق غير قابل انکار و شورانگيزى است. اينها واقعياتى که انسانهاى "واقع بين"، بويژه آنها که ادعاى رهبرى فعاليت کمونيستى در يک دوره درحيات يک طبقه را دارند بايد ببينند. هر نقشه اى درباره آينده بايد به ارزيابى اى از حال متکى باشد. کسى که درباره موقعيت کنونى اسير ذهنى گرائى است نميتواند نسخه مناسبى براى آينده بنويسد. اما ذهنى گراهاى ما آنها نيستند که بلند پروازى ميکنند، بلکه دقيقا کسانى هستند که که در ذهن خود کومهله را تنزل ميدهند، وجود اجتماعى و موقعيت فوق العاده مساعد براى فعاليت کمونيستى را کتمان ميکنند. اينها حتى ارزش و شان سياسى بخش علنى و نظامى تشکيلات ما و ارگانهاى ما را که در اردوگاهها مستقر هستند پائين مياورند و آنرا دچار ياس و ابهام ميسازند. براى اينکه بدانيد از نظر من کومهله واقعا چيست ميتوانيد به قطعنامه هاى کنگره ششم، به قطعنامه مربوط به حزب دموکرات و به بيانيه آتش بس يکجانبه ما در جنگ با حزب دموکرات رجوع کنيد. آنچه آنجا درباره جايگاه و موجوديت اجتماعى حزب ما در کردستان گفته شده تهييج نيست بلکه حقايقى عينى و غيرقابل انکار است.
96
٣- محدود نگرى ديگرى که در ميان ما هست اينست که گويا بحث دورنماى فعاليت ما در کردستان و آينده فعاليت کومهله با ختم جنگ ايران و عراق شروع ميشود و گويا نقطه حرکت ما در اين بحث "شرايط ناشى از ختم جنگ" است. اين استنباط آن دوتاى قبلى را تکميل ميکند و در واقع نتيجه اجتناب ناپذير آنهاست. اگر کومهله همان اردوگاه هاى بخش علنى کومهله است و معضل امروز معضل " داخل يا خارج" است، آنوقت اين معضل دقيقا با ختم جنگ و ترديدهاى مربوط به سرنوشت مناطق استقرار شروع ميشود. اما آينده کومهله را ما به تفصيل در کنگره هاى قبلى مان بحث کرده ايم. ما ميخواهيم حزب کارگرى باشيم، برنامه اى داريم، استراتژى تعيين کرده ايم، جامعه کردستان و موقعيت طبقه کارگر را بررسى کرده ايم، در هيچکدام اينها جنگ ايران و عراق بعنوان يک فاکتور تعيين کننده وظايف و سرنوشت کومهله مطرح نشده است. ختم جنگ شرايط مشخصى را براى بخشى از سازمان ما و براى اشکال معينى در مبارزه ما بوجود مياورد و بايد در همين ظرفيت در تحليل ما وارد شود و نه بيشتر. اتفاقى که در واقع افتاده است اينست که با ختم جنگ و محدوديت هاى بالفعل و بالقوه اى که اردوگاههاى ما و مبارزه مسلحانه و جوانبى از کار تبليغى با آن مواجه ميشوند، ظاهرا تمام آن تحليل هائى که در طول سالها از وظايف و سياستهاى خود داده ايم تحت الشعاع قرار گرفته اند و رفقاى زيادى دارند تعقل و تفکر و مرزبندى ها و انقلابيگرى و تعهدات سياسى خود را از شرايط محلى ناشى از ختم جنگ استخراج و استنتاج ميکنند. بحث من اينجا درباره آينده همان کومهله ايست که در کنگره هاى پنجم و ششم از آن سخن گفته ايم و وظايف کارگرى و کمونيستى که در طول يک روند طولانى نقد و تجربه به آن رسيده ايم. پاسخگوئى به معضلات عملى ناشى از ختم جنگ يکى از مسائلى هست که بايد بحث کرد، اما نه نقطه حرکت ماست و نه در غياب سياست هاى روشن براى پيشبرد مبارزه اى که مستقل از جنگ ايران و عراق در برابر خود گذاشته بوديم ميتواند پاسخ بگيرد.
97
بنابراين من اينجا بحث خود را در تداوم مباحثات کنگره ششم دنبال ميکنم. به معضلات عملى امروز ميپردازم (که بنظر من به همه آنها پاسخ روشن ميتوان داد)، اما ارزيابى خود را از فعاليت آتى مان بر همان شناخت بنيادى از کومهله و بر برنامه و سياست و استراتژى حزب مان در کردستان بنا ميکنم.
حقايقى درباره کمونيسم در کردستان. کومهله واقعا چيست؟
اولين واقعيتى که بايد شناخت و در نگرش سياسى خود دخيل کرد اينست که در طول دهسال گذشته مناسبات توليد سرمايه دارى در کردستان بشدت گسترش پيدا کرده، کار مزدى بعنوان شکل غالب و مسلط اشتغال تثبيت شده است. شهرها رشد غول آسا کرده اند. روابط سنتى و عقب مانده، مناسبات عشيرتى و عقب مانده در روستاها به نفع اقتصاد بازار و خريد و فروش نيروى کار سست و مضمحل شده است. دهسال پس از انقلاب ٥٧، کردستان جامعه اى بسيار شهرى تر و تقسيم شده تر به کارگر و سرمايه دار است. طبقه کارگر مزد بگير به مراتب از نظر کمى عظيم تر است و در نوع اشتغال طبقه کارگر نيز از نظر کيفى تفاوت هاى زيادى مشهود است.
100
به موازات اين تحول اقتصادى، پلاريزاسيون و قطب بندى سياسى متفاوتى شکل گرفته است. حضور طبقه کارگر در عرصه سياسى برجسته شده است. طبقه کارگر و اعتراض کارگرى جاى مهمى در صحنه سياسى يافته است، چه در شکل اعتراضات مستقيم کارگرى و حرکت هاى به اصطلاح "خودبخودى" و چه در شکل مبارزه حزبى. يعنى چه در آنجا که کارگر را به عنوان يک قشر توليد کننده در قلمرو اقتصاد و توليد ميبينيم و چه آنجا که در جنبش هاى حزبى و گرايشات سياسى اجتماعى. اين قطب بندى جديد امروز ديگر بر همه کس عيان شده است. عروج کومهله در برابر حزب دموکرات، روند تضعيف حزب دموکرات و قدرت گيرى کومهله بعنوان يک نيروى سياسى رهبر در جامعه کردستان، يک بعد از اين تحول است. در سوى ديگر اعتراضات کارگرى در بخش هاى مختلف و اول ماه مه ها و غيره را داريم که فضاى سياسى کردستان را بشدت تحت تاثير خود قرار داده اند.
101
اين روند باعث شده است که احزابى که در چهارچوب سنتى و قديمى مساله کرد موجوديت يافته و فعاليت ميکرده اند، دچار بحران و بن بست شوند. مساله ملى تحت الشعاع مطالبات جارى کارگرى از يکسو و آرمان سوسياليسم از سوى ديگر قرار گرفته است. انقلابى گرى نوينى که موقعيت و مطالبات کارگر در کردستان را منعکس ميکند شکل گرفته است که جاى مبارزه جويى ملى در دوره هاى قبل را گرفته است. احزابى نظير حزب دموکرات که اين مبارزه جوئى محدود و ملى را نمايندگى ميکنند دچار ضعف و تشتت ميشوند، و از سوى ديگر جريانى مانند کومهله که با اين انقلابى گرى نوين طبقاتى تداعى ميشود قدرت ميگيرد.
102
اين اغراق نيست اگر فکر کنيم که هرکارگرى که در کردستان دست به اعتراض ميزند، يا هر کارگر کرد مهاجرى که در حرکات اعتراضى کارگرى در نقاط ديگر شرکت ميکند ميداند که کومهله چيست و چه ميگويد و با آن سمپاتى حس ميکند. کومهله براى او سازمانى است که هرچند احتمالا دور از دسترس جلوه گر ميشود، با نيازها و حرکت و اعتراض او بعنوان يک کارگر خوانائى و انطباق دارد. از اين گذشته کارگران ميدانند که کومهله کمونيست است و لذا خود را کمونيست ميدانند و يا با کمونيسم نزديک حس ميکنند. اينطور نيست که کومهله نفوذش را در ميان کارگران با متوسل شدن به عواطف و تمايلات ماوراء طبقاتى بدست آورده باشد. کاملا برعکس، بدرجه اى که کومهله بر خصلت کمونيستى و کارگرى خود تاکيد کرده است توانسته است توجه و سمپاتى کارگران را بخود جلب کند. آن کارگرى هم که کومهله را دوست دارد آن را با همه کمونيسمش و بخاطر کمونيسمش دوست دارد. اين يک تحول ايدئولوژيک عظيم در جامعه کردستان است. در ساير نقاط ايران نيز روند کمابيش همين است، يعنى رشد خودآگاهى سوسياليستى طبقه کارگر. اما هيچ جا نظير کردستان جريان کمونيستى نتوانسته است در اين مقياس وسيع توازن ايدئولوژيکى در جامعه را به نفع خود تغيير بدهد و چنين حقانيت آرمان ها و اعتقادات خود را در صفوف طبقه کارگر جا بياندازد. کارگر کرد امروزى سوسياليسم را بسيار به خود نزديک حس ميکند. کمونيسم براى او يک لغت با بار مثبت قوى است. نقد کومهله و کمونيسم در کردستان از سرمايه دارى بعنوان درونمايه نقد کارگر از اوضاع خودش پذيرفته شده است. اين به معنى يک پتانسيل عظيم براى انقلاب و حرکت کارگرى است.
103
بعلاوه اين قطب هاى اجتماعى، يعنى کارگر و بورژوا از هم اکنون در ابعاد حزبى در جامعه کردستان مستقيما و به قهرآميز ترين اشکال در برابر يکديگر قدعلم کرده اند. نکته مهم اينجاست که در اين ميان جريان کمونيستى، يعنى جريانى که ولو بطور فرمال پرچم کارگران را بلند کرده است، بورژوازى را به تنگنا رانده و پشتش را به ديوار کوبيده است. در تاريخ اغلب جوامع کمونيستها بکرات قربانيان سرکوب قهرآميز بورژواهائى بوده اند که بر موج انقلاب بقدرت رسيده اند. زورآزمائى گرايشات طبقاتى اپوزيسيون عمدتا به دوران پس از انقلابات موکول شده است که در آن عموما بورژوازى با تکيه به ابزار دولت چپ خود را منهزم کرده است. اينجا در کردستان در همين دوره قبل از برآمد انقلابى، بورژوازى اپوزيسيون عليه کمونيست ها دست به اسلحه برده و پاسخ خود را نيز گرفته است. پاسخ ما به حزب دموکرات نمودى از آن قدرت اجتماعى بود که در پشت کومهله نهفته است.
104
اين روندها، که در کردستان به شفاف ترين و برجسته ترين وجه قابل مشاهده اند، تصادفى و منحصر به فرد نيستند. اينها ريشه در واقعيات بنيادى دوران معاصر دارند.اينها نتايج جانبى و اجتناب ناپذير اين واقعيت هستند که در انتهاى قرن بيستم وزنه اقتصادى و سياسى طبقه کارگر به شدت سنگين تر شده است. سنت ها و جريانات اعتراضى بورژوائى که تاکنون قدرت داشتند طبقه کارگر را بعنوان نيروى ذخيره بدنبال اهداف و سياست هاى خود بکشند تضعيف شده اند و به بحران افتاده اند. روند اوضاع به نفع اعتراض مستقيم و مستقل کارگرى و رشد و گسترش راديکاليسم کارگرى است که دست روى تضادهاى بنيادى جامعه معاصر ميگذارد. در اين ميان آن احزاب و جرياناتى که ميتوانند به هر درجه اى به اين راديکاليسم و انقلابى گرى طبقاتى متکى بشوند آينده دارند و رو به قدرت ميروند، و جرياناتى که متعلق به سنت هاى اعتراضى غيرکارگرى هستند و مبارزه جوئى آنها از نيازهاى غير کارگرى مايه ميگيرد رو به ضعف و زوال ميگذارند. اوضاع اپوزيسيون کرد در ساير بخش ها اين حقيقت را بخوبى نشان ميدهد. ببينيد آنها در چه شرايطى قراتر گرفته اند. بنظر من روند تضعيف جريانات اپوزيسيون بورژوائى و خرده بورژوائى روندى پايدار و ريشه اى است و اين حرکت ها دردوره اى که وارد آن شده ايم به سرعت تحت الشعاع اعتراض کارگرى قرار ميگيرند.
105
اينها زمينه هاى عالى براى فعاليت کمونيستى است. براى اينکه از فکر "اوضاع پس از ختم جنگ" بيرون بيائيد و زمينه هاى بنيادى فعاليت کمونيستى در کردستان را ببينيد، بيائيد براى يک لحظه کلا کومهله را، با همه معضلات عملى امروزى اش، از تصوير خودمان بيرون بگذاريم و جامعه کردستان را آنطور که اکنون هست مبنا بگيريم،يعنى ماحصل تاريخ دهساله اخير را. حال فرض کنيد که شما ده نفر کمونيست هستيد که ميخواهيد کارتان را در کردستان شروع کنيد. ميخواهيد حزب درست کنيد، کارگران را سازمان بدهيد، تشکيلات مخفى و توده اى حزبى و کارگرى درست کنيد، اتحاديه و شورا بسازيد، به جنبش اعتراضى و به قيام و مبارزه قهرآميز عليه حمهورى اسلامى دامن بزنيد. چه ارزيابى اى از وضعيت ميداديد و چه دورنمائى براى خود ميگذاشتيد. من ترديد ندارم که هرکس در اين موقعيت قرار بگيرد خواهد گفت اوضاع بشدت براى کار مناسب است. در ظرف چند سال ميتوان يک سازمان عظيم کمونيستى کاملا متکى بر کارگران ايجاد کرد. رژيم را ميتوان بسرعت در يک منگنه جدى سياسى قرار داد، ايجاد تشکل هاى توده اى کارگرى کاملا ميسر است، نارضايتى چنان عميق و تجربه اعتراضى توده زحمتکشان چنان غنى است که زمينه هاى يک جنبش اعتراضى قدرتمند وجود دارد. آيا کسى که از خارج اردوگاههاى ما به کردستان امروز نگاه ميکند به نتيجه متفاوتى ميرسد؟ آيا نفس ختم جنگ ايران و عراق (که براى بخش علنى ما محدوديت ايجاد کرده است) از نقطه نظر مبارزه کارگرى و کمونيستى در شهرهاى کردستان يک واقعه کاملا مثبت نبوده است؟ پس چرا وقتى کومهله را وارد تصوير ميکنيم سوالات، مشغله ها، دورنماها، ارزيابى ها وظايف و بيم ها و اميد ها همه بيکباره دگرگون ميشوند. از تنگنا صحبت ميشود، دست و بال ما از همان ده بيست کمونيست فرضى بسته تر جلوه ميکند، و چنان اوضاع حساسى جلوى چشم تصوير ميشود که گويا ديگر نه کمونيسم و مبارزه پيگير و مداوم براى سازماندهى کارگران و اعتراض طبقاتى، بلکه روش و منش ملوانان و ناخداهاى کشتى هاى طوفان زده بايد الگوى حرکت رفقاى ما قرار بگيرد؟
106
اين يک تفکر مايوسانه نسبت به آينده کار ما در کردستان است که ربطى به سنت کمونيستى ما و به موقعيت عينى اى که حزب ما در کردستان در آن قرار دارد ندارد. اين تفکر انعکاسى از همان تنگناهاى سنتى است که اپوزيسيون کرد در منطقه تاريخا به آن دچار بوده اند. جرياناتى که در شکاف ميان اختلافات دولتها رشد کرده اند و با سازش دولت ها آينده خود را تيره و تار ميبينند. اين تفکر انعکاس همان نگرش و همان ارزيابى غير کارگرى و غير کمونيستى است که گويا " ما عده معينى از جنگجويان هستيم در منطقه و اردوگاه معين و با اوضاع جديد بايد نگران باشيم که چه بسرمان ميايد". اين نگرش چاره اى جز ياس ندارد. حتى قهرمانانه ترين و رزمنده ترين استنتاجات در چهارچوب اين نگرش مبين يک ياس عميق سياسى است. ناخدائى که عزم خود را جزم ميکند که "آخرين نفر باشد"، بطور قطع قيد کشتى را زده است. چنين نگرشى، بويژه در اين دوران که حزب ما در کردستان از عالى ترين موقعيت براى سازماندهى و هدايت يک جنبش عظيم سياسى و کارگرى برخوردار است، نبايد جائى در بين ما داشته باشد. ديدن اين موقعيت شرط اوليه وارد شدن به بحث دورنماى کار ما در کردستان است.
107
اما شيوه برخورد ديگرى نيز وجود دارد که ديگر دارد بعنوان الگوى اظهار "خوشبينى" و "رزمندگى" در ميان رفقاى ما باب ميشود و آن تجاهل نسبت به اهميت مسائلى است که در پيش روى ما قرار گرفته است و تحولى که کومهله بايد از سر بگذراند. "اتفاق خاصى نيافتاده است، کارها به روال سابق ادامه دارد". براستى اگر واقعا کارها به روال سابق ادامه دارد و مبرميتى براى چرخش هاى اساسى حس نميشود، آينده خوشى در انتظار ما نيست. اين برخورد رويه ديگرى از همان نگرش مايوس و مستاصل است که حتى نسبت به امکان تحول بموقع کومهله نااميد است و ترجيح ميدهد وضع موجود را در ذهن خود ابدى قلمداد کند.
وظايف خود را از کجا بايد استنتاج کنيم؟
همانطور که گفتم "چه بايد کرد" کومهله با ختم جنگ ايران و عراق شروع نميشود. اگر نخواهيم خيلى به عقب برويم، در کنگره هاى پنجم و ششم ما ديگر صراحتا از ضرورت يک تغيير ريل بنيادى در کومهله در جهت پاسخگوئى به نيازهاى جنبش طبقاتى سخن گفته ايم. مستقل از جنگ ايران و عراق، آن پراتيک صرفا سازمانى، يک بعدى و اساسا غيرکارگرى و غير اجتماعى ميبايست فکرى بحال خود بکند. کنگره هاى ما و اسناد مدون ما همه حاکى از يک نقد عميق از محدوديت هاى فعاليت هاى تاکنونى ما بوده است. ما بايد از همين ارزيابى انتقادى و راهگشائى هاى اثباتى خودمان شروع کنيم و در واقع بايد مدت ها قبل از ختم جنگ شروع کرده باشيم. اوضاع پس از ختم جنگ و محدوديت هائى که اين امر در برابر ابعاد معينى از فعاليت ما ميگذارد متاسفانه چنان ذهن بسيارى از رفقاى ما را اشغال کرده است که بنظر ميرسد بسيارى از آنچه که رشته ايم پنبه شده است. نه دستاوردهاى طبقاتى و اجتماعى ما، بلکه معضلات کومهله مستقر در اردوگاه به محور بحث چه بايد کرد تبديل شده است. امروز بسيارى از رفقاى ما وقتى از تعهد و عدم تعهد، پيگيرى و ناپيگيرى، و "تسليم طلبى" و پايمردى سخن ميگويند نهايتا به رابطه فرد با اردوگاه و افراد و ارگانهاى مستقر در آن رجوع ميکنند. در ضرورت تعهد به اين وجه موجوديت ما در کردستان ترديد نيست، اما اگر اين ذهنيت محدود و اين بخود مشغولى "صنفى" بر ما مسلط شود، که متاسفانه بنظر ميرسد دارد ميشود، آنگاه قشر وسيع کارگرانى که هم اکنون کومهله را رهبر خود ميشناسند (و متاسفانه اساسا در يک رابطه عشق يکطرفه با کومهله قرار دارند) در مورد ايندوره از حيات کومهله خواهند گفت که کومهله ايها در سال هاى ٦٨-١٣٦٧، وقتى با ختم جنگ ايران و عراق اوضاع مقرها و ارگانها و آينده آنها به دست اندازهائى افتاد، خودشان را نگاه کردند و رفيق بغل دستى شان را، سعى کردند نسبت بهم متعهد باشند و فکرى بحال اوضاع خودشان بکنند. به ما کارى نداشتند و افق مبارزه عظيمى که در مقابل ماست و با هر اول ماه مه يکبار ميکوشيم نشانشان بدهيم را از ياد بردند. عليرغم همه حرفها که در کنگره هاشان زدند، نه براى اتحاديه و شوراى ما فکرى کردند و نيروئى گذاشتند، نه پتانسيل عظيم مبارزه کارگرى را جدى گرفتند و نه ظرفيت عظيم جنبش اعتراضى در شهر ها را سازمان دادند. کلا در لاک خودشان فرو رفتند و مساله استقرار و حفظ وضع موجود خودشان را به مشغله محورى شان تبديل کردند. به بحث هايشان، به مشغله هايشان، به ارزش ها و اخلاقياتى که در اين دوره درميانشان قوت گرفت، به نوع فعاليت و مرکز توجه رهبرى شان نگاه کنيد تا اين حقيقت را ببينيد.
110
کومهله جمع عددى اردوگاهها و ارگانها و پيشمرگان نيست. آنچه عوامانه به آن کومهله اطلاق ميشود تنها نوک يک کوه يخ عظيم است که تمام حجم و عظمت اش در شهرها و در درون طبقه کارگر در کردستان نهفته است. از"چه بايد کرد" سخن گفتن و تنها به تعيين تکليف و دلسوزى براى اين بخش پيدا و مشهود کومهله معطوف شدن بدترين نوع طفره رفتن از وظايفى است که در قبال کل کومهله داريم، در قبال کل مبارزه اى که بنام کومهله صورت ميگيرد و در قبال کل اعضاء چندين صد هزارى کومهله که تا امروز کومهله مسقر در اردوگاه حاضر به برسميت شناختن آنها و حقوقشان نشده است. ما براى اين وظايف عظيم نقشه داشته ايم و داريم. نبايد اجازه داد که پيدا شدن دشوارى هاى فنى براى يک بخش از فعاليت و تشکيلات ما به چنين عقب گرد سياسى ميدان بدهد.
111
من به اين ميگويم تشکيلات دارى که زمين تا آسمان با دلسوزى به حال حزب فرق ميکند. حزب ما، کومهله ما، يک حزب عظيم اجتماعى در کردستان است. بعنوان يک حزب، بعنوان يک جريان اجتماعى که فعالين آن آگاهانه از آرمانها، نقشه ها و برنامه ها و شعارها و رهبرى واحد تبعيت ميکنند و در اين مبارزه به اشکال مختلف قبول خطر ميکنند، حزب ما در کردستان صدها هزار عضو و هزاران کانون و ارگان مبارزاتى دارد. اينکه تفکر سنتى خرده بورژوائى نسبت به حزب و حزبيت، اختناق و غيره نميگذارد اين بدنه عظيم ما واقعا عضو حزب ما باشد و در سرنوشت اين حزب مانند من و شما دخيل بشود، سرسوزنى از تعلق او به حزب و تعلق حزب به او کم نميکند. بسيارخوب بيائيم از دورنماى کومهله حرف بزنيم، از "شرايط جديد"، از "چه بايد کرد"، از "تعهد" و "آلترناتيو" صحبت کنيم، اما مشروط به اينکه از واقعيات و داده ها و کومهله اى حرکت کنيم که اينجا گفته شد. بيائيم اين را معلوم کنيم که هر سياست و نسخه و پيشنهادى تا چه حد به مسائل ما در اين سطح پاسخگوست. چيزى که ما ابدا به آن احتياج نداريم ناخداهائى است که با گم کردن قطب نما و يا خيس شدن عرشه تدارک قهرمانى آخرشان را ميبينند. آينده حزب و تشکيلات و مبارزه ما بسيار روشن است. نقشه هاى ما براى پاسخگوئى به نيازهاى اين دوره از مبارزه در کردستان روشن و کار شده و مدون است. آنچه لازم داريم پيوستگى با کنگره هاى پنجم و ششم، شهامت تغيير براى پاسخگوئى به اين نيازها و رهبران و فعالين پرکار و با پشتکاراست. بيائيد مسائل فنى و اجرائى آرايش و استقر | |